جامعه اصلاح می‌خواهد نه گسست

گروه سیاسی: در روزهایی که فضای سیاسی و اجتماعی ایران همچنان زیر سایه پیامدهای جنگ، بحران‌های اقتصادی و بحث‌های داغ درباره آینده کشور قرار دارد،  دکتر غلامرضا ظریفیان، استاد تاریخ دانشگاه تهران و معاون فرهنگی وزارت علوم در پرالتهاب‌ترین سال‌های دانشگاه‌های ایران، از معدود چهره‌هایی است که هم تجربه حضور در متن تحولات پس از انقلاب و دوران دفاع مقدس را دارد و هم سال‌ها در متن مدیریت دانشگاه و سیاست‌گذاری آموزش عالی حضور داشته است.

به گزارش جماران،او در این گفت‌وگو با نگاهی انتقادی، از ضرورت عبور دولت از «مدیریت بحران» به «مدیریت نهادی»، لزوم بازسازی گفتمان اصلاح‌طلبی، احیای اعتماد عمومی، مبارزه با فساد و تبعیض و استفاده از فرصت‌های پس از جنگ برای اصلاح ساختارها سخن می‌گوید و معتقد است جامعه ایران بیش از هر زمان دیگری «اصلاح» می‌خواهد، نه «گسست.»
 

آقای دکتر، اخیراً نتایج یک پیمایش افکار عمومی منتشر شده که بخش‌های مختلف آن در رسانه‌های داخلی و خارجی بازتاب گسترده‌ای داشته است؛ البته هر رسانه نیز متناسب با زاویه نگاه خود، برخی یافته‌ها را برجسته کرده و بر همان اساس به تحلیل نتایج پرداخته است.

اگر بخواهیم از این خوانش‌های گزینشی فاصله بگیریم و مجموعه یافته‌های پیمایش را یکجا ببینیم، ارزیابی شما از تصویری که این داده‌ها از جامعه امروز ایران ارائه می‌کنند چیست؟
 به تعبیر دیگر، اگر هر پیمایش را حامل یک صدا یا پیام از متن جامعه بدانیم، پیام اصلی این پیمایش برای حاکمیت، جریان‌های سیاسی و نیروهای اجتماعی چیست؟
 
فرسایش سرمایه روانی جامعه را نباید کمتر از خسارت‌های اقتصادی و زیرساختی بحران‌ها جدی گرفت
بحران معیشت و کاهش اعتماد نهادی دو هشدار روشن پیمایش‌اند، اما جامعه همچنان راه اصلاح و ثبات را بر رادیکالیسم ترجیح می‌دهد
با وجود فشارهای روانی و اقتصادی، جامعه ایران هنوز در موقعیت میانه ایستاده و به دنبال تنش‌زدایی و بهبود شرایط است
  از فرصتی که در اختیار من قرار دادید تشکر می‌کنم و امیدوارم گفت‌وگوی خوبی با یکدیگر داشته باشیم. وقتی نتایج این پیمایش را دیدم، به نظرم رسید که می‌توان پیام‌های متعددی از دل آن استخراج کرد. البته نباید این آمارها را مطلق و قطعی تلقی کرد، اما به هر حال، بخشی از واقعیت‌های جامعه را بازتاب می‌دهند و اگر بخواهیم آن‌ها را دسته‌بندی کنیم، چند گزاره مهم قابل طرح است.
نخستین نکته، قرار گرفتن جامعه در وضعیتی از فرسایش روانی است. در مواجهه با جنگ‌ها و بحران‌های بزرگ، معمولاً ذهن ما ابتدا به سمت بازسازی زیرساخت‌ها، ساختمان‌ها و کارخانه‌ها می‌رود، در حالی که تجربه‌های جهانی، به‌ویژه پس از جنگ‌ها، نشان می‌دهد جامعه به همان اندازه و شاید بیش از آن، به ترمیم روحی و روانی نیاز دارد. مواجهه مکرر با بمباران، مرگ و ناامنی می‌تواند به‌تدریج امر غیرعادی را عادی کند و آثار عمیقی بر روان جمعی جامعه باقی بگذارد.

در چنین فضایی، احساسات منفی مانند خشم، ناامیدی، اضطراب و افسردگی می‌توانند گسترش پیدا کنند. البته بخشی از این وضعیت ممکن است موقتی باشد و با عبور از شرایط بحرانی تغییر کند، اما آنچه اهمیت دارد این است که مسائل امروز جامعه را نباید صرفاً به اقتصاد تقلیل داد. «سرمایه روانی» جامعه نیز مسئله‌ای اساسی است؛ زیرا تاب‌آوری اجتماعی تا حد زیادی در همین سرمایه شکل می‌گیرد و اگر این سرمایه فرسوده شود، جامعه در بزنگاه‌های بعدی با دشواری بیشتری مواجه خواهد شد.

دومین مسأله‌ای که به‌وضوح در نتایج پیمایش دیده می‌شود، بحران معیشت است. دشواری تأمین هزینه‌های زندگی، به‌ویژه برای دهک‌های پایین‌تر، به یکی از مسائل اصلی جامعه تبدیل شده و نشان می‌دهد که بهبود وضعیت معیشتی باید در شمار مهم‌ترین اولویت‌های کشور قرار گیرد.

نکته سوم، کاهش اعتماد اجتماعی و نهادی است. داده‌ها نشان می‌دهد سطح اعتماد، از جمله اعتماد به دولت، آسیب دیده است. البته در دوره جنگ شاهد افزایش این اعتماد بودیم، اما پس از آن دوباره با کاهش آن مواجه شده‌ایم. این مسأله نیز باید به‌طور جدی مورد توجه قرار گیرد، زیرا اعتماد اجتماعی یکی از پایه‌های اصلی انسجام و ثبات هر جامعه است.

با وجود همه این دشواری‌ها، نکته مهم دیگری که از این پیمایش می‌توان دریافت کرد این است که جامعه به سمت رادیکالیسم حرکت نکرده است. جامعه همچنان در یک موقعیت میانه اجتماعی قرار دارد و با وجود فشارهای روانی، اقتصادی و کاهش اعتماد، از رویکردهای رادیکال استقبال نمی‌کند. این ویژگی اهمیت زیادی دارد؛ زیرا نشان می‌دهد بخش مهمی از جامعه همچنان به دنبال ثبات، تنش‌زدایی و امید به اصلاح شرایط، به‌ویژه بهبود وضعیت معیشتی است. در رویکرد رادیکال، اساساً منطق برهم زدن وضع موجود و امید بستن به نتیجه‌ای نامعلوم غلبه دارد، اما داده‌های این پیمایش چنین گرایشی را در جامعه نشان نمی‌دهد.
 
