شعرهایی که باید خوانده شود

گروه فرهنگ وهنر: سیلویا پلات یکی از برجسته‌ترین، درخشان‌ترین ونوآورترین شاعران زن قرن بیستم محسوب می‌شود که حواشی زندگی شخصی‌اش بر خلاقیت حرفه‌ای او در سرایش شعر سایه انداخته است.
 در این مقاله که در سایت ادبی «کالکتر» منتشر شده است، کریستن آزبورن بارتوکاما – نویسنده «هفت اثر رویایی» و کارشناس ارشد تاریخ هنر – با هدف معرفی سیلویا پلات، ۷ شعر برجسته او را انتخاب و به علاقمندان به شعر توصیه کرده است که آنها را بخوانند.
بارتوکاما در مقدمه مطلب خود آورده است: سیلویا پلات اغلب با زندگینامه پر فرازونشیب خود شناخته می‌شود؛ اما او را نباید فقط به دلیل رابطه پیچیده‌ با پدرش، ازدواج پرتلاطم‌اش با یک شاعر مشهور یعنی تد هیوز و خودکشی نهایی‌اش شناخت؛ بلکه باید به خاطر خود شعرش به او نگاه کرد؛ شعری با دامنه و دستاوردهای عظیم، سرشار از تجربه و قدرتمند، پر از از زیبایی، خشم پاک و اغلب دردناک.
این فهرست از هفت شعر که باید خوانده شوند، مروری بر آثار سال‌های پربار ۱۹۵۸-۱۹۶۲ این شاعر زن قرن بیستم و خلاصه‌ای مختصر از موضوعات اشعار و برخی از معانی بالقوه پشت آن‌ها است.
وی در ادامه در فهرست‌وار این اشعار انتخابی را چنین معرفی کرده است:
۱. گمشده در اعماق دریا ((Full Fathom Five)، ۱۹۵۸
«فول فاتوم فایو» یا در معادل نزدیک به مفهوم آن در فارسی «گمشده در اعماق دریا» شعری است که پلات در آن طوفان ویلیام شکسپیر و اسطوره‌ یونانی پوزیدون، خدای دریاها را در هم آمیخته است. گفته می‌شود، به احتمال زیاد شاعر، این شعر را درباره پدرش یا به‌طور کلی مردان سروده است. شعر درباره «پیرمردی» است که با «موها و ریش سفید» خود ظاهر می‌شود، چهره‌ای که «خطوط سنگربندی‌شده باستانی» دارد. او یک «اسطوره قدیمی ریشه‌ها و غیرقابل تصور» است؛ «خطرات بسیارند». در شعر، با اینکه پلات می‌بیند پیرمرد درحال رنج کشیدن و یا شاید در حال مرگ است، با احتیاط به او نگاه می‌کند. پیرمرد در اعماق زمین ریشه دارد و فقط در تبعید به «مرز پادشاهی» خود احساس امنیت می‌کند.
اگر گفته‌ها درست باشند، در این سروده پلات پدرش را با خدای دریاها در یونان باستان یعنی پوزیدون مقایسه می‌کند تا قدرت، نفوذناپذیری و سلطه بی‌رحمانه او بر خود را نشان دهد. با این حال، در این شعر، در مقایسه با شعر «بابا» که در همین مقاله به آن اشاره خواهیم کرد، لحن شاعر نسبت به او کمی بی‌تفاوت‌تر و حتی سردتر است. جای تعجب نیست که او خدای دریا را برای این مقایسه انتخاب کرد؛ زیرا پلات عاشق اقیانوس بود و تابستان‌ها را در ساحل اقیانوس اطلس شمالی می‌گذراند، جایی که با پدرش در ارتباط بود. این شاعر با یادآوری این دوره و مرگ اتو پلات می‌گوید: «و این‌گونه است که تصور من از آن دوران کودکی در کنار دریا، سخت‌تر می‌شود. پدرم درگذشت، ما به خشکی نقل مکان کردیم. در حالی که آن ۹ سال اول زندگی‌ام، مانند کشتی‌ در بطری، محبوس شده‌اند …»
۲. غول (The Colossus)، ۱۹۵۹
شعر دیگری که معمولا این اثر هم به‌عنوان شعری درباره پدرش تعبیر می‌شود، «غول» است که تصویری از مردی است که برای او بیش از حد بزرگ جلوه می‌کرد. او پدرش را به عنوان مجسمه‌ای عظیم به تصویر می‌کشد که تکه‌تکه و به هم وصله شده است و سخنان بلند و زننده‌ای از لبانش جاری می‌شود. در اینجا پلات خود را «یک پیشگو، سخنگوی مردگان یا خدا یا چیزی شبیه به آن» می‌داند. او زندگی‌اش را صرف وقت‌گذرانی با پدرش، روزهایش را صرف خوردن ناهار «روی تپه‌ای از سرو سیاه» کرده و شب‌ها در «گوش چپت، دور از باد» چمباتمه زده است. مانند «بابا»، او شعر را خطاب به پدرش می‌خواند، لحنش سوزان است و ترکیبی از انزجار و جذابیت دارد.
