
گزارشی تالمآور از چهلم جانباختگان اعتراضات
گروه سیاسی: روزنامه جهان صنعت در گزارشی نوشت: انتخاب روایت از میان مزارها آسان نبود. تا چشم کار میکرد مزار جوانانی بود که اغلب روی سنگ مزارشان نوشته شده بود: «تاریخ فوت: ۱۸یا۱۹دی۱۴۰۴». بیشترشان نیز متولد دهههای۷۰و۸۰ بودند. شمعهای نیمهسوخته، گلهای پرپرشده و خشکیده و تلی از خاک نمدار. از کدامشان میتوان گفت، وقتی هریک میتواند روایت چندین صفحهای باشد؟ بازگو کردن فضایی که در چهلم جانباختگان اعتراضات در بهشتزهرا وجود داشت کار آسانی نیست. از کدام مادر بگویم که بر سر مزار فرزندش چنان مویهای میکرد که صدایش سکوت سنگین آرامستان را در هم میشکست؟ از کدام پدر روایت کنم که خیره به مزار تنها پسرش، مات و مبهوت مانده بود و حتی توان ریختن قطرهای اشک را نداشت؟ از خودم چه بگویم. چگونه از فضایی که دیدهام بنویسم؟ زمانی که پا به میان مزارها گذاشتم، هر مزاری را که دیدم، جوانی بود که زیر خروارها خاک آرام گرفته. جمعیتی نیز برای تسلیبخشیدن به خانوادههای کشتهشدگان آمده بودند. گاهی شعار میدادند: «این گل پرپر شده، هدیه به میهن شده» و گاهی زیر لب زمزمه میکردند: «از خون جوانان وطن لاله دمیده؛ از ماتم سرو قدشان سرو خمیده.» به راستی که این سوگ با همه غمها فرق دارد.
دلتنگی بیامان بازماندگان

زمانی که به بهشتزهرا رسیدم اولین تصویری که دیدم و نخستین صدایی که شنیدم، نالههای خواهر جوانی بود بر سر مزار برادرش. هرچه در توان داشت فریاد میزد: «دلم برات تنگ شده داداش» و «دیدن لباس دامادیت، داغش به دلم موند.» هیچکس جرات نزدیک شدن نداشت. هرکس میخواست نزدیکش شود با فریاد او عقب میرفت: «نیایید، بذارید تنها باشم.» صورتش را چنان به خاک فشرده بود که از دور لکههای کبودی دیده میشد. عدهای از مردم حضور داشتند اما احترام میگذاشتند. از دور کف میزدند و برخی زنان نیز با صدای بلند ناله میکردند. از عکس وی مشخص بود که او حدود ۲۵یا۲۶ساله بود. از فریادهای خواهرش فهمیدم که دانشجوی مهندسی بوده است. به راستی چه جوان برومند و رشیدی بود.
رقص در سوگ یک دوست
کمی آنطرفتر مزاری به چشمم خورد. نامش علی عربی بود، متولد سال۸۲ و تاریخ وفاتش ۱۸دیماه۱۴۰۴ ثبت شده بود. دو،سه شمع نیمهسوخته کنار مزار باقیمانده بود. گلهای پرپر زرد و سفید روی خاک افتاده بودند و یک دسته گل پشت عکسش قرار داشت. عکسش روی سنگ چسبانده شده بود. در عکس مشغول خندیدن بود و شلوار جین و کاپشنی سفید به تن داشت. چند دقیقهای بر سر مزارش ماندم. زمانی که خواستم بروم، دیدم چند نفر از رفقایش با یک ضبط نزدیک شدند. آهنگ را پخش کرده و دو،سه نفر از دوستانش شروع به رقص سوگ کردند. اشک میریختند و با صدایی لرزان میگفتند: «کجا رفتی داداش؟» همین که رفقایش برایش سنگ تمام گذاشتند، تعدادی از افراد دیگر نیز به آنجا آمدند و شعار دادند: «این گل پرپر شده، هدیه به میهن شده.»
