
۱۲پرسش کلیدی محمد قوچانی از مرد شماره ۲ صدا و سیما
راست این است که بیشتر دچار شگفتیام چرا که از این منازعه حقیقتی مکشوف نمیشود.
از سوی دیگر کمتر شبی است که به لطف تلگرام، یکی از درسْگفتارهای دکتر سروش را نشنیده به خواب روم. پیش از این شرح مثنوی مولانا و در ماههای اخیر قرائت قلبی قرآن و گاهی هم کیمیای سعادت. چند سالی پیش تَرَک هم سلسله مباحث دین و قدرت و قبل از آن انجیل و قرآن.
حال آن که مقالات آقای قوچانی بعد از آن که این استعداد شکوفنده را از نشریۀ یومیه محروم و به فصلنامه تبعید کردند محدود به فصلنامهٔ وزین «آگاهینو» است و «کتابنامه» و ضمایم آن اگرچه گمان میکنم از ۴۰۰ صفحهٔ شمارهٔ اخیر ۱۰۰ صفحه به خامهٔ خود او باشد.
اگر نوشتهٔ اخیر با عنوان «لیبرالیسم نقابْدار و پایان روشنفکری دینی» بیشتر دیده شد به سبب بازنشر مقالهٔ مندرج در «تجارت فردا» در فضای مجازی و ابتدا در تارنمای انصاف و سپس بخشهایی در اینستاگرام است که خوشبختانه یا شوربختانه در آن فعالیت یا توقف و سِیری ندارم.
مشکل اصلی با مدعای پایان است. همان گونه که محمد قوچانی و نشریه او مهر بطلان است بر هر ادعایی دایر بر پایان روزگار رسانههای چاپی و کاغذی که لذت خوانش عمیق میدهند و مانند محتوای شبکههای اجتماعی جنبه مصرفی ندارند، حضور و استمرار تولیدات فکری دکتر سروش هم کفایت میکند بر رد مدعای پایان روشنفکری دینی چرا که معنی دیگر میتواند این باشد که مادام که چنان بودی که ما میپسندیدیم، بودی و حالا دیگر انگار نیستی ولی کیست که بتواند انکار کند نام سروش با روشنفکری دینی گره خورده ولو آقای قوچانی مُصر باشد برای آن دو نسل قبلتر (بازرگان و شریعتی) را یادآوری کند.
فراتر از این با هر ادعایی دربارهٔ پایان یک مقوله یا پروژه (جز آنچه در عالم واقع رخ داده مانند پایان حزب بعث در سوریه یا عراق) مشکل دارم و حتی شکست آن. چه مشروطه باشد و چه اصلاحطلبی و چه روشنفکری دینی چرا که زمان زیادی از نظریهٔ مشهور فوکویاما دربارهٔ «پایان تاریخ» با تصور چیرگی لیبرالیسم بر هر نگره و انگاره سیاسی دیگر نمیگذرد که دیدیم هم تزاریسم روسی سربرآورد و هم امپریالیسم آمریکایی و هم طالبان به قدرت بازگشت. یا احمدینژاد درست هنگامی ظهور کرد که همه میپنداشتند اصلاحطلبی بیبازگشت است و با همین تصور در سال ۸۴ دست به رقابتی درونی زدند اما حاصل آن برآمدن معجزهٔ هزارهٔ سوم بود که معنایی جز این نداشت که خود خطا بود آنچه می پنداشتید (بازگشت ناپذیری اصلاحطلبی).
یا چرا در ۱۸ و ۱۹ دی غافلگیری رخ داد؟ چون فرض بر این بود که جریان سلطنتطلب برانداز فاقد قدرت بسیجکنندگی و تهییج و تحریک است و اتفاق دیگری افتاد و البته با جنگ ۴۰ روزه حباب این توهم باز شکسته است.
با این وصف نه مشروطه شکست خورد. نه اصلاحطلبی بیبازگشت بود و نه روشنفکری دینی به پایان راه رسیده و اتفاقا پوست انداخته ولو جلودار آن نخواهد مانند آقای ملکیان خود را به چند سروش تقسیم کند؛ بنا براین پایانی در کار نیست.
تعبیر «مرگ» را تنها برای آدمیان میتوان به کار برد و هیچ اندیشهای دچار مرگ نمیشود یا اگر شد قابلیت احیا دارد. دونالد ترامپ گواه دیگری است که استعمار کهنه هم به پایان نرسیده و سودای بازگرداندن جهان را به آن دوران دارد و اتفاقا با همین نگاه پایانی و گذار از یک دوره است که الوین تافلر در «جابهجایی در قدرت» بختی برای او قایل نیست در حالی که تنها چند ماه بعد از مرگ او سربرآورد ( آبان ۱۳۹۵ خورشیدی).
شخم زدن کتابی از دکتر سروش در ۴۰ سال قبل هم طبعا به منتقدان این حق را میدهد که سراغ نقدهای آقای قوچانی بر هاشمی رفسنجانی بروند پیش از آن که به کارگزاران سازندگی بپیوندد یا کتاب آقا عماد باقی نازنین دربارهٔ انجمن حجتیه و شخص شیخ محمود حلبی پیش از آن که در برخی از آن داوریها تجدید نظر کند.
هر دو طرف همچنین در برآورد انعکاس رسانهای هم اشتباه محاسباتی داشتهاند. به این معنی که نه نوشته قوچانی به نشریه کاغذی محدود ماند و انصافنیوز بازنشر کرد و سر از شبکههای اجتماعی درآورد و نه رسانهها مانند قبل از انعکاس نظرات دکتر سروش منع شدهاند در حالی که قبلتر خاطر منتقدان آسوده بود که می توانند به بهانه این که جوابیه به خاطر نام شخص قابل انتشار نیست از آن استنکاف کنند. نقد آزاد بود اما نشر دفاعیه شخص ممنوع اما اکنون چنین نیست.
شگفتی اصلی البته به سبب این همه حمایت از دکتر موسی غنینژاد است به جای تقبیح او در به کارگیری لفظ «شیاد» و نامسلمان برای کسی که علاقهٔ وافر او به شخصیتهایی غیر معصوم در تاریخ صدر اسلام چنان بود که حتی بر نامگذاری فرزندان در دهه ۵۰ خورشیدی اثر گذاشت و بعید نبود نام آقای قوچانی که زادۀ آن دهه است احسان، ابوذر، عرفان، میثم یا یاسر میشد چندانکه پیش از شریعتی نامهایی از این دست مرسوم نبود و او بود که چنین تاثیری گذاشت و حالا که یکی دیر رسیده شریعتی را متهم میکند به نامسلمانی و شیادی به خاطر ابداع نام “شاندل” حال آن که اگر نشریات قوچانی نبود در گمنامی و کمنامی به سر میبرد و از این رو چه نیاز که روزنامهنگار محجوب و رفیق ما به حمایت از او برخیزد و چرا به خود مدعی نمیسپارد تا چند صفت دیگر را هم ردیف کند و به جای درافتادن با درگذشتهای در قریب ۵۰ سال قبل با زندهای در همین روزگار دهانبهدهان شود؟
جز شگفتی و دریغ، غصه هم خوردم که دکتر سروش نام محمد قوچانی را در کنار مهدی نصیری و حسن رحیمپور ازغدی آورده بود البته خود دوست عزیز ما هم از رحیمپور ازغدی به عنوان تلفیقی از شریعتی و سروش یاد کرده و مشخص نیست گناه سروش چیست که ازغدی به عمد یا به سهو میخواهد مانند او تصویر شود منتها در اردوگاهی دیگر؟ خیلیها هم دوست دارند شبیه محمد قوچانی شوند و شدهاند مگر؟
در مقطعی شبیهسازی متفکران باب شد تا برای نسل جدید سروش و مطهری و شریعتی بسازند. رحیمپور ازغدی مثلا سروش شد و مصباح یزدی در قواره مطهری توصیف شد و کسانی هم خواستند شریعتی شوند. در فقره سوم اما کم بها نبود و به قامت شان می نشست چندان که هاشم آقاجری را می توان از این قبیله دانست یا مصطفی مهرآیین با شوری که نزد خیلیها یادآور شریعتی است و تصنعی هم نیست.
شاید نخستین روزنامهنگاری که در جوانی نقدی بر سروش نوشت شهریار زرشناس بود و البته سروش به او چندان اعتنایی نکرد. هم او به منتقد جدی لیبرالیسم و مشی و البته اندیشه محمد قوچانی بدل شد و باز جای این شُکر باقی است که آقای سروش از او نامی به میان نیاورده است.
حاق واقع اما همان است که احمد زیدآبادی در ویدیویی در یوتیوب توضیح داده که پروژهٔ شریعتی نه سیاسی که فکری بود و به دنبال انقلاب نبود اما فضای سرکوب آغاز دهه ۵۰ که ناشی از نخوت افزایش درآمدهای نفتی بود رادیکال شدن را از شریعتی مطالبه کرد و گرنه سر او به کار خود گرم بود. نکته مهمتر این که اگر اندیشه و در واقع ضد اندیشه داعشی هیچ زمینه و پایگاهی در ایران ندارد محصول تلاشهای شریعتی است و همین کافی است برای ستایش.
