
بامداد خمار روایتی از ایران؛ وقتی قصه، آرشیوِ فرهنگ میشود
به گزارش صبا، بخش مهمی از تاریخ فرهنگی هر جامعه نه در کتابهای پژوهشی، بلکه در آثار هنری ثبت میشود. سینما و تلویزیون نیز از این قاعده مستثنا نیستند. برخی آثار تنها بر پیشبرد داستان تمرکز دارند و برخی دیگر، آگاهانه یا ناخودآگاه، جزئیاتی از زندگی روزمره، مناسبات اجتماعی، آیینها و فرهنگ عامه را در خود حفظ میکنند. از همین منظر، محمد حقانی فضل در این یادداشت به بررسی جایگاه نرگس آبیار در امتداد سنتی میپردازد که پیشتر در آثار فیلمسازانی چون علی حاتمی قابل مشاهده بوده است؛ سنتی که در آن تصویر کردن فرهنگ، بخشی از فرآیند روایت به شمار میرود، نه صرفاً عنصری تزئینی..
بامداد خمار روایتی از ایران؛ وقتی قصه، آرشیوِ فرهنگ میشود
بعضی فیلمسازها فقط قصه تعریف میکنند؛ قصهای خوب یا بد، پرکشش یا معمولی. اما گروهی دیگر، همزمان که قصه میگویند، کاری بزرگتر انجام میدهند: آنها ایران را روایت میکنند. نه ایرانِ سیاسی و رسمی، بلکه ایرانِ فرهنگی؛ ایرانی که در لهجهها، غذاها، آیینها، مشاغل، لباسها، ضربالمثلها، معماری خانهها، آداب معاشرت و سبک زندگی مردم نفس میکشد.
اگر بخواهیم برای این سنت در سینمای ایران شجرهنامهای ترسیم کنیم، بیشک نام علی حاتمی در رأس آن قرار میگیرد. فیلمسازی که آثارش، بهویژه هزاردستان، امروز فقط یک اثر نمایشی نیستند؛ بلکه به اسنادی زنده از فرهنگ شهری ایران تبدیل شدهاند. هنوز هم میتوان به هزاردستان رجوع کرد تا بازار قدیم، نوع پوشش مردم، شیوه غذا خوردن، مناسبات اجتماعی یا حتی جزئیترین رفتارهای روزمره را دید.
به گمانم نرگس آبیار امروز ادامهدهنده همین مسیر است.آنچه آثار آبیار را از بسیاری از تولیدات امروز متمایز میکند، صرفاً کیفیت روایت یا شخصیتپردازی نیست؛ بلکه حساسیت او نسبت به فرهنگ عامه است. او هیچوقت فرهنگ را به یک دکور تزئینی تقلیل نمیدهد. عناصر فرهنگی در آثارش بخشی از استخوانبندی روایتاند. قصه از دل همین جهان فرهنگی متولد میشود و به همین دلیل، مخاطب احساس نمیکند با مجموعهای از اطلاعات مردمشناسانه روبهروست.
این همان نقطه ظریفی است که بسیاری از آثار در آن شکست میخورند. بعضی فیلمها آنقدر شیفته بازسازی تاریخ و مستندسازی میشوند که قصه زیر بار اطلاعات دفن میشود. بعضی دیگر هم تنها قصه میگویند و جهان اطراف شخصیتها را به پسزمینهای بیهویت تبدیل میکنند. آبیار در آثارش میان این دو مسیر تعادل برقرار میکند؛ روایتش مستندپشتوانه است، اما هرگز به دام مستند نمیافتد.
شاید تازهترین نمونه این رویکرد را بتوان در بامداد خمار دید. این مجموعه فقط اقتباسی از یک رمان محبوب نیست؛ بازسازی بخشی از زیست ایرانی است. در بازار، مشاغل فراموششده جان میگیرند؛ پوششها، ابزارها، معماری، شیوه خریدوفروش، روابط طبقاتی و حتی جزئیات زندگی روزمره دوباره ساخته میشوند. مخاطب فقط داستان عشق را دنبال نمیکند؛ همزمان در حال تماشای تاریخی زنده از زندگی مردم است.
در بامداد خمار فاصله میان خانوادهای مرفه و خانوادهای معمولی یا فقیر فقط در دیالوگها تعریف نمیشود. این تفاوت را در خانهها، سفرهها، نوع غذا، لباس، شیوه حرف زدن، آداب معاشرت، وسایل زندگی و حتی سکوت شخصیتها میتوان دید. اینها جزئیاتی هستند که از دل اسناد، خاطرات، کتابها و پژوهشها بیرون آمدهاند و در خدمت درام قرار گرفتهاند؛ نه برای نمایش دانستههای سازندگان، بلکه برای آنکه بخشی از حافظه فرهنگی ما زنده بماند.
این ویژگی البته محدود به بامداد خمار نیست. در نفس، آبیار تنها داستان یک کودک را روایت نمیکند؛ او آیینها، مناسک، باورها و فضای فرهنگی یزد را نیز ثبت میکند و حتی به زیست کولیها سر میزند؛ جهانی که کمتر در سینمای ایران مجال دیده شدن یافته است. در شبی که ماه کامل شد نیز فرهنگ مردم بلوچ صرفاً پسزمینه داستان نیست؛ زبان، پوشش، موسیقی، روابط خانوادگی و سبک زندگی آنان به بخشی از روایت تبدیل میشود و تصویری انسانی و ملموس از این فرهنگ پیش روی مخاطب قرار میگیرد.
شاید به همین دلیل است که چنین آثاری، سالها بعد، فقط به عنوان یک فیلم یا سریال دیده نمیشوند. آنها به مرجع تبدیل میشوند؛ نه فقط برای سینما، بلکه برای پژوهشگران فرهنگ، طراحان صحنه، نویسندگان و حتی نسلهایی که میخواهند بدانند مردم این سرزمین چگونه زندگی میکردند. همانگونه که امروز هزاردستان فراتر از یک سریال است، این آثار نیز میتوانند در آینده بخشی از حافظه تصویری فرهنگ ایران باشند.
در روزگاری که بسیاری از سریالها صرفاً به دنبال تعلیق، گرهافکنی و سرگرم کردن مخاطباند، تفاوت آثاری مانند بامداد خمار یا سووشون در همین است؛ آنها تنها قصه نمیگویند، بلکه راویان ایراناند. رسالتی فراتر از سرگرمی بر دوش دارند: ثبت و حفظ فرهنگ عامه.
شاید ارزش واقعی این آثار را نه امروز، بلکه سالها بعد بهتر درک کنیم؛ زمانی که بسیاری از این مشاغل، لهجهها، آیینها، خوراکها، پوششها و شیوههای زیستن دیگر در واقعیت وجود نداشته باشند و تنها در حافظه سینما بتوان ردشان را گرفت. آن روز، خواهیم فهمید که نرگس آبیار فقط داستان تعریف نکرده است؛ او بخشی از حافظه فرهنگی ایران را به تصویر کشیده است.