چهلم در سکوت
از دور جمعیت زیادی نسبت به دیگر قطعات توجهم را جلب کرد. شمار حاضران بر سر مزار بیشتر از بقیه بود. نتوانستم به نزدیکی مزار برسم اما از صدای اطرافیان فهمیدم نامش مهدی است. فضای مراسم چهلمش برخلاف دیگر جانباختگان، سنگین و با سکوت نسبی همراه بود. چهره مادرش را ندیدم ولی صدای لرزانش شنیده میشد: «مهدی، منو فراموش نکنی» و «آی مردم، خواهش میکنم برای پسرم دعا کنین. میدونم جاش راحته اما هر وقت یادش افتادید، دعاش کنید.» جمعیت به سخنان مادرش با دست زدن و گاهی با شعار: «قسم به خون یاران، ایستادهایم تا پایان» پاسخ میدادند.
ماشین عروسی مشکیپوش
دور یکی از میدانهای حوالی قطعه۳۲۷ ماشینی قرمز رنگ، شبیه ماشین عروس با گل تزئین شده بود. به جای روبان سفید، نوارهای مشکی سرتاسر ماشین را پوشانده بود. هیچ اعلامیه یا عکسی از جانباخته روی ماشین نبود. فقط برادرش پشت ماشین نشسته بود، آهنگ نسبتا شادی گذاشته و فریاد میزد: «داداشمو کشتن، داداشم داماد بود.» گریه میکرد و میدان را دور میزد. دو ماشین خاکستری نیز همراه این ماشین عروس مشکیپوش حرکت میکردند. نمیدانم از بستگانش بودند یا مردم عادی اما با هر دور ماشین، با ریتم بوق عروسی همراهیاش میکردند. تعدادی از افراد توجهشان به این صحنه جلب شده بود. خانمی همراه شوهرش کنارم ایستاده بود. صحنه را که دید، شروع کرد به گریه کردن و از اشکهایش میشد اندوه او را فهمید. زیر لب گفت: «دردت به جونم مادر.»
برار سیگار داری؟
سیگارم را روشن کردم و به اطراف خیره شدم تا ببینم مراسم چهلم کجا برگزار میشود. پسری تقریبا ۲۲یا ۲۳ساله به طرفم آمد. لباسهایش خاکی شده بود. با لهجه مشهدی گفت: «برار سیگار داری؟» سیگاری از من گرفت و چند ثانیه سکوت کرد. ناگهان با صدای بلند گفت: «میبینی وضعیتو؟ چقدر جوون کشته شدن. اون طرف یه پدر تنها داشت برای دخترش چهلم میگرفت.» آدرس مزار را از او پرسیدم. گفت: «برار، رفتش. نزدیک یک ساعت باباش بالا سر قبر بچهش وایساده بود و فقط گریه میکرد. جرات نکردم ازش بپرسم، عمو چرا کسی نیومده سر خاک؟ یهو حال پدرش بد شد، پاهاش سست شد و روی زمین افتاد. دستشو گرفتم و بلندش کردم. صورتمو بوسید. برار حالم خیلی خرابه، تو بگو من شب چجوری بخوابم؟»
برای سنگینی غم پریا
همینطور که میان مزارها راه میرفتم، سنگ کوچکی توجهم را جلب کرد. چند گل پرپر روی آن ریخته شده بود. اسمش پریا قلاوند بود، متولد سال۸۱ و تاریخ وفاتش ۱۸دیماه۱۴۰۴. این اولین مزار زنی بود که با آن برخورد کردم. غم سنگینی فضای اطراف را فرا گرفته بود. مزار خلوت و آرام بود. گمان میکنم مراسم چهلم هنوز برگزار نشده بود. اسمش را همراه با هشتگ جستوجو کردم. دانشجوی ۲۳ساله اهل اندیمشک که در پرند کشته شده بود. فیلم خاکسپاریاش را در اینستاگرام دیدم. خانمی سراسیمه فریاد میزد، صورتش را به قاب عکس پریا میفشرد و گریه میکرد. وقتی به سنگ مزار نگاه کردم، من نیز گریهام گرفت. نمیدانم چرا این مزار، سنگینی فراوانی داشت.