پدر پلات وقتی او هشت ساله بود، درگذشت. او استاد زیست‌شناسی بود که زنبورها را مطالعه می‌کرد و بسیار باهوش بود، اما از دریافت درمان پزشکی مناسب برای دیابت خودداری کرد و در نهایت به قانقاریا و عفونت خونی مبتلا شد. پلات در دفتر خاطراتش درباره او نوشته است: «من او را می‌پرستیدم و در عین‌حال از او متنفر بودم؛ احتمالا بارها آرزو کرده بودم که کاش مرده بود. وقتی او مرا سال‌ها به اطاعت بی‌چون‌وچرا وادار می‌کرد و وقتی درگذشت، تصور می‌کردم که من او را کشته‌ام.» پلات درحالی که آشکارا هیچ دخالتی بر چگونگی و زمان مرگ پدر نداشت، برای کنار آمدن با احساسات پیچیده‌ و عذاب وجدانش به شعر روی آورد.
۳. لاله‌ها (Tulips)، ۱۹۶۰
داستان «لاله‌ها» در اتاق بیمارستانی اتفاق می‌افتد که دسته‌گلی از لاله‌های قرمز روشن به او تحویل داده شده است. این لاله‌ها به جای اینکه غافلگیری خوشایندی باشند، برای اتاق سفید و استریل «بیش از حد هیجان‌انگیز» هستند. شعر پلات در اینجا رمزآلود است: «نام و لباس‌های روزانه‌ام را به پرستاران / و سابقه‌ام را به متخصص بیهوشی و بدنم را به جراحان داده است». او «از تداعی‌های عاشقانه‌ام پاک شده است»، اما دقیقا از این بابت ناراحت نیست. در واقع، شاعر خاطرنشان می‌کند که «آرامش آنقدر بزرگ است که شما را خیره می‌کند» و به انسان احساس رهایی می‌دهد. هیچ خواسته‌ای ندارد؛ فقط می‌خواهد «کاملا خالی» باشد. با این حال، گل‌ها اینجا هستند و او را تماشا می‌کنند.
او در شعر می‌تواند صدای نفس‌کشیدن گل‌ها را «مانند صدای وحشتناک یک نوزاد» بشنود و «زبان‌های بدیع و رنگشان» او را ناراحت می‌کنند. اکنون لاله‌ها بین او و خورشید پشت پنجره  قرار گرفته‌اند؛ خورشیدی که زمانی او را در روشنایی خود محو می‌کرد، حالا «اکسیژن [او] را می‌خورند». اتاق گرم‌تر است و تمرکز او روی آنهاست. حالا می‌تواند قلبش را حس کند و تصمیم می‌گیرد که لاله‌ها «باید مثل یک حیوان خطرناک پشت میله‌های زندان باشند.»
تد هیوز – شاعر و همسر پلات – که بعدها از او جدا شد، گفته است که این شعر درباره لاله‌هایی است که او هنگام بهبودی از عمل آپاندکتومی در بیمارستان دریافت کرده است اما همچنین تلاش‌های متعدد او برای خودکشی را تداعی می‌کند. با وجود این ناامیدی، اکثر منتقدان بر این باور هستند که در پایان شعر، پلات تصمیم گرفته است به جای پذیرفتن نیستی دلپذیر مرگ، به زندگی بازگردد. حداقل فعلا؛ زیرا در زندگی به اندازه کافی جذابیت وجود دارد و او اجازه نمی‌دهد که در نیستی حل شود.