نهایت این که اگر قرار باشد اتفاقات ۴۷ سال بعد از انقلاب و در واقع ۴۹ سال بعد از مرگ شریعتی را گردن او بیندازیم پس این سرمایهداری لجام گسیخته و خصوصیسازی مبتذل و خلق پول بانکهای خصوصی برآمده از ایدههای چه کسانی بوده است؟
باری، قرار نبود این مقدمه طولانی شود اما شد و برای آن که تصور نشود قصد نقد و داوری بر سر مناقشهٔ قوچانی- سروش در میان است سراغ بهانه اصلی می روم که معرفی گذرا و درنگی بر مجلهٔ آگاهینو است به مدیر مسؤولی و سردبیری محمد قوچانی و در واقع کتابنامه آن و مشخصا مقاله خواندنی و ۱۲ صفحهای آغازین در پاسخ به این پرسش که چگونه ایرانگرایی سد راه بنیادگرایی میشود؟
این مقاله نقدی است بر آرای وحید جلیلی (مرد شماره ۲ صدا و سیما و برادر سعید جلیلی) در شماره زمستان ۱۴۰۴ مجله سوره و چون باید اصل آن را خوانده باشید تا به اشارات آن پی ببرید نقل نمیکنم.
در بطن آن اما قطاری از پرسشهای محمد قوچانی از وحید جلیلی قابل تأمل و بیانگر فاجعه فرهنگی در رسانه رسمی است تا بدانیم اگر خداوند تبارک و تعالی لطف کند و در مهرماه پیشرو زوج جبلی – جلیلی جای خود را به آدمهایی با فکر بازتر بدهند شاهد چه تغییرات و اتفاقاتی میتوانیم باشیم اگرچه بعید است تحول گستردهای در کار باشد و انگار صدا و سیما وظیفهای جز این ندارد که اقلیت حامی را راضی کند. ( این جملات اخیر البته از ماست) و اما آن پرسشها در مقاله محمد قوچانی از وحید جلیلی:
آیا با گذشت ۱۶ سال از حوادث ۸۸ فرصت آشتی فرانرسیده است؟ آیا نمیتوان ساعتی را در شبکهٔ آوا به محمد رضا شجریان یا شهرام ناظری یا غلامحسین بنان و نیز علیرضا قربانی و همایون شجریان نه به صورت گذرا که به شیوهٔ مجلات رادیویی ثابت اختصاص داد یا این شبکهٔ رادیویی را تلویزیونی کرد؟
آیا نمیتوان در برابر این حجم از فیلمهای شرقی و غربی هر شب از شبکه نمایش یک فیلم از تاریخ سینمای ایران از بهرام بیضایی و داریوش مهرجویی و علی حاتمی و مسعود کیمیایی و ناصر تقوایی و امیر نادری و کیومرث پوراحمد و اصغر فرهادی نشان داد؟
آیا نمیتوان تئاترهایی چون مرگ یزدگرد را نشان داد (که ضبط تلویزیونی – سینمایی هم شدند) در حالی که در خیابان هم دیگر گشت ارشاد وجود ندارد که به بهانه بیحجابی سوسن تسلیمی هنوز از پخش یزدگرد خودداری می شود؟
آیا نمیتوان در شبکه چهارم سیما برای معرفی تازهترین کتابها از همه متفکران ایران برنامهای داشت و همانقدر که اسلحه را نشان میدهیم قلم را هم نشان دهیم؟
چرا آقای وحید جلیلی که به عنوان دانشجوی امام صادق خود را “شاهد کرسیهای نظریهپردازی سروش، بشیریه، کدیور، چنگیز پهلوان، سعید حجاریان، محمود سریعالقلم و دهها استاد غربگرا و شرقگرا و ضدانقلاب و بیدین” [تعابیر از جلیلی است] معرفی میکند و پلپوت را در چهرهٔ ما میبیند و نه در شریعت سهله و سمحه مهدویکنی، این آزاداندیشی را به صدا وسیما نمیآورد تا ما سیهْروی شویم؟
چرا یک مجموعهٔ تلویزیونی دربارهٔ کورش و داریوش یا اردشیر یا همان شاپور نمیسازند که مجسمهاش را در میدان انقلاب نمایش دادند یا چرا اسطورهای چون آرش کمانگیر را به تصویر نمی کشیم؟
چرا دربارهٔ یوسف پیامبر مجموعهای میسازیم که به روایت اکبر هاشمی رفسنجانی به سبب سوء استفادهٔ یهودیان از این پیامبر سامی، ساختِ آن با تردید مقامات دینی ایران مواجه بود اما حاضر نیستیم از زرتشت، روایتی به مخاطب بدهیم؟ چرا هنوز در مختار ماندهایم -که هیچ امام معصومی شیوهٔ انتقام او را تأیید نکرد- اما دربارهٔ قیام امام حسین مجموعهای نساختهایم و از نمایش رستاخیز ابا داریم؟ – [پایان نقل قول]
در معرفی مجلات و فصلنامههای فاخر بنای ما بر تشویق به خرید و خواندن است و نه نقل مطالب و در این فقره هم بیش از این به معرفی نمیپردازیم.
هدف اول دعوت به خرید مجلات بود و دومی چون با اشارتی به مناقشه بر سر تهمت به دکتر شریعتی و دفاع محمد قوچانی از موسی غنی نژاد شروع شد بخش دوم هم آمد تا سوء تفاهمی برنخیزد.