۳سال از من کوچکتر بود
زمانی که از مزار پریا کمی فاصله گرفتم، خودم را میان چند مزار کشتهشدگان اعتراضات دیماه یافتم. حس عجیبی بود. لحظهای خودم را میان این همه جوان خفته پیدا کردم. برایم سخت بود که کدامشان را روایت کنم. کافی بود یک یا دو قدم بردارید تا به مزار دیگری برسید. چند قدم آنطرفتر عکس پسری روی سنگ چسبانده شده بود: پارسا رحمتی، متولد۸۴ و تاریخ وفات ۱۸دیماه۱۴۰۴. دو شمع سوخته کنار عکس و دو شمع دیگر روی آن قرار داشت. گل بنفش رنگی نیز گوشه عکس چسبانده شده بود. فضای مزار او نیز سنگین بود. چندین دقیقه آنجا ماندم و پاهایم یاری نمیکرد که بلند شوم. اسمش را در اینستاگرام جستوجو کردم. روایت شده که پارسا در منطقه فلاح تهران از ناحیه گردن مورد هدف گلوله قرار گرفته بود و خانوادهاش پس از سه روز جستوجو، پیکرش را در میان کشتهشدگان کهریزک شناسایی کردند و در روز ۲۲دیماه به خاک سپرده شد. فردی با انتشار عکس پارسا نوشته بود: «پارسا بهدلیل شرایط دشوار اقتصادی خانواده، برای کمک به تامین هزینههای زندگی در یک کارگاه تولیدی کوچک به کارگری مشغول بود.»
از خون جوانان وطن لاله دمیده
«از خون جوانان وطن لاله دمیده، از ماتم سرو قدشان سرو خمیده» مشهورترین تصنیف عارف قزوینی است؛ شعری که سالهاست در چنین رخدادهایی بیش از هر زمان دیگری به گوش میرسد. سنگ مزاری مشکی، آراسته با همین شعر متعلق به علیاصغر علیزاده بود. روی سنگ نوشته شده بود: «آغاز قصه او ۱۹خرداد ۱۳۷۷؛ آغاز غصه ما ۱۹دی۱۴۰۴.» اسم مادر و پدرش همراه یکدیگر حک شده بود. کلمه «خون» با رنگ قرمز و کلمه «پسرم» با خط نستعلیق درشت به چشم میخورد. بالای عکس نیز نوشته بودند: «فرزند ایران، جوان ناکام.» وقتی به مزار علیاصغر رسیدم، مشخص بود تازه کسی به آنجا رفته بود. سنگ شسته و تمیز شده در آن فضا به چشم میآمد. تصنیف عارف قزوینی، چهره زیبای علیاصغر و عبارت «فرزند ایران» با هم ترکیب شده و حس سنگینی و احترام را منتقل میکرد.
آرمین ۱۹سالش بود
روی سنگ کوچکش خط و خشهای زیادی افتاده بود. آرمین سلطان محمدی، متولد سال۸۴ و تاریخ وفات۱۸دیماه۱۴۰۴. همانند دیگر جانباختگان، اگر اسمش را جستوجو کنید، میتوانید روایتهای مرتبط با او را پیدا کنید. ۱۹ساله بود و در تهرانپارس کشته شده بود. عکسی از او کنار مزارش نبود اما در فضای مجازی تصاویرش وجود داشت. در فیلمهای خاکسپاری مردم فریاد میزدند «با غیرت» و گل بر پیکرش میریختند تا بدرقهاش کنند. حالا پس از گذشت چند روز در سکوت آرام گرفته است.
