
۷۹۹ سال از مرگ چنگیزخان مغول گذشت
گروه فرهنگ و هنر:۷۹۹ سال پیش و در چنین روزهایی بود که چنگیزخان مغول درگذشت.
روزنامه اعتماد نوشت:
واقعیتهای زندگیاش در غبار افسانهها محو میشوند. نه سال تولدش دقیقا معلوم است و نه در درستی و نادرستی آنچه دربارهاش نوشتهاند قطعیتی وجود دارد. به روایت یکی از همین افسانهها، به دنیا که آمد مشت دست راستش بسته بود. مشتش را باز کردند و لختهای خون در آن دیدند. شمنی که آنجا حضور داشت – یا بعدا سروکلهاش پیدا شد – چنین تولدی را نشانه سروری و افتخار تعبیر کرد. گفت این پسر روزی به شهرت و بزرگی میرسد و در جنگ و فرماندهی بر همه مردم روزگارش پیشی میگیرد. تموچین صدایش میزدند.
زندگی را در جنگ و ستیز مداوم، در همنشینی با سایههای تهدید و در نبرد بیپایان برای بقا شناخت و در همان سالهای جوانی، اسارت و آوارگی را هم تجربه کرد. چند بار نیز با مرگ چشم در چشم شد، اما از آن سالهای سخت و بیرحم جان به در برد. چند قبیله از قبایل مغول را متحد کرد و بعد چندین قبیله دیگر را زیر فرمان خود کشید. دیگران نیز خواهناخواه ریاستش را پذیرفتند و او را چنگیزخان – خان بزرگ، خانِ خانها – نامیدند. برایش قسم خوردند و تعهد کردند در جنگ مطیعاش باشند، در صلح همراهش بمانند و زنان زیبا و اسبان تیزرو دشمن را برایش به غنیمت بگیرند. پیشاپیش سپاه بزرگش بر سراسر مغولستان مسلط شد و آخرین قبایل مخالف را فروشکست و بعد مرزهای سرزمین چین را زیر پا گذاشت. با جورجنها که بر شمال چین حکومت میکردند درگیر شد، شهرهای قلمرو آنان را یکی پس از دیگری گرفت و هرجا که قدم گذاشت دست به غارت و کشتار زد. کسی نمیداند چند هزار نفر به دستور او کشته شدند، اما تقریبا همه مورخان مطمئن هستند که قربانیان جنگها و اردوکشیهایش قطعا عدد بسیار بزرگی است. روایتها نیز همین را تایید میکنند. چند بازرگان از ایران به چین، به نواحی زیر سیطره مغولان رفته بودند.
یکی از آنان مینویسد جایی نزدیک شهر پکن «از مسافت دور پشته بلندی سپید در نظرمان آمد. تا بدان موضع دو سه روز منزل یا زیادت بود. ما که فرستادگان خوارزمشاه بودیم چنان ظن فتاد که مگر آن بلندی سپید کوه برف است و از رهبران و خلق آن زمین پرسیدیم گفتند: آن جمله استخوان آدمیان کشته شده است.» به سپاهیانش دستمزد نمیداد و طبق سنت اقوام بدوی، پاداش خدمتشان را با تقسیم غنایم پیروزی و آنچه از مردم مغلوب چپاول میکردند میپرداخت. دقیقا به همین دلیل، برای تأمین هزینههای سپاهش عملا انتخابی جز غارت شهرهای کوچک و بزرگ نداشت. حتی آن شهرهایی که نمیجنگیدند و بدون مقاومت تسلیم میشدند نیز مجبور به پرداخت باجی سنگین بودند. در همان سالهایی که در خاک چین پیش میرفت با حکومت خوارزمشاهی – که ایران امروزی ما نیز در قلمرو آن جای میگرفت – همسایه شد. همسایگی با بدبینی توأم با بیاعتنایی شروع شد و بعد به دشمنی کشید. بازرگانانی را که برای گشودن مسیر تجاری به غرب فرستاده بود، در یکی از شهرهای مرزی کشتند. به دستور حاکم شهر آنان را کشتند. مطالبه غرامت و خونبهای آنان را هم که چنگیزخان برای ختم مسالمتآمیز ماجرا پیشنهاد کرده بود نادیده گرفتند. عملیاتش را در چین رها کرد و به جبران توهین و برای اعاده حیثیت از خودش به قلمرو خوارزمشاهیان لشکر کشید. اگر چنین نمیکرد، در چشم خانهای متحدش از اعتبار میافتاد.
به مرزهای خراسان یورش برد و از خوارزمشاهیان – که ایستادگی هم نمیکردند – انتقام بدی گرفت. صدها شهر در آتش انتقامش سوختند و صدها هزار انسان، در مجازاتهایی که او دستورش را داد قربانی شدند. جوینی در «تاریخ جهانگشا» مینویسد «یکی از بخارا پس از آن واقعه گریخته بود و به خراسان آمده، حال بخارا از او پرسیدند. او گفت: آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند. و جماعت زیرکان اتفاق کردند که در پارسی موجزتر ازین سخن نتواند بود.» از خراسان جلوتر نرفت. انتقامش را که گرفت، به مغولستان برگشت. شصتوپنج سال، یا شاید هم هفتاد سال زندگی کرد. در سال خوک متولد شد، در سال خوک چنگیزخان لقب گرفت و در سال خوک به مرگ طبیعی از دنیا رفت (هفته پایانی مرداد ۶۰۶ خورشیدی) . جسدش را در جایی نامعلوم از کوه بورخان قلدون که منطقهای مقدس برای مغولان بود (و هست) خاک کردند.