کنترل تورم باید در صدر اولویت‌ها قرار گیرد؛ فشار معیشتی به یکی از جدی‌ترین نگرانی‌های مردم تبدیل شده است
پنهان کردن مشکلات در پس شعارها اعتماد را ترمیم نمی‌کند؛ شفافیت می‌تواند بخشی از نااطمینانی موجود را کاهش دهد
کاهش تنش خارجی در کنار حفظ عزت، یکی از مطالباتی است که در نتایج این پیمایش به‌روشنی دیده می‌شود
با وجود نارضایتی‌های موجود، گرایش غالب نه برهم زدن وضع موجود، بلکه حرکت به سوی ثبات و اصلاح است
 بنابراین، اگر بخواهم این یافته‌ها را جمع‌بندی کنم، در کنار ضرورت ترمیم سرمایه روانی جامعه، چند اولویت مشخص پیش روی دولت و مجموعه حاکمیت قرار دارد. آثار روانی جنگ را هنوز می‌توان در سطوح مختلف جامعه مشاهده کرد؛ گاهی یک صدای غیرمنتظره یا اتفاقی ساده می‌تواند نگرانی ایجاد کند و برای جامعه‌ای که تجربه جنگ را پشت سر گذاشته، چنین واکنش‌هایی تا حدی طبیعی است. از همین رو، بازسازی سرمایه روانی و تقویت احساس امنیت باید بخشی از سیاست‌های پس از بحران باشد.

با این حال، تردیدی ندارم که اولویت نخست جامعه، کنترل تورم و بهبود وضعیت معیشتی است. در کنار آن، مسأله اعتماد اجتماعی قرار دارد که برای تقویت آن باید به یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های وضعیت کنونی، یعنی احساس نااطمینانی در جامعه، توجه کرد. بخشی از جامعه نمی‌داند چه اتفاقی در پیش است، تصمیم‌ها چگونه گرفته می‌شوند و تحولات به چه سمتی حرکت خواهند کرد. برای کاهش این نااطمینانی، چاره‌ای جز حرکت به سمت شفافیت بیشتر نداریم.

شفافیت به این معناست که مشکلات را از مردم پنهان نکنیم. جامعه باید بداند چه آسیب‌هایی وجود دارد و در عین حال، از ظرفیت‌ها و توانایی‌های کشور برای برطرف کردن این مشکلات نیز آگاه باشد. برای مثال، اگر دشمن به بخشی از زیرساخت‌های برق کشور آسیب زده و این موضوع مستقیماً بر زندگی مردم اثر گذاشته است، می‌توان واقعیت این آسیب را با جامعه در میان گذاشت و هم‌زمان توضیح داد که با مشارکت و همراهی مردم، چه اقداماتی برای ترمیم آن در حال انجام است. پنهان کردن مستمر دشواری‌ها در پس شعارها، به اعتماد عمومی آسیب بیشتری می‌زند؛ زیرا جامعه واقعیت‌ها را در زندگی روزمره خود لمس می‌کند.

از سوی دیگر، این پیمایش نشان می‌دهد جامعه خواهان کاهش تنش‌های خارجی است، در عین حال که بر حفظ عزت و استقلال کشور تأکید دارد و تسلیم را نمی‌پذیرد. شدت تنش‌های خارجی وقتی به‌طور مستمر وارد زیست روزمره مردم می‌شود، مطلوب جامعه نیست. به همین دلیل است که موضوع مذاکره و گفت‌وگو در پیمایش‌ها و افکار عمومی اهمیت پیدا می‌کند.

نکته مهم دیگر این است که جامعه با وجود همه مشکلاتی که تجربه کرده، همچنان «اصلاح» را بر آشفتگی و رادیکالیسم ترجیح می‌دهد. منظور من از اصلاح در اینجا، اصلاح‌طلبی به معنای متعارف و جناحی آن نیست، بلکه تمایل به اصلاح شرایط و تغییر تدریجی در چارچوب ثبات اجتماعی است.
اگر بخواهم پیام این پیمایش را در یک گزاره خلاصه کنم، جامعه امروز ایران نه در موقعیت رضایت قرار دارد و نه در موقعیت انقلابی؛ بلکه خواهان ثبات همراه با اصلاح است. به نظرم این مهم‌ترین پیامی است که می‌توان از مجموعه این داده‌ها دریافت کرد.

آقای دکتر، یکی دیگر از یافته‌های قابل توجه این پیمایش، تغییر برخی شاخص‌های مرتبط با هویت ملی پس از جنگ است؛ از افزایش افتخار به ایرانی بودن گرفته تا کاهش تمایل به مهاجرت. این تغییرات به‌ویژه از این جهت اهمیت دارد که بخشی از این شاخص‌ها پیش‌تر در میان طبقات متوسط شهری وضعیت متفاوتی داشتند و حالا در فاصله چند ماه، تغییر محسوسی را نشان می‌دهند.
به نظر شما این تقویت هویت ملی و تعلق به ایران، چه ظرفیت اجتماعی و سیاسی مهمی برای کشور ایجاد کرده است؟ حاکمیت و جریان‌های سیاسی چگونه می‌توانند از این سرمایه‌ای که در شرایط جنگی شکل گرفته، برای تقویت همبستگی ملی استفاده کنند و مهم‌تر اینکه چه باید کرد تا این ظرفیت موقتی نباشد و دوباره فرسوده نشود؟
 

ایران در طول تاریخ سرزمینی بی‌قرار بوده، اما یک هویت ریشه‌دار فرهنگی اجازه نداده این بی‌قراری به فروپاشی منجر شود
از حمله مغول تا بحران‌های طبیعی، ظرفیت فرهنگی ایران بارها توانسته تهدیدهای تاریخی را جذب و به امکان تداوم تبدیل کند
هویت ایرانی پیش از اسلام ریشه دارد و با اسلام درآمیخته است؛ این پیوند تاریخی در بزنگاه‌های بحرانی دوباره آشکار می‌شود
 ببینید، این نخستین بحرانی نیست که ایران در طول تاریخ خود با آن مواجه شده و طبیعتاً آخرین بحران هم نخواهد بود. من یک‌بار محاسبه می‌کردم که در تاریخ ایران، صدها جنگ رخ داده که بسیاری از آن‌ها نیز به این سرزمین تحمیل شده است؛ البته تعداد جنگ‌های بزرگ و سرنوشت‌ساز طبیعتاً کمتر بوده است. در کنار جنگ، ایران به دلیل موقعیت سرزمینی خود همواره با موج‌های مهاجرتی نیز روبه‌رو بوده است. اقوام مختلف وارد این سرزمین شده‌اند و جذب و سازگار شدن آن‌ها با فرهنگ ایرانی، گاهی چند نسل زمان برده است. نمونه روشن آن را در مغولان می‌بینیم؛ فرآیندی طولانی طی شد تا حاکمانی مانند «غازان‌خان» مسلمان شدند یا «اولجایتو» به تشیع گرایش پیدا کرد. این نشان می‌دهد فرهنگ ایرانی در طول زمان توانسته مهاجمان و مهاجران را در خود جذب و با خود سازگار کند.