۴. بانو لازاروس (Lady Lazarus)، ۱۹۶۲
شعری سوزناک و سرشار از خشمی خروشان! «بانو لازاروس» یکی از مشهورترین آثار پلات است. او شعر را طوری روایت می‌کند که انگار در یک نمایش فرعی، کسی است که فروپاشی و مرگش توسط تماشاگران در حال بلعیدن است. پلات «جمعیت بادام‌زمینی‌خور» را که برای دیدن «نمایش بزرگ استریپ» او سر و صدا می‌کنند، مسخره می‌کند؛ کسانی که بهای «دیدن زخم‌هایم» یا «یک کلمه یا لمس» یا «کمی خون» را پرداخته‌اند. شاعر در این سروده با لبخندی اعلام می‌کند که «مردن … یک هنر است، مانند هر چیز دیگری» و او «آن را فوق‌العاده خوب انجام می‌دهد». در پایان شعر، شاعر به همه هشدار می‌دهد که «مراقب باشید» و در سطرهای پایانی به‌طور شگفت‌انگیزی با خوشحالی می‌گوید که «از خاکستر … من با موهای قرمزم برمی‌خیزم … و مردان را مانند هوا می‌بلعم.»
پلات در ۱۰ و ۲۰ سالگی چند خودکشی ناکام داشت (و سپس در ۳۰ سالگی، موفق شد). در این شعر، او خود را پس از دومین تلاش و در حال حاضر در حال انجام سومین آن نشان می‌دهد و با لحنی گزنده می‌گوید که مردم از تماشای نابودی او لذت می‌برند. آنها در حال خوردن تنقلات، از فروپاشی او لذت می‌برند. از آنجایی که ما نیز خوانندگان این شعر هستیم، شاید در این رفتار شریک جرم هم باشیم. در شعر خشمی خروشان از بودن در کالبد یک زن احساس می‌شود؛ زنی که در معرض چشم‌چرانی، ظلم، ستم و سوءاستفاده قرار دارد. این خشم در پایان شعر، جایی که او مانند شخصیت کتاب مقدس لازاروس از مرگ برمی‌خیزد، آزاد می‌شود: «از خاکستر … من با موهای قرمزم برمی‌خیزم … و مردان را مانند هوا می‌بلعم.»
۵. بابا (Daddy)، ۱۹۶۲
«بابا» شعری است که اکثر افراد علاقه‌مند به اشعار پلات، در جوانی مجذوب آن می‌شوند. این شعر تمایل دارد تا این نظر غالب را تایید کند که شاعری با آسیب‌های عمیق روحی است؛ تصاویر شاعرانه‌اش تاریک و پیچیده هستند و استفاده‌اش از اشارات درباره اعضای نازی آلمان مشکل‌ساز است. در واقع، همه این موارد درست است. پلات رابطه‌ای آشفته با پدرش داشت، او تاریکی را پذیرفت و اشاراتی به یهودیان و نازیسم را به گونه‌ای درهم تنید که نقد ما را ضروری می‌کند. با این حال، چیزهای بیشتری در پلات به عنوان یک شخص و یک شاعر و قطعا در «بابا» وجود دارد. این شعری است که فمینیست‌ها به‌خاطر خشم درونی، آن را ستایش می‌کنند و برخی منتقدان، آن را بیشتر فلج خلاقانه از روی ترس می‌دانند و نمایش این خشم در ساختار و ضرب‌آهنگ شعر به‌طرز چشمگیری ماهرانه است.
در شعر «بابا» که یکی از نمادین‌ترین مکتب شعر «اعترافی» شناخته می‌شود، پلات از طریق احساسات خود نسبت به پدرش سخن می‌گوید. او «سنگین، کیسه‌ای پر از خدا» بود. پدر به پلات می‌گوید که هرگز نمی‌توانست با او صحبت کند؛ «زبانش در فکم گیر کرده بود». بودن پلات او را تحت فشار قرار داد، به طوری که «شروع به صحبت کردن مانند یک یهودی» کرد و احساس می‌کرد که یک یهودی است؛ با «سبیل مرتب» و «چشم آریایی‌اش»؛ او «مردی سیاه‌پوش با ظاهری شبیه به ماین کامپف (اشاره به کتاب نبرد من نوشته آدولف هیتلر)» بود و از اینکه اکنون «در قلب سیاه و چاق تو» یک «میخ» وجود دارد و اینکه «روستایی‌ها هرگز از تو خوششان نمی‌آمد» به خود می‌بالد. همان‌طور که آنها بر روی جسم او می‌رقصند، می‌گوید: «بابا، بابا، حرامزاده، کارم تمام است.»
لازم است در مورد اشاره به نازی‌ها که فقط در شعر «بابا» نیستند و در اشعار دیگر پلات نیز دیده می‌شود، توضیحی ارائه شود. پلات آلمانی بود، نه یهودی و هولوکاست را از دریچه تاریخی مطالعه کرده بود. درک او از وحشت‌های غیرقابل درک هولوکاست، زمانی که او با مضامین اصلی ظلم، تروما، خشونت، مردسالاری و موارد دیگر دست و پنجه نرم می‌کرد، به اشعارش راه یافت.