به عزای فرزندان مملکت نشستهایم
در مسیر بازگشت از بهشتزهرا در تاکسی نشسته بودم. چند نفر از مسافران یکدست مشکی پوشیده مشغول تماشای ویدئوهای خاکسپاری و چهلم دیگر جانباختگان اعتراضات دیماه بودند. هیچکس حتی پلک نمیزد. این زمستان تلخ گمان نمیکنم از حافظه جمعی ایرانیان پاک شود.
هزاران هزار جوان کشته شدهاند، هزاران مادر داغدیده، هزاران پدر شکسته، هزاران برادر و خواهر بهتزده و حتی فرزندانی که پدر یا مادرشان رفتند و بازنگشتند. تاکسی به آرامی از بهشتزهرا دور شد اما آنچه همراه من برگشت خاطرهای تلخ، اندوه و تامل است.
دلتنگی بیامان بازماندگان

زمانی که به بهشتزهرا رسیدم اولین تصویری که دیدم و نخستین صدایی که شنیدم، نالههای خواهر جوانی بود بر سر مزار برادرش. هرچه در توان داشت فریاد میزد: «دلم برات تنگ شده داداش» و «دیدن لباس دامادیت، داغش به دلم موند.» هیچکس جرات نزدیک شدن نداشت. هرکس میخواست نزدیکش شود با فریاد او عقب میرفت: «نیایید، بذارید تنها باشم.» صورتش را چنان به خاک فشرده بود که از دور لکههای کبودی دیده میشد. عدهای از مردم حضور داشتند اما احترام میگذاشتند. از دور کف میزدند و برخی زنان نیز با صدای بلند ناله میکردند. از عکس وی مشخص بود که او حدود ۲۵یا۲۶ساله بود. از فریادهای خواهرش فهمیدم که دانشجوی مهندسی بوده است. به راستی چه جوان برومند و رشیدی بود.
رقص در سوگ یک دوست
کمی آنطرفتر مزاری به چشمم خورد. نامش علی عربی بود، متولد سال۸۲ و تاریخ وفاتش ۱۸دیماه۱۴۰۴ ثبت شده بود. دو،سه شمع نیمهسوخته کنار مزار باقیمانده بود. گلهای پرپر زرد و سفید روی خاک افتاده بودند و یک دسته گل پشت عکسش قرار داشت. عکسش روی سنگ چسبانده شده بود. در عکس مشغول خندیدن بود و شلوار جین و کاپشنی سفید به تن داشت. چند دقیقهای بر سر مزارش ماندم. زمانی که خواستم بروم، دیدم چند نفر از رفقایش با یک ضبط نزدیک شدند. آهنگ را پخش کرده و دو،سه نفر از دوستانش شروع به رقص سوگ کردند. اشک میریختند و با صدایی لرزان میگفتند: «کجا رفتی داداش؟» همین که رفقایش برایش سنگ تمام گذاشتند، تعدادی از افراد دیگر نیز به آنجا آمدند و شعار دادند: «این گل پرپر شده، هدیه به میهن شده.»
چهلم در سکوت
از دور جمعیت زیادی نسبت به دیگر قطعات توجهم را جلب کرد. شمار حاضران بر سر مزار بیشتر از بقیه بود. نتوانستم به نزدیکی مزار برسم اما از صدای اطرافیان فهمیدم نامش مهدی است. فضای مراسم چهلمش برخلاف دیگر جانباختگان، سنگین و با سکوت نسبی همراه بود. چهره مادرش را ندیدم ولی صدای لرزانش شنیده میشد: «مهدی، منو فراموش نکنی» و «آی مردم، خواهش میکنم برای پسرم دعا کنین. میدونم جاش راحته اما هر وقت یادش افتادید، دعاش کنید.» جمعیت به سخنان مادرش با دست زدن و گاهی با شعار: «قسم به خون یاران، ایستادهایم تا پایان» پاسخ میدادند.
ماشین عروسی مشکیپوش
دور یکی از میدانهای حوالی قطعه۳۲۷ ماشینی قرمز رنگ، شبیه ماشین عروس با گل تزئین شده بود. به جای روبان سفید، نوارهای مشکی سرتاسر ماشین را پوشانده بود. هیچ اعلامیه یا عکسی از جانباخته روی ماشین نبود. فقط برادرش پشت ماشین نشسته بود، آهنگ نسبتا شادی گذاشته و فریاد میزد: «داداشمو کشتن، داداشم داماد بود.» گریه میکرد و میدان را دور میزد. دو ماشین خاکستری نیز همراه این ماشین عروس مشکیپوش حرکت میکردند. نمیدانم از بستگانش بودند یا مردم عادی اما با هر دور ماشین، با ریتم بوق عروسی همراهیاش میکردند. تعدادی از افراد توجهشان به این صحنه جلب شده بود. خانمی همراه شوهرش کنارم ایستاده بود. صحنه را که دید، شروع کرد به گریه کردن و از اشکهایش میشد اندوه او را فهمید. زیر لب گفت: «دردت به جونم مادر.»
برار سیگار داری؟
سیگارم را روشن کردم و به اطراف خیره شدم تا ببینم مراسم چهلم کجا برگزار میشود. پسری تقریبا ۲۲یا ۲۳ساله به طرفم آمد. لباسهایش خاکی شده بود. با لهجه مشهدی گفت: «برار سیگار داری؟» سیگاری از من گرفت و چند ثانیه سکوت کرد. ناگهان با صدای بلند گفت: «میبینی وضعیتو؟ چقدر جوون کشته شدن. اون طرف یه پدر تنها داشت برای دخترش چهلم میگرفت.» آدرس مزار را از او پرسیدم. گفت: «برار، رفتش. نزدیک یک ساعت باباش بالا سر قبر بچهش وایساده بود و فقط گریه میکرد. جرات نکردم ازش بپرسم، عمو چرا کسی نیومده سر خاک؟ یهو حال پدرش بد شد، پاهاش سست شد و روی زمین افتاد. دستشو گرفتم و بلندش کردم. صورتمو بوسید. برار حالم خیلی خرابه، تو بگو من شب چجوری بخوابم؟»
برای سنگینی غم پریا
همینطور که میان مزارها راه میرفتم، سنگ کوچکی توجهم را جلب کرد. چند گل پرپر روی آن ریخته شده بود. اسمش پریا قلاوند بود، متولد سال۸۱ و تاریخ وفاتش ۱۸دیماه۱۴۰۴. این اولین مزار زنی بود که با آن برخورد کردم. غم سنگینی فضای اطراف را فرا گرفته بود. مزار خلوت و آرام بود. گمان میکنم مراسم چهلم هنوز برگزار نشده بود. اسمش را همراه با هشتگ جستوجو کردم. دانشجوی ۲۳ساله اهل اندیمشک که در پرند کشته شده بود. فیلم خاکسپاریاش را در اینستاگرام دیدم. خانمی سراسیمه فریاد میزد، صورتش را به قاب عکس پریا میفشرد و گریه میکرد. وقتی به سنگ مزار نگاه کردم، من نیز گریهام گرفت. نمیدانم چرا این مزار، سنگینی فراوانی داشت.
۳سال از من کوچکتر بود
زمانی که از مزار پریا کمی فاصله گرفتم، خودم را میان چند مزار کشتهشدگان اعتراضات دیماه یافتم. حس عجیبی بود. لحظهای خودم را میان این همه جوان خفته پیدا کردم. برایم سخت بود که کدامشان را روایت کنم. کافی بود یک یا دو قدم بردارید تا به مزار دیگری برسید. چند قدم آنطرفتر عکس پسری روی سنگ چسبانده شده بود: پارسا رحمتی، متولد۸۴ و تاریخ وفات ۱۸دیماه۱۴۰۴. دو شمع سوخته کنار عکس و دو شمع دیگر روی آن قرار داشت. گل بنفش رنگی نیز گوشه عکس چسبانده شده بود. فضای مزار او نیز سنگین بود. چندین دقیقه آنجا ماندم و پاهایم یاری نمیکرد که بلند شوم. اسمش را در اینستاگرام جستوجو کردم. روایت شده که پارسا در منطقه فلاح تهران از ناحیه گردن مورد هدف گلوله قرار گرفته بود و خانوادهاش پس از سه روز جستوجو، پیکرش را در میان کشتهشدگان کهریزک شناسایی کردند و در روز ۲۲دیماه به خاک سپرده شد. فردی با انتشار عکس پارسا نوشته بود: «پارسا بهدلیل شرایط دشوار اقتصادی خانواده، برای کمک به تامین هزینههای زندگی در یک کارگاه تولیدی کوچک به کارگری مشغول بود.»
از خون جوانان وطن لاله دمیده
«از خون جوانان وطن لاله دمیده، از ماتم سرو قدشان سرو خمیده» مشهورترین تصنیف عارف قزوینی است؛ شعری که سالهاست در چنین رخدادهایی بیش از هر زمان دیگری به گوش میرسد. سنگ مزاری مشکی، آراسته با همین شعر متعلق به علیاصغر علیزاده بود. روی سنگ نوشته شده بود: «آغاز قصه او ۱۹خرداد ۱۳۷۷؛ آغاز غصه ما ۱۹دی۱۴۰۴.» اسم مادر و پدرش همراه یکدیگر حک شده بود. کلمه «خون» با رنگ قرمز و کلمه «پسرم» با خط نستعلیق درشت به چشم میخورد. بالای عکس نیز نوشته بودند: «فرزند ایران، جوان ناکام.» وقتی به مزار علیاصغر رسیدم، مشخص بود تازه کسی به آنجا رفته بود. سنگ شسته و تمیز شده در آن فضا به چشم میآمد. تصنیف عارف قزوینی، چهره زیبای علیاصغر و عبارت «فرزند ایران» با هم ترکیب شده و حس سنگینی و احترام را منتقل میکرد.
آرمین ۱۹سالش بود
روی سنگ کوچکش خط و خشهای زیادی افتاده بود. آرمین سلطان محمدی، متولد سال۸۴ و تاریخ وفات۱۸دیماه۱۴۰۴. همانند دیگر جانباختگان، اگر اسمش را جستوجو کنید، میتوانید روایتهای مرتبط با او را پیدا کنید. ۱۹ساله بود و در تهرانپارس کشته شده بود. عکسی از او کنار مزارش نبود اما در فضای مجازی تصاویرش وجود داشت. در فیلمهای خاکسپاری مردم فریاد میزدند «با غیرت» و گل بر پیکرش میریختند تا بدرقهاش کنند. حالا پس از گذشت چند روز در سکوت آرام گرفته است.
به عزای فرزندان مملکت نشستهایم
در مسیر بازگشت از بهشتزهرا در تاکسی نشسته بودم. چند نفر از مسافران یکدست مشکی پوشیده مشغول تماشای ویدئوهای خاکسپاری و چهلم دیگر جانباختگان اعتراضات دیماه بودند. هیچکس حتی پلک نمیزد. این زمستان تلخ گمان نمیکنم از حافظه جمعی ایرانیان پاک شود.
هزاران هزار جوان کشته شدهاند، هزاران مادر داغدیده، هزاران پدر شکسته، هزاران برادر و خواهر بهتزده و حتی فرزندانی که پدر یا مادرشان رفتند و بازنگشتند. تاکسی به آرامی از بهشتزهرا دور شد اما آنچه همراه من برگشت خاطرهای تلخ، اندوه و تامل است.