از سوی دیگر، پهناوری و ویژگی‌های جغرافیایی ایران باعث شده این سرزمین همواره با بحران‌های طبیعی و زیست‌محیطی نیز مواجه باشد؛ از زلزله و خشکسالی گرفته تا بیماری‌های فراگیر. به تعبیری که از «مهندس محمد بهشتی» وام می‌گیرم، ایران یک «سرزمین بی‌قرار» است؛ سرزمینی که در طول تاریخ یا با حمله و جنگ روبه‌رو بوده، یا با مهاجرت و جابه‌جایی جمعیت و یا با بحران‌های طبیعی.
اما پرسش مهم این است که چه چیزی به این سرزمین بی‌قرار، «قرار» داده و اجازه نداده ایران در برابر این حجم از بحران‌ها از هم بپاشد؟ چگونه از دل همین سرزمین، حافظ، مولوی، ابن‌سینا، خوارزمی، پوریای ولی، تختی و در دوران معاصر مریم میرزاخانی ظهور کرده‌اند؟ به نظر من، پاسخ را باید در همان ظرفیت تاریخی و فرهنگی جست‌وجو کرد که ایرانیان به‌ویژه در بزنگاه‌های بحرانی، آن را بهتر می‌شناسند و دوباره کشف می‌کنند.

فرهیختگی تاریخی ایرانی در بحران‌ها بیشتر خود را نشان می‌دهد. همین ظرفیت بوده که به بی‌قراری این سرزمین «قرار» داده و اجازه نداده ایران از میان برود. حمله مغول نمونه بسیار مهمی است. ایران با یک فاجعه انسانی و جمعیتی عظیم روبه‌رو شد؛ البته همه این کاهش جمعیت مستقیماً ناشی از کشتار نبود و عواملی مانند قحطی، گرسنگی و بیماری نیز نقش داشتند. با این همه، ایران باقی ماند و در نهایت، فرهنگی که مورد هجوم قرار گرفته بود توانست مهاجمان را در خود جذب کند و بر آنان اثر بگذارد.

این «قرار ایرانی» ریشه در هویتی تاریخی دارد؛ هویتی که پیش از اسلام شکل گرفته و پس از ورود اسلام، با آن درآمیخته و صورت تازه‌ای پیدا کرده است. حاصل این پیوند، هویتی است که در شرایط عادی شاید کمتر به چشم بیاید، اما در بحران‌ها دوباره آشکار می‌شود؛ در علاقه به سرزمین، در تعلق به میراث تاریخی و فرهنگی و در احساس مسئولیت نسبت به حفظ ایران.
 
افزایش هویت ملی را نباید با افزایش سرمایه سیاسی و اعتماد اجتماعی یکی دانست؛ هرکدام مسیر متفاوتی برای تقویت دارند
جامعه رنگین‌کمانی ایران برای همکاری به یکسان شدن نیاز ندارد؛ تفاوت‌ها می‌توانند باقی بمانند و منافع مشترک محور عمل قرار گیرند
جنگ فرصتی برای گسترش همکاری ملی ایجاد کرد؛ تقلیل این ظرفیت به همبستگی سیاسی و جناحی یک خطای بزرگ است
 نکته‌ای که باید به آن توجه کنیم این است که گاهی در تحلیل‌های سیاسی، میان افزایش هویت ملی و افزایش سرمایه اجتماعی یا سرمایه سیاسی خلط صورت می‌گیرد. این‌ها مفاهیم یکسانی نیستند و اگر چنین تمایزی را نادیده بگیریم، ممکن است در تحلیل تحولات اجتماعی و نحوه مواجهه با آن‌ها دچار خطا شویم. تقویت هویت ملی الزاماً به این معنا نیست که سرمایه سیاسی یا اعتماد اجتماعی نیز به همان میزان افزایش پیدا کرده است؛ هرکدام از این سرمایه‌ها منطق و مسیر متفاوتی برای شکل‌گیری و تقویت دارند.

اساساً جنگ‌ها از جمله پدیده‌هایی هستند که می‌توانند همبستگی ملی را افزایش دهند و این مسأله منحصر به ایران نیست. در بسیاری از جوامع، مواجهه با یک تهدید بیرونی باعث برجسته شدن وجوه مشترک و تقویت احساس تعلق جمعی می‌شود. ما نیز در تاریخ ایران بارها چنین تجربه‌ای داشته‌ایم.

اما درباره مفهوم همبستگی ملی نیز باید با دقت سخن گفت. گاهی این تصور شکل می‌گیرد که افزایش همبستگی به این معناست که همه افراد جامعه در همه مسائل به یک دیدگاه رسیده‌اند؛ در حالی که اساساً چنین نیست. جامعه ایران یک جامعه رنگین‌کمانی است؛ گروه‌های مختلف با سبک‌های زندگی، گرایش‌ها و دیدگاه‌های متفاوت در کنار یکدیگر حضور دارند و برخی دال‌های مشترک، آن‌ها را به یکدیگر پیوند می‌دهد. بنابراین همبستگی ملی به معنای یکسان شدن جامعه یا از میان رفتن اختلاف‌ها نیست.

به‌ویژه در شرایط جدید، به نظرم در کنار تأکید بر هویت ملی، باید بیش از گذشته بر مفهوم «همکاری ملی» تمرکز کنیم. همکاری ملی به این معناست که من و شما ممکن است در بسیاری از مسائل اختلاف نظر داشته باشیم، اما بتوانیم بر سر چند مسأله مشخص و مشترک، کنار یکدیگر قرار بگیریم و همکاری کنیم. این همکاری حتی می‌تواند ایرانیان خارج از کشور را نیز در بر بگیرد؛ از ساخت یک مدرسه و آبادانی یک روستا گرفته تا مشارکت در پروژه‌های اقتصادی، صنعتی و اجتماعی.
در چنین الگویی، ممکن است یک فرد کاملاً مذهبی و فردی که فاصله زیادی با مذهب دارد، بدون آنکه تفاوت‌های فکری و سبک زندگی خود را کنار بگذارند، برای حل یک مسأله مشترک با یکدیگر همکاری کنند. این همان ظرفیتی است که امروز باید آن را جدی گرفت.

به نظر من، جنگ یک فرصت مهم برای تقویت همکاری ملی ایجاد کرد و ما ظرفیت‌های فراوانی داریم که با اتکا به آن‌ها، بخشی از آسیب‌ها و مسائل کشور را بازسازی و حل کنیم. اما اگر این فرصت را صرفاً ذیل عنوان «همبستگی ملی» تعریف کنیم، سپس همبستگی ملی را به همبستگی سیاسی تقلیل دهیم و در مرحله بعد نیز آن را از منظر جناحی  چه اصولگرا و چه اصلاح‌طلب  تفسیر کنیم، به نظرم دچار یک خطای بزرگ خواهیم شد.
 
آقای دکتر، یکی دیگر از یافته‌های مهم این پیمایش، تمایل بخش قابل توجهی از مردم به اصلاحات در چارچوب نظام است؛ به‌گونه‌ای که مجموع کسانی که خواهان اصلاح یا اصلاحات اساسی هستند، بیش از ۶۰ درصد را تشکیل می‌دهد و سهم قابل توجهی نیز بر اصلاحات اساسی تأکید دارند. از سوی دیگر، کشور همچنان در شرایطی قرار دارد که سایه جنگ و نااطمینانی‌های ناشی از آن ادامه دارد. یک دیدگاه این است که اصلاحات و تغییرات مهم را باید به پایان کامل این وضعیت و آغاز دوره بازسازی موکول کرد؛ در مقابل، این دیدگاه نیز وجود دارد که دقیقاً در چنین شرایطی باید برخی تصمیم‌های اساسی را گرفت و نمی‌توان اصلاح امور را به آینده‌ای نامعلوم سپرد. با توجه به اینکه این داده‌ها چند ماه پس از تحولات ۱۸ و ۱۹ دی به دست آمده و با وجود آن تجربه، اکثریت همچنان تغییر را در چارچوب نظام جست‌وجو می‌کنند، این مطالبه را چگونه تحلیل می‌کنید؟ آیا زمینه و اراده لازم برای آغاز اصلاحات اساسی در شرایط فعلی وجود دارد یا همچنان باید منتظر عبور کامل از وضعیت جنگی بود؟
 
آنچه در دی‌ماه رخ داد مسأله را حل نکرد؛ زخم‌ها عمیق‌تر شد و فرصتی برای جنگ بیگانه به وجود آمد
تجربه افغانستان، عراق و فروپاشی‌های منطقه‌ای پیش چشم ایرانیان است؛ گسست همیشه به نتیجه مطلوب منتهی نمی‌شود
زیست‌جهان ایرانی با عقل دوراندیش پیوند خورده است؛ در برابر تهدید می‌ایستد، اما لزوماً راه رادیکالیسم را انتخاب نمی‌کند
جامعه «اصلاح» می‌خواهد نه «گسست»؛ اگر حاکمیت این فرصت طلایی را نبیند، فرصت می‌تواند به تهدید تبدیل شود
 ببینید، آنچه در دی‌ماه رخ داد، مسأله را حل نکرد؛ بلکه زخم‌ها را عمیق‌تر کرد. مسأله جامعه این نبود که پهلوی‌گراها بیایند و زخم‌های عمیق‌تری ایجاد کنند و بعد هم فرصتی برای جنگ بیگانه فراهم شود. آن اتفاق، مسئله اصلی جامعه را حل نکرد.جامعه ما تجربه‌های پیرامونی را هم دیده است. افغانستان را دیده که جنگ داخلی آن از چندین سال پیش از انقلاب ما آغاز شد؛ جامعه‌ای که دنبال اصلاحات و تغییرات بنیادی بود، اما مسئله‌اش حل نشد و در نهایت از دل آن طالبان بیرون آمد، طالبان رفت، جریان دیگری آمد و دوباره طالبان بازگشت. عراق را هم می‌بینیم که امروز به یک معنا چندتکه شده است. در اروپا نیز تجربه بوسنی و هرزگوین را داشتیم و در شوروی سابق هم دیدیم که با فروپاشی، مسأله ملیت‌ها چگونه خود را نشان داد. این تجربه‌ها در برابر جامعه ایرانی قرار دارد.

از سوی دیگر، «زیست‌جهان» جامعه ایرانی، جز در برخی بزنگاه‌ها که ممکن است رادیکال یا احساساتی شود، اساساً با نوعی عقل دوراندیش پیوند خورده است؛ با عرفان، با سازگاری و با همان منطقی که در ادبیات حافظ و مولوی می‌بینیم. آنجا که حافظ می‌گوید «جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است»، نوعی مراقبت و دوراندیشی در مواجهه با مخاطرات دیده می‌شود. این ویژگی بخشی از زیست تاریخی ایرانی بوده و جامعه ایرانی نیز تا حد زیادی با همین منطق توانسته خود را حفظ کند.
حتی در تشیع نیز می‌توان این تفاوت را دید. تشیعی که در ایران شکل گرفت، در آغاز با ورود زیدیه نیز مواجه بود، اما زیدیه همواره شمشیر تیزی داشت و به دنبال امامی بود که مشروعیت خود را با شمشیر اثبات کند. تشیع امامی چنین منطقی نداشت. هرگاه به آن حمله شده یا هویتش در معرض خطر قرار گرفته، ایستادگی کرده است، اما اساس آن بر علم بوده است. مهم‌ترین ویژگی ائمه شیعه، دانش و عدالت‌خواهی آنان بوده است.

بنابراین، آنچه از این پیمایش‌ها می‌فهمم این است که جامعه به دنبال «پیوست» است، نه «گسست». وقتی به گسست نگاه می‌کند، می‌بیند چه گزینه‌هایی پیش روی او قرار دارند؛ نتانیاهو و ترامپ که اساساً قابل اعتماد نیستند، پهلوی که در چنین اندازه‌ای نیست و تجربه‌هایی که نشان می‌دهد گسست می‌تواند به جدایی و چندپارگی سرزمینی منجر شود.به همین دلیل، ایرانی به دنبال اصلاح است. امروز یک فرصت ایجاد شده؛ فرصتی که در آن جامعه «اصلاح» می‌خواهد، نه «گسست». به نظر من، اگر حاکمیت به این فرصت طلایی توجه نکند و مطالبه اصلاح را جدی نگیرد، همین فرصت می‌تواند در آینده به تهدید تبدیل شود.
 
اصلاح همیشه تدریجی نیست؛ جایی که یک نهاد به دوقطبی شدن دامن می‌زند، تصمیم قاطع هم می‌تواند بخشی از اصلاح باشد
اراده اصلاح نباید به دولت محدود بماند؛ مردم باید احساس کنند این ضرورت در سطح حاکمیت پذیرفته و نهادینه شده است
دانشگاهیان، هنرمندان، ورزشکاران، معلمان و پزشکان باید حول ضرورت اصلاح به یک فهم مشترک برسند
جنگ یک «نه» بزرگ به رادیکالیسم ۱۸ و ۱۹ دی بود؛ مسیری که به جنگ و خطر تجزیه برسد، ارمغانی برای ایران ندارد
حالا حاکمیت چه باید بکند؟ نخست باید به خود مفهوم «اصلاح» توجه کنیم. من اینجا جناحی صحبت نمی‌کنم. اصلاح لزوماً در همه‌جا به معنای تغییر تدریجی نیست. گاهی اصلاح باید سریع و قاطع باشد؛ مثل جایی که برای حفظ بدن، ناچارید یک پا را قطع کنید. اگر مثلاً دستگاه تبلیغاتی کشور نمی‌تواند در جامعه رضایت ایجاد کند و برعکس، به دوقطبی شدن جامعه دامن می‌زند، اصلاح آن دیگر الزاماً به معنای تغییرات جزئی و تدریجی نیست؛ باید درباره آن تصمیم گرفت و به جامعه آرامش داد.
وقتی رسانه‌ای که عنوان «ملی» دارد با وضعیتی روبه‌روست که بخش قابل توجهی از جامعه عملاً با آن وداع کرده است، یعنی یک ظرفیت ملی مهم در حال از دست رفتن است. بنابراین، مسأله نخست وجود یک اراده سیاسی برای اصلاح است و جامعه باید احساس کند که چنین اراده‌ای در سطح حاکمیت وجود دارد. امروز این احساس تا حدی وجود دارد که دولت می‌خواهد در این مسیر حرکت کند، اما این اراده باید در سطح حاکمیت نهادینه شود و صرفاً به دولت محدود نماند.

مسأله مهم‌تر، انسجام نخبگان است. نخبگان نیز باید به فهم مشترکی از ضرورت حرکت به سمت اصلاح برسند. دانشگاهیان، هنرمندان، ورزشکاران، معلمان و پزشکان، همه بخشی از این جامعه نخبگانی هستند و ما در این زمینه با مسأله مواجهیم. حتی در میان نیروهایی که خود را طرفدار اصلاحات می‌دانند نیز هنوز آن انسجام لازم را نمی‌بینیم.

عامل دیگر، شرایط بین‌المللی است. به نظر من، غیر از اسرائیل و برخی جریان‌های مشابه، جامعه بین‌المللی ظرفیت همراهی با اصلاح را دارد. اساساً این جنگ را هم نباید فقط محصول منازعه ایران با اسرائیل و آمریکا دانست. موازنه‌های جدی در جهان به هم خورده است؛ از دل همین تغییر موازنه‌ها جنگ اوکراین بیرون می‌آید و بخشی از تحولات مربوط به ایران نیز در همین چارچوب قابل فهم است. البته بخشی از این منازعه ماهیت وجودی دارد، اما بخشی دیگر حاصل تغییر موازنه‌های قدرت در جهان است. در عین حال، جهان لزوماً به دنبال آشفتگی و به‌هم‌ریختگی نیست و به نظرم فضای بین‌المللی نیز می‌تواند به حرکت در مسیر اصلاح کمک کند.

بنابراین، چند عنصر باید در کنار یکدیگر قرار بگیرند: جامعه اراده اصلاح دارد، حاکمیت باید اراده خود را برای اصلاح نشان دهد، نخبگان باید بر سر ضرورت آن به انسجام برسند و ظرفیت‌های فضای بین‌المللی نیز مورد توجه قرار گیرد. نخبگان ما هنوز تا حدی در شوک تحولات اخیر قرار دارند و باید از این وضعیت عبور کنند. به‌ویژه در بحث «جمهوری سوم»، باید این احساس در جامعه شکل بگیرد که حاکمیت واقعاً می‌خواهد به سمت اصلاح حرکت کند.

به نظر من، جنگ حداقل یک فرصت مهم ایجاد کرد و آن اینکه یک «نه» بزرگ به رادیکالیسم ۱۸ و ۱۹ دی گفت. البته باید آثار و پیامدهای تلخ آن حوادث را که اتفاقات بدی نیز در آن رخ داد، برطرف کرد؛ اما جنگ نشان داد که رادیکالیسم راه‌حل مسأله نیست. اگر پیامد آن مسیر، جنگ و حتی خطر تجزیه باشد، چنین مسیری چه ارمغانی برای ایران خواهد داشت؟

ممکن است این وضعیت برای نیروهایی مطلوب باشد که اساساً مصلحت ایران را نمی‌خواهند. اسرائیل پیش از انقلاب نیز الزاماً در پی مصلحت ایران نبود. حتی اگر جمهوری اسلامی را هم کنار بگذاریم، منطق آن نسبت به قدرت‌های منطقه‌ای تغییر نمی‌کند؛ سراغ ترکیه می‌رود، سراغ عربستان می‌رود، چون اساساً نمی‌خواهد در منطقه قدرتی بزرگ‌تر از خودش ببیند.

در نهایت، اگر اراده سیاسی برای اصلاح در حاکمیت شکل بگیرد، نخبگان حول چند مسأله اساسی به انسجام برسند و از ظرفیت مساعد بین‌المللی نیز استفاده شود، به نظرم امکان حرکت به سمت اصلاح فراهم است؛ به شرط آنکه جامعه احساس کند ضرورت اصلاح هم در حاکمیت و هم در میان نخبگان واقعاً پذیرفته شده است.

آقای دکتر، چه بر اساس یافته‌های این پیمایش و چه با مراجعه به داده‌های دیگر، به نظر می‌رسد اصل وجود نارضایتی در بخش‌هایی از جامعه قابل انکار نیست. گسترش شبکه‌های اجتماعی نیز باعث شده این نارضایتی بیش از گذشته به‌صورت مستقیم شنیده شود و در نتیجه، نقش واسطه‌ای نهادهای جامعه مدنی، احزاب و گروه‌های سیاسی در انتقال صدای جامعه تا حدی تغییر کند.
از سوی دیگر، همین داده‌ها نشان می‌دهد بخش مهمی از جامعه ناراضی، همچنان خواهان اصلاح است. در منطق سنتی سیاست، انتظار می‌رود چنین گرایشی به افزایش پایگاه اجتماعی اصلاح‌طلبان منجر شود، اما ظاهراً الزاماً چنین اتفاقی رخ نمی‌دهد و میل به اصلاح، مستقیماً به سرمایه سیاسی جریان اصلاحات تبدیل نمی‌شود.
چرا اصلاح‌طلبان نتوانسته‌اند این مطالبه اجتماعی برای تغییر و اصلاح را نمایندگی کنند؟ چه باید بکنند تا نارضایتی موجود، به‌جای حرکت به سمت انفعال یا رادیکالیسم، به یک نیروی سیاسی و اجتماعی مؤثر برای اصلاح در داخل کشور تبدیل شود؟
 