همانطور که منتقد ادبی، ال استرنج‌ویز می‌نویسد: «هولوکاست به دلیل شدت و دشواری درک آن با اصطلاحات انسانی و به دلیل تعداد غیرقابل تصور قربانیان، در اشعار پلات بعدی اسطوره‌ای به خود گرفت.» پلات از آن در کنار سایر نمونه‌های اسطوره‌ای و مذهبی خشونت برای بررسی عمیق‌ترین اعماق آسیب‌های شخصی و جهانی استفاده می‌کند.
۶. آریل (Ariel)، ۱۹۶۲
«آریل» شعری پر از حرکت است. با صحنه‌ای «سکون در تاریکی» آغاز می‌شود و سپس به میدانی باز با سواری که در پهنه‌ وسیعی می‌تازد، تبدیل می‌شود. راوی می‌گوید که چیزی «مرا در هوا می‌کشد» و خود را «گودیوای سفید» (زن یکی از نجیب‌زادگان انگلستان در قرن یازده میلادی که در اعتراض به مالیات‌سنگین شوهرش بر رعایا، برهنه و سوار بر اسب دور در شهر ظاهر شد) می‌نامد که «دست‌های مرده، بندهای مرده» را رها می‌کند. در عجله‌اش، او نوعی فراموشی پیدا می‌کند که به «کف»، «درخشش دریاها» و «تیر» تبدیل می‌شود. این فراموشی در مقصد نهایی او نیز یافت می‌شود: «به درون چشم سرخ، پاتیل بزرگ صبح».
معنای اصلی آریل، شعری کوتاه اما بسیار مهم در آثار پلات، در اولین خوانش کاملا مشخص نیست. آیا فقط یک سواری نفس‌گیر در سپیده‌دم را به تصویر می‌کشد؟ یا رهایی از انگیزه‌ خلاقانه‌ای که از نوشتن شعر ناشی می‌شود؟ یا خودکشی، فراموشی خود؟ یا ادغام انسان و حیوان برای رسیدن به آزادی؟ شعر مبهم و فراموش‌نشدنی پلات، امکان تفسیرهای بی‌شماری را فراهم می‌کند.
۷. خون‌مردگی یا کوفتگی (Contusion)، ۱۹۶۲
یکی از آخرین اشعار پلات، «کوفتگی» یا خون‌مردگی، بی‌شک غم‌انگیزترین شعر او است؛ کوتاه و خاطره‌انگیز. شعر مجموعه‌ای از تصاویر است که خواننده را با وحشتی کسل‌کننده پر می‌کند. در بند اول، کبودی‌ تصویر شده است که با رنگ بنفش تیره‌اش بر روی بدن سفید خودنمایی می‌کند. در بند دوم، «دریا به طرز وسواس‌گونه‌ای» گودالی از سنگ را می‌مکد. در بند سوم، «نشانه‌ای از عذاب» که «به اندازه یک مگس» است، از دیوار پایین می‌خزد. در بند چهارم، «قلب بسته می‌شود … دریا به عقب می‌لغزد … آینه‌ها ورق می‌خورند.»
همه تصاویر از بسته شدن، پایان و قطعیت حکایت دارند. در بند اول، کبودی انگار روی یک جسد است، همان‌طور که پلات سفیدی مرواریدگون پوست را در تضاد با آن قرار می‌دهد. در اینجا هیچ سرزندگی و حیاتی وجود ندارد. منتقدان اغلب «کوفتگی» را در کنار «لبه»، آخرین شعر او که تنها چند روز قبل از مرگش سروده شده است، مورد بحث قرار می‌دهند. آن شعر با «زن کامل شده است … کالبد مرده‌اش … بدنش لبخند موفقیت را بر لب دارد» آغاز می‌شود، بنابراین «کوفتگی» مانند یک همراه طبیعی به‌نظر می‌رسد.
ساختار آن از تک‌واژه‌های تکراری (کوچکترین واحدهای دستوری گفتار) تشکیل شده است که به آن حس روزمره بودن و گریزناپذیری می‌دهد و دال‌های آن نامرتبط هستند (بدن و دریا و آینه) که مانع از توانایی ما در یافتن روایت، وحدت، معنا و در نهایت امید می‌شود.

دکمه بازگشت به بالا