
هدف اصلی حمله افراطیون به قائمپناه چیست؟
روایت غیبت قائمپناه؛ واقعیت جنگ چه بود؟
پروژه تخریب قائمپناه با یک ادعای کذب و بیاساس کلید خورد؛ غیب شدن معاون رئیسجمهور در روزهای بحران و جنگ! ادعایی که بلافاصله با یادداشت روشن و افشاگرانه عباس رضایی ثمرین (مدیرکل حوزه ریاست معاونت اجرایی) مواجه شد. بنا بر نوشته او، در شرایطی که برخی مدعیان سینه چاک انقلابیگری در پناهگاههای امن به سرمیبردند، قائمپناه در زیر باران مخاطرات امنیتی، در قلب پاستور حاضر بوده و حتی زمانی که خطوط ارتباطی قطع و فضا آکنده از اضطراب شد، شخصاً برای پیگیری سلامت رهبر انقلاب و رئیسجمهور پیشقدم شده است. حضور میدانی او در شرکت ملی پالایش و پخش فرآوردههای نفتی در اوج حملات به انبارهای سوخت تهران و پیگیری مستقیم پرداخت مستمری بازنشستگان در تأمین اجتماعی، گواهی است بر این حقیقت که «اداره کشور در وضعیت جنگی» نیازمند خرد عملی و ایستادگی واقعی است، نه شوهای تبلیغاتی. سخنگوی دولت، فاطمه مهاجرانی نیز با در واکنش به جنجالی که جناح مقابل با حمله به قائم پناه راه انداخت، روی اصل مطلب دست گذاشت و نوشت که دولت «فقدان رهبری شهید» را سنگینترین هزینه جنگ میداند و تأکید قائمپناه سخنی روشن و قابل فهم است. حقیقت آن است که جریان رادیکال به جای پاسخ به این پرسش کلیدی که «چرا هزینههای کشور باید به حد بحران برسد؟»، تلاش میکند با اتهامزنیهای اخلاقی و روایتهای وارونه، صورت مسئله را پاک کند.
مغالطه تندروها؛ از غنیسازی تا توان موشکی
اصلیترین خط تخریبی تندروها (از کیهان گرفته تا فعالانی نظیر وحید اشتری) پناهبردن به مغالطه «شیب لغزنده» است. آنها میپرسند که «اگر امروز غنیسازی را دادیم و دشمن ۶ ماه بعد موشک یا تجزیه ایران را خواست چه؟» داوود حشمتی، تحلیلگر سیاسی اصلاح طلب، به درستی پاسخی قاطع به این استدلالهای سفسطهآمیز داده و نوشته است: مغالطه «اگر این را بدهیم، فردا آن یکی را میخواهند» دقیقاً نشانه نداشتن منطق تحلیلی است. صورتبندی واقعی مسئله اتفاقاً بسیار ساده و عریان است؛ مسئله اصلی آمریکا و غرب، امنیت اسرائیل است. دعوای هستهای و مناقشه غنیسازی بیش از آنکه یک پرونده حقوقی یا تکنولوژیک باشد، گرهخورده با ادراک تهدیدی است که برای بازیگران منطقهای و بینالمللی ایجاد شده است. رادیکالها یا این بداهت سیاسی را نمیفهمند یا ترجیح میدهند افکار عمومی را ناآگاه فرض کنند. ایستادگی بر موضعی که هزینهاش انهدام زیرساختها، فلج شدن اقتصاد و به خطر افتادن ارکان نظام باشد، اسمش «عزت» نیست؛ بلکه ناهمخوانی دکترین اجرایی با مقتضیات واقعی امنیت ملی است.
تناقض میان حرمت فقهی و طرحهای تحریکآمیز
رویکرد قائمپناه و مدافعان عقلانیت در عرصه سیاست خارجی، ناظر بر یک آسیبشناسی عمیقتر است. چرا ایران باید در موقعیتی قرار گیرد که میان «حفظ زیرساختها و حیات رهبری» از یکسو و «تداوم غنیسازی» از سوی دیگر دست به انتخاب بزند؟ ریشه این بحران به «ابهامآفرینی متناقض» در دکترین هستهای طی سالیان گذشته بازمیگردد. از یکسو، فتوای صریح و رسمی رهبر انقلاب مبنی بر «حرام بودن ساخت و نگهداری سلاح بقای کلان و بمب اتم» بهعنوان مانیفست رسمی کشور اعلام میشود؛ اما از سوی دیگر، جریانهای تندرو و تصمیمسازان پرهزینه، با رفتارها، شعارها و رفتارهای بمبخیز و تحریکآمیز، فضایی را بازسازی کردند که دشمن احساس کند ایران به دنبال تغییر موازنه اتمی است.
این رفتارهای تحریکآمیز، دقیقا همان «دستاندازی و چوب کردن در لانه زنبور» بود که به طرف مقابل مجوز داد تا مبنای محاسباتی خود را بر پایه تهدید وجودی بگذارد. اگر دکترین هستهای ایران دقیقاً منطبق بر همان فتوای حرام بودن بمب اتم طراحی میشد و شفافیت خردمندانه بر آن حاکم بود، هیچگاه پرونده هستهای به ابزاری برای بهانهجویی دشمن جهت تهدید جان رهبری و نابودی پالایشگاهها و نیروگاههای کشور تبدیل نمیشد. جریان رادیکال با طراحی غیرضروری و بمبخیز در فرایند غنیسازی، عملاً همان فرضیهای را تقویت کرد که آمریکا و اسرائیل برای اجماعسازی علیه ایران به آن نیاز داشتند. حال که نتیجه این سیاستهای پرهزینه به نقطه بحرانی رسیده، همان کسانی که بانیان این ریلگذاری غلط بودهاند، مدعی معاون اجرایی دولت شدهاند که چرا از «عقلانیت و کاهش هزینه» سخن میگوید!
مسئله تاریخ نیست؛ هزینههای امروز است
سردار جوانی، معاون سیاسی سپاه، در پاسخ به سخنان قائمپناه میگوید «کسانی که جنگ را نتیجه غنیسازی میدانند، تاریخ را درست نخواندهاند.»، اما اتفاقاً خوانش درست تاریخ دقیقا گواهی میدهد که کشورهای توسعهیافته و هوشمند، هیچگاه ابزارهای تاکتیکی را فدای استراتژی بقا و رفاه ملت خود نکردهاند. آیا تاریخ به ما نمیآموزد که سیاست خارجی جای «مسابقه شعار» نیست، بلکه عرصه «موازنه قوا و مدیریت تزاحمها» است؟ تاریخ اتفاقاً نشان میدهد کشورهایی دچار فروپاشی یا نابودی زیرساخت شدند که نتوانستند در لحظه حیاتی، میان پروژههای پرهزینه و کمفایده و حیات و منافع ملی تمایز قائل شوند. وقتی قائمپناه میگوید: «چرا صنایع ما را بزنند؟ چرا پالایشگاه و عسلویه ما را بزنند؟ برق زدن و پالایشگاه زدن یعنی بیکاری زیاد شود…» دقیقا از زبان میلیونها ایرانی سخن میگوید که قرار است تاوان اقتصادی و زیستی تصمیمات تندروها را بدهند. قطع برق، نابودی پالایشگاهها و از دست رفتن شغل جوانان، شوخیبردار نیست. نمیتوان در اتاقهای تاریک نشسته و نسخه مقاومت برای مردمی پیچید که زیر بار تورم و ویرانی زیرساختها خرد میشوند.
هدف اصلی حمله به قائمپناه چیست؟
آنچه این روزها در هجمه سازمانیافته علیه محمدجعفر قائمپناه میگذرد، یک نقد ساده درونحکومتی نیست؛ بلکه شبیخون رادیکالها به تبلور عقلانیت در دولت مسعود پزشکیان است. تندروها به خوبی میدانند که اگر منطق «شفافیت، عقلانیت و محاسبه سود-هزینه» در افکار عمومی جا بیفتد، دکان سالها کاسبی از تحریم و بحرانآفرینی آنان تعطیل خواهد شد. کیهان و همپیمانانش از رئیسجمهور میخواهند قائمپناه را برکنار کند، زیرا او جسارت به خرج داده و واقعیتی عریان را به زبان آورده است: هیچ دستاورد فنی و غیرضروری، ارزش به خطر انداختن جان رهبری و نابودی حیات اقتصادی یک ملت را ندارد.
دولت اصلاحطلب و وفاق ملی پزشکیان نباید در برابر این عقبنشینیهای سفارشی و فشارهای رسانهای کوتاهآید. پاسخ به رادیکالها روشن است؛ عقلانیت دینی و ملی حکم میکند که خادمان واقعی کشور – که هم در روزهای بمباران کنار مردم ایستادند و هم امروز جرات گفتن حقیقت را دارند – تقویت شوند. دکترین سیاست خارجی ایران نیازمند بازگرداندن «تدبیر» به جای «تحریک» است؛ و سخن قائمپناه، نخستین گام شجاعانه برای بازتعریف امنیت ملی بر مدار منافع واقعی مردم و حفظ ارکان نظام بود.