توسعه سیاسی و جامعه مدنی همچنان مهم‌اند، اما دیگر دال مرکزی مطالبات نیستند؛ امروز «مشروعیت عملکرد» تعیین‌کننده‌تر شده است
اگر تمرکز اصلاحات فقط بر انتخابات بماند و برای اقتصاد، اشتغال و آینده نسل جدید راه‌حل نداشته باشد، نمی‌تواند مطالبه اصلاح را نمایندگی کند
زیست‌جهان مجازی، قدرت طرح مسأله را به مردم داده است؛ آنچه امروز کمبودش احساس می‌شود، توانایی ارائه راه‌حل برای مسائل است
اصلاح‌طلبی وقتی از تورم، اشتغال یا انرژی سخن می‌گوید، باید بسته و راه‌حل خود را هم روی میز بگذارد
حرکت اصلاح‌طلبی به سمت جامعه، به معنای مرزبندی انقلابی با حاکمیت نیست؛ هدف باید تقویت توان جامعه برای پیشبرد اصلاحات باشد
اصلاح‌طلبی به یک شیفت پارادایم نیاز دارد؛ از تمرکز غالب بر امر سیاسی به سمت حل مسائل ملموس و تقویت جامعه
تلاش دولت به‌تنهایی کافی نیست؛ تا زمانی که کارآمدی در زندگی مردم دیده نشود، «مشروعیت عملکرد» نیز تقویت نخواهد شد
 ببینید، گفتمان اصلاحات در دو دهه قبل چه بود؟ شاید بتوان گفت «توسعه سیاسی» و تقویت نقش جامعه مدنی، دال‌های مهم آن گفتمان بودند. به نظر من، این گفتمان امروز مطرود نشده و همچنان اهمیت دارد، اما دیگر دال مرکزی نیازهای جامعه نیست. جامعه امروز بیش از گذشته به دنبال «مشروعیت عملکرد» است؛ یعنی می‌خواهد ببیند مسائل ملموسی که با آن‌ها درگیر است چگونه حل می‌شوند؛ اقتصاد، تورم، نظام بانکی که خود با مشکلات متعددی مواجه است، آموزش و دیگر مسائلی که مستقیماً با زندگی روزمره مردم ارتباط دارند.

به همین دلیل، به نظرم اصلاح‌طلبی باید به سمت اصلاح گفتمان خود حرکت کند. اگر این اتفاق نیفتد و همچنان تصور کند که تکیه اصلی باید صرفاً بر دموکراسی باشد، با مسئله مواجه خواهد شد. حتماً دموکراسی مهم است، اما اگر بخواهم دقیق‌تر بگویم، اگر تمرکز اصلی اصلاحات فقط بر انتخابات باشد و به نیازهای جدی جامعه توجه نکند، نمی‌تواند آن مطالبه اصلاحی موجود را نمایندگی کند. امروز کارآمدی دولت، حل مسائل اقتصادی، اشتغال فرزندان خانواده‌ها و فقدان افق روشن نسبت به آینده، از مهم‌ترین دغدغه‌های جامعه است.

اصلاح‌طلبی باید وارد این حوزه شود. امروز مسئله اصلی جامعه «طرح مسأله» نیست. زیست‌جهان مجازی و الگوریتم‌هایی که حتی در اختیار نوه هفت‌ساله من قرار دارد، گاهی به او این امکان را می‌دهد که درباره مسائل خودش از من هم دقیق‌تر طرح مسئله کند. بنابراین، جامعه در تشخیص و طرح مسائل خود ناتوان نیست؛ مسئله اصلی، «حل مسأله» است.

این نکته باید در گفتمان اصلاح‌طلبی دیده شود. اصلاح‌طلبی از نظر نیروهای جوان، دانش‌آموختگی و توانایی‌های مدنی، ظرفیت‌های زیادی دارد، اما این ظرفیت‌ها باید به سمت ارائه راه‌حل حرکت کنند. وقتی از تورم سخن می‌گوید، باید بگوید بسته پیشنهادی من برای مهار تورم چیست. اگر از اشتغال یا انرژی صحبت می‌کند، باید توضیح دهد راه‌حلش برای این مسائل چیست.

البته منظور من این نیست که اصلاح‌طلبی دچار عوام‌زدگی شود یا صرفاً به دنبال مطالبات روزمره حرکت کند. بحث این است که اگر گفتمان خود را متناسب با نیازهای واقعی جامعه تنظیم نکند، به حاشیه خواهد رفت؛ کمااینکه امروز تا حدی این اتفاق افتاده است. پرسش مردم این است که شما کدام مسئله من را می‌توانید حل کنید؟ وقتی اولویت‌ها را فهرست می‌کنیم، می‌بینیم دموکراسی برای جامعه اهمیت دارد و برای آن احترام قائل است، اما در عین حال، ممکن است تصور کند حل مسائل ملموس زندگی و تقویت توان جامعه، خود زمینه تحقق دموکراسی را نیز فراهم می‌کند.

بنابراین به نظر من، اصلاح‌طلبی به یک «شیفت پارادایم» نیاز دارد. پیش‌تر هم درباره این موضوع صحبت کرده‌ایم، اما شاید به اندازه کافی به آن نپرداخته‌ایم. اصلاح‌طلبی در سابقه بیش از صدساله خود در ایران، عمدتاً گفتمانی سیاسی بوده است؛ چه زمانی که به دنبال تغییرات بنیادین بوده و چه زمانی که اصلاح و تحول سیاسی را دنبال کرده است. امروز اما باید از تمرکز غالب بر امر سیاسی، به سمت جامعه حرکت کند.

حرکت به سمت جامعه به این معنا نیست که اصلاح‌طلبی بخواهد با حاکمیت مرزبندی انقلابی ایجاد کند. منظور من این نیست. اصلاح‌طلبی باید به تقویت جامعه کمک کند. معتقدم هر اندازه جامعه تقویت شود، اشتغال بهبود پیدا کند، مسأله معیشت تا حدی حل شود و افق روشن‌تری نسبت به آینده شکل بگیرد، همان جامعه با عقلانیت بیشتری حاکمیت را به سمت اصلاحات سوق خواهد داد، بدون آنکه به سمت رادیکالیسم حرکت کند.

همین مسأله درباره دولت نیز صادق است. اگر دولت می‌خواهد سرمایه اجتماعی خود را تقویت کند، ناگزیر باید به سمت افزایش کارآمدی برود. یکی از پیام‌های همین پیمایش‌ها این است که بخشی از جامعه دولت را کارآمد نمی‌داند؛ در حالی که می‌بینیم دولت تلاش زیادی می‌کند. اما در نهایت، این برداشت اجتماعی یک واقعیت است که باید آن را جدی گرفت. اگر دولت نتواند کارآمدی خود را در عمل نشان دهد، «مشروعیت عملکرد» نیز برای آن شکل نخواهد گرفت.
 
یکی دیگر از نکات قابل توجه در این داده‌ها، کاهش محبوبیت دولت و شخص آقای پزشکیان است. پزشکیان در زمان انتخابات، شاید یکی از مردمی‌ترین چهره‌ها در میان نامزدها بود و حتی در دوران نمایندگی نیز به ارتباط بی‌پرده و مستقیم با مردم شناخته می‌شد. با این حال، در فاصله حدود دو سال، شاهد افت قابل توجهی در میزان محبوبیت او هستیم؛ افتی که معمولاً برای رؤسای جمهور در سال‌های پنجم یا ششم حضورشان رخ می‌دهد، نه در چنین فاصله کوتاهی از آغاز کار. البته دولت در همین مدت با بحران‌های بسیار سنگینی مواجه بوده و جالب اینکه در مقطع جنگ، محبوبیت آن حدود پنج درصد افزایش پیدا کرده، اما در مجموع نسبت به زمان انتخابات همچنان با کاهش محسوسی روبه‌روست. چرا دولت دکتر پزشکیان با وجود ویژگی‌های شخصی رئیس‌جمهور و شرایط استثنایی این دو سال، نتوانسته سرمایه اجتماعی اولیه خود را حفظ کند؟ و مهم‌تر اینکه دولت برای بازسازی این سرمایه چه باید بکند؟ نه صرفاً از منظر انتخابات؛ بلکه از این جهت که هرگونه اصلاح و تغییر جدی، نیازمند پشتوانه اجتماعی است و دولتی که با بی‌اعتمادی یا کاهش سرمایه اجتماعی مواجه باشد، طبیعتاً برای پیشبرد اصلاحات نیز با محدودیت بیشتری روبه‌رو خواهد شد.
 
