
درد اصلی عبدی دیدن زوال و ابتذال هنر بود
رفتن اکبر عبدی در روزگاری اتفاق افتاد که خنده با دلها و لبهای بسیاری از هموطنان قهر کرده است. داغ و درد در این روزها کم نیست. هر داغی، چه داغ آنهایی که عزیزانشان را در جنگ و بمباران دشمن از دست دادهاند تا آنهایی که در هجدهم و نوزدهم دی جگرگوشههایشان پرپر شده، داغی همگانی است. یک داغ دل بس است برای قبیلهای! با این وصف رفتن اکبر عبدی را نمادی دانست برای روزگاری که در آن گرفتاریم؛ روز و روزگار پایان دلخوشی و پایان خندهای که ریشه در امید و سرزندگی دارد.
این نماد البته برای نسل من بسیار معنادارتر است. ما که خاطرهای از سینما و تلویزیون قبل از انقلاب نداشتیم. اشکها و لبخندهایمان را بسیاری اوقات با نسل تازهی بازیگرانی تجربه کردیم که اکبر عبدی یکی از سرآمدترینشان بود. کسی که نه تنها خنداندن میدانست، که زیباترین لحظات احساسی را هم، مثل آن صحنهی شاهکار فیلم مادر، از او داشتیم.
آنچه از هنر عبدی بجا مانده و همه خاطرات و خوشیهایی که او برایمان آفریده البته یکسوی ماجراست. در طرف دیگر اکبر عبدی به عنوان یک هنرمند قرار دارد که مطمئنا در دورهای که اطوار جای هنر و لودگی جای طنز را گرفته است، رنج زیادی کشیده است. هنر فاخر در این زمانه، در دورهی همهکاره بودن هنرناشناسان و در روزگار تاخت و تاز بیهنران در این عرصه خریدار ندارد؛ و وای به هنرمندی که نمیخواهد همرنگ جماعت شود!
اتفاقا در این مجموعهی کارهای او یک فیلم متفاوت وجود داشت که او با همان نام اکبر عبدی در آن بازی کرده بود؛ فیلم هنرپیشه که روی دیگری از زندگی یک هنرپیشهی دغدغهمند را نشان میدهد؛ رنجهایی که میکشد و دردهایی که با خود دارد اما مردم حتی آنها را هم به خوشی و خنده تعبیر میکنند. عبدی خود هم به این فیلم علاقه داشت و زمانی که در سال ۹۰ سیمرغ گرفت اشاره کرد که باید خیلی زودتر سیمرغ میگرفت؛ از جمله برای فیلم هنرپیشه.
در ابتدای آن فیلم عبارتی بر پردهی سینما نقش میبست که فراموش نشدنی است: آنکه میگرید یک درد دارد و آنکه میخندد هزار و یک درد.
دردهای عبدی، دردهای هنرمندی بود که زوال هنر و ابتذال هنر را دید و گاهی خود هم به خاطر معیشت گرفتار آن شد؛ این دردهای اکبر عبدی بارها و بارها در گفتگوهایش، در شوخیهایش و حتی در رقصیدنش تبدیل به خنده و خوشی برای مخاطب شد و دریغ و حسرتی برای خود او که حتما دلش میخواست هنرش را در فیلمهایی چون مادر، دلشدگان، ای ایران و… تکرار کند. افسوس که چه آرزوهایی در خاک میشود.
برای ذهن خلاق اکبر عبدی
🖋محمد امین صعودی
آقای عبدی، ما از شما بسیار آموختیم؛ از اینکه خلاقیت در هنر فقط داشتن استعداد یا توانایی اجرا نیست، بلکه نوعی شیوه دیدن انسان است. شما در نقشهای مختلف نشان دادید که ذهن خلاق، ذهنی است که میتواند از قالبهای آشنا عبور کند، خود را در موقعیتهای تازه قرار دهد و هر بار شکل دیگری از انسان را کشف کند.
در «آدمبرفی»، خلاقیت شما در جسارتِ تبدیلشدن بود؛ نقشی که میتوانست در سطح ظاهر و شوخی باقی بماند، با اجرای شما به تجربهای انسانیتر و ماندگارتر تبدیل شد. در «مادر»، نشان دادید بازیگری فقط بازنمایی یک شخصیت نیست، بلکه آفرینش یک حضور است؛ حضوری که با نگاه، سکوت، بدن و ریتم درونی ساخته میشود.
در «هنرپیشه»، ذهن خلاق شما لایه پیچیدهتری از انسان را نشان داد؛ هنرمندی که میان تصویر عمومی و زندگی درونی خود گرفتار است. در «دلشدگان»، خلاقیت شما در هماهنگی با جهان شاعرانه و فرهنگی اثر دیده شد؛ جایی که بازیگر بهجای نمایش خود، بخشی از یک کلیت هنری میشود. در «خوابم میآد» نیز بار دیگر ثابت کردید تغییر ظاهر برای شما هدف نبود، بلکه ابزاری بود برای ساختن حس، شخصیت و باورپذیری.
اکبر عبدی برای ما نمونه هنرمندی بود که طنز را فقط برای خنداندن به کار نگرفت؛ طنز در کار او راهی برای نزدیکشدن به پیچیدگیهای انسان بود. محبوبیت او از همینجا میآمد: از ذهنی که هر بار تازگی میآفرید، نقش را زندگی میکرد و چیزی از انسان به حافظه جمعی ما اضافه میکرد.
با درگذشت اکبر عبدی، بخشی از حافظه خلاق هنر ایران را از دست دادیم. او به ما نشان داد خلاقیت یعنی عبور از تکرار؛ از جسارت «آدمبرفی» تا عمق انسانی «مادر»، از تنهایی هنرمند در «هنرپیشه» تا حضور شاعرانه در «دلشدگان» و باورپذیری در «خوابم میآد». طنز برای او فقط خنداندن نبود؛ راهی بود برای فهم انسان. یادش ماندگار.