اصلاح‌طلبان چه بخواهند و چه نخواهند با دولت همپوشانی دارند؛ آسیب به سرمایه اجتماعی دولت، به آنها نیز منتقل می‌شود
دولت در حال مدیریت بحران است، اما این کافی نیست؛ مردم باید نشانه‌های مدیریت نهادی و اصلاح ساختارها را هم ببینند
وقتی دولت اراده کرد مسأله اینترنت را حل کند، نشان داد نهاد دولت مقتدر است؛ باید از این اقتدار برای حل مسائل دیگر هم استفاده کند
دولت در جنگ زحمت زیادی کشید، اما روایت حرفه‌ای ندارد؛ روایتگری به معنای پنهان کردن مشکلات زیر فرش نیست
مردم نمی‌توانند فقط با توضیح محدودیت‌ها قانع شوند؛ دولت به دستاوردهای اقتصادی ملموس در زندگی روزمره نیاز دارد
اگر بخش خصوصی به ظرفیت دولت برای تغییر امیدوار نباشد، سرمایه به جای تولید به سمت طلا، ارز یا خارج از کشور می‌رود
 ببینید، درباره تصویری که امروز از دولت وجود دارد، ابتدا باید این نکته را بگویم که اصلاح‌طلبان باید خیلی به این دولت کمک کنند، چون میان اصلاح‌طلبان و این دولت یک همپوشانی وجود دارد و به میزانی که سرمایه اجتماعی دولت آسیب ببیند، اصلاح‌طلبان نیز آسیب می‌بینند؛ چه بخواهند و چه نخواهند.

مسأله اصلی این است که دولت دارد «مدیریت بحران» می‌کند، اما مدیریت بحران کافی نیست؛ ما به «مدیریت نهادی» نیاز داریم. جامعه باید احساس کند که دولت علاوه بر اداره بحران‌های روزمره، در حال اصلاح و تقویت نهادها نیز هست. دولت بعد از دو سال تصمیم نگرفته وزرای ناکارآمد یا کم‌کارآمد خود را تغییر دهد. البته در برخی موارد باید به دولت حق داد و در برخی موارد هم نمی‌توان به آن حق داد، اما به هر حال جامعه انتظار دارد در جایی که ناکارآمدی وجود دارد، اقدامی صورت بگیرد.

برخلاف تصوری که در گذشته ایجاد شده، نهاد دولت مقتدر است. وقتی دولت اراده کرد مسأله اینترنت را حل کند، نشان داد که از اقتدار لازم برخوردار است. دولت باید از این اقتدار استفاده کند. مسأله این است که جامعه امروز احساس نمی‌کند دولت به اندازه کافی از اقتدار خود برای حل مسائل استفاده می‌کند و بیشتر احساس می‌کند که دولت در حال مدیریت بحران است. مدیریت بحران یعنی بیمار را در بیمارستان نگه دارید؛ اما سؤال این است که تا چه زمانی قرار است بیمار فقط در بیمارستان بماند؟
موضوع دیگر، شفافیت است. جامعه همچنان در بسیاری از مسائل با ابهام روبه‌روست. دولت زحمات زیادی کشیده، به‌خصوص در دوره جنگ، اما «روایت حرفه‌ای» از عملکرد خود ندارد و در روایتگری بسیار آماتوری عمل می‌کند. در نتیجه، جامعه اقناع نمی‌شود. دولت باید به سمت روایتگری حرفه‌ای برود. البته روایتگری حرفه‌ای به این معنا نیست که اشکالات را کنار بگذارد و زیر فرش پنهان کند؛ باید صریحاً بگوید مشکلات چیست، برای هرکدام چه راهکاری دارد و چه اقداماتی انجام داده است.

از سوی دیگر، مردم به دستاوردهای ملموس اقتصادی نیاز دارند. در برخی موارد، جامعه احساس می‌کند فشارهای اقتصادی بیشتر شده است. ما می‌فهمیم که دست دولت تنگ است، اما جامعه‌ای که سه دهه است با مشکلات اقتصادی روبه‌روست، نمی‌تواند صرفاً با توضیح محدودیت‌ها قانع شود. باید در بخش‌هایی احساس کند که دستاورد ملموسی در زندگی اقتصادی‌اش اتفاق افتاده است.

 

دولت همچنین باید انسجام درونی خود را افزایش دهد. به نظر من، در این زمینه با مشکل مواجه است. بخش‌های مختلف دولت باید بتوانند با یکدیگر همپوشانی و همکاری داشته باشند، اما گاهی به نظر می‌رسد برخی وزرا صرفاً در محدوده مسأله و دستگاه خودشان کار می‌کنند و آن انسجام لازم در سطح کلی دولت دیده نمی‌شود.

فکر می‌کنم اگر دولت جدی‌تر وارد میدان شود، از اختیارات قانونی خود بیشتر استفاده کند و صرفاً به حل بحران‌های جاری اکتفا نکند، شرایط می‌تواند تغییر کند. مردم باید احساس کنند دولت در کنار مدیریت امروز، برای آینده هم کاری انجام می‌دهد. به نظرم توقع جامعه آن‌قدر هم بالا نیست؛ همین که احساس کند دولت ظرفیت دارد و در حال استفاده از این ظرفیت‌هاست، حمایت شکل می‌گیرد و حتی بخش خصوصی نیز پای کار می‌آید.

اما اگر بخش خصوصی احساس کند دولت ظرفیت لازم برای تغییر شرایط را ندارد، طبیعی است که سرمایه خود را کنار بکشد، به خارج از کشور ببرد یا به سمت خرید طلا و ارز برای روز مبادا حرکت کند. بنابراین بازسازی اعتماد فقط مسئله محبوبیت سیاسی دولت نیست؛ مستقیماً بر رفتار اقتصادی جامعه و بخش خصوصی نیز اثر می‌گذارد.
 
همبستگی ملی یک فرصت طلایی برای دولت ایجاد کرده است؛ بحران می‌تواند نقطه آغاز بازسازی و تغییر باشد
دولتی که با کمک نیروهای اجتماعی روی کار آمده، نمی‌تواند ارتباطش با همان حامیان و طرفداران را کم‌رنگ نگه دارد
دولت هنوز فرصت خروج از شرایط فعلی را دارد؛ مهم این است که مردم احساس کنند اتفاقات خوبی در حال رخ دادن است
 بنابراین، من فکر می‌کنم اتفاقاً همین همبستگی ملی امروز یک فرصت طلایی برای دولت ایجاد کرده است. آلمانی‌ها درباره تجربه پس از جنگ خود می‌گویند بهترین فرصت برای بازسازی آلمان و رساندن آن به موقعیت امروز، همان شرایطی بود که پس از جنگ ایجاد شد. یعنی حتی از خود بحران به‌عنوان یک فرصت استفاده کردند. دولت ما هم باید بتواند این بحران را به فرصت تبدیل کند.
یکی از نقدهایی که به دولت وارد است و ما هم این نکته را به دوستان دولت گفته‌ایم، ضعف ارتباط دولت حتی با طرفداران خودش است. همین دولت با حمایت و کمک مجموعه‌ای از نیروهای اجتماعی و سیاسی روی کار آمده، اما امروز نحوه ارتباطش با همان طرفداران چگونه است؟ وقتی به استان‌ها می‌روید، باید ببینید این ارتباط تا چه اندازه برقرار مانده است.

دولت باید بتواند حداقل هواداران و طرفداران خودش را به صحنه بیاورد و از ظرفیت آنها استفاده کند. این نیروها بخشی از سرمایه اجتماعی دولت هستند و اگر ارتباط با آنها تضعیف شود، طبیعی است که بخشی از پشتوانه اجتماعی دولت نیز از دست برود.

به نظر من، دولت هنوز فرصت‌های خوبی در اختیار دارد و می‌تواند از شرایط فعلی خارج شود. همین همبستگی شکل‌گرفته می‌تواند یکی از مهم‌ترین ظرفیت‌های دولت باشد؛ به شرط آنکه بحران را به فرصت تبدیل کند، ارتباط خود را با نیروهای اجتماعی تقویت کند و در نهایت، جامعه احساس کند که اتفاقات خوبی در حال رخ دادن است.
 
آقای دکتر، به نظر می‌رسد دولت در کنار وضعیت پیچیده جنگی، با یک وضعیت اجتماعی چندلایه هم مواجه است. از یک سو، داده‌ها از سطح بالای خشم اجتماعی حکایت دارند؛ از سوی دیگر، بخشی از جامعه نسبت به آینده ناامید است و تصور می‌کند شرایط، به‌ویژه در حوزه اقتصاد، ممکن است دشوارتر شود. این احساس را در زندگی روزمره هم می‌توان دید؛ از نگرانی درباره تورم و نرخ ارز تا فقدان یک چشم‌انداز روشن نسبت به آینده. در کنار خشم و ناامیدی، مطالبه برای تغییر سریع هم وجود دارد؛ در حالی که بسیاری از مشکلات کشور یک‌شبه به وجود نیامده‌اند و طبیعتاً یک‌شبه نیز قابل حل نیستند. شرایط جنگی و نااطمینانی‌های ناشی از آن هم این وضعیت را پیچیده‌تر کرده است. دولت چگونه می‌تواند این وضعیت متناقض را مدیریت کند؟ چگونه می‌شود میان مطالبه تغییر سریع و واقعیت زمان‌بر بودن اصلاحات تعادل ایجاد کرد و در عین حال، برای جامعه یک افق قابل باور ساخت تا خشم و ناامیدی به سمت رادیکالیسم یا بی‌اعتمادی بیشتر حرکت نکند؟
 
نمی‌شود بدون ایجاد «پنجره فرصت» فقط با اقناع پیش رفت؛ مردم باید اثر اصلاحات را در چند مسئله مشخص ببینند
اصلاح بودجه و نظام بانکی به پایان جنگ موکول نیست؛ همین تغییرات می‌تواند در شرایط فعلی پنجره امید ایجاد کند
رئیس‌جمهور عدالت‌خواه است، اما دولت هنوز بسته مشخصی برای مبارزه با فساد ارائه نکرده و این خلأ دیده می‌شود
از ایران باستان تا فرهنگ اسلامی و شیعی، حساسیت به تبعیض ریشه‌دار بوده است؛ مبارزه با تبعیض می‌تواند محور همبستگی شود
اگر رتبه و صلاحیت تعیین‌کننده نباشد و سلایق خاص جای آن را بگیرد، احساس تبعیض حتی موفق‌ترین نیروها را هم ناامید می‌کند
برای ایجاد امید به کارهای عجیب نیاز نداریم؛ کافی است در چند مسئله‌ای که مردم به آنها حساس‌اند، تغییر واقعی اتفاق بیفتد
 نکته درستی است. به هر حال، ما باید برای جامعه یک «پنجره فرصت» ایجاد کنیم؛ نمی‌شود بدون ایجاد پنجره فرصت، صرفاً با اقناع پیش رفت. الان مشکلات وجود دارد و دولت به نظر من می‌تواند حتی در همین شرایط چند کار مشخص انجام دهد که آثار آن برای جامعه قابل مشاهده باشد.
یکی از این موارد، اصلاح نظام بودجه است. بودجه فعلی، بودجه کارآمدی نیست و اصلاح نظام بودجه هم ارتباطی با جنگ ندارد؛ یعنی نمی‌توان گفت چون در شرایط جنگی هستیم، امکان اصلاح آن وجود ندارد. همین بودجه را می‌توان کارآمدتر کرد، از منابع آن بهینه‌تر استفاده کرد و بخشی از اتلاف‌ها را کاهش داد. من مطمئنم اگر اصلاح نظام بودجه جدی شود، خودش می‌تواند یکی از همین پنجره‌های فرصت باشد.

موضوع دیگر، اصلاح نظام بانکی است. دیدم آقای همتی این مسیر را شروع کرده است. بخشی از نظام بانکی ما به جای ایفای نقش اصلی خود، وارد حوزه‌هایی مثل خرید زمین و دارایی شده است. این وضعیت قابل اصلاح است و اگر اصلاح نظام بانکی در همین دولت جدی شود، می‌تواند یک «پنجره امید» ایجاد کند؛ چون بانک‌ها امروز در بسیاری از مشکلات اقتصادی، از جمله تورم، نقش جدی دارند و به نظرم اصلاح در این حوزه شدنی است.

 

این‌ها همان بسته‌هایی است که اصلاح‌طلبان هم باید برای آن برنامه داشته باشند. در عین حال، رئیس‌جمهور رویکرد عدالت‌خواهانه دارد و بسیار به نهج‌البلاغه استناد می‌کند، اما مشخصاً دولت هنوز سیاست و بسته روشنی برای مبارزه با فساد ارائه نکرده است. جامعه ممکن است احساس کند که دولت، هرچند خودش فاسد نیست، اما در برابر فساد چشم‌هایش را بسته است. دولت باید نشان دهد برنامه مشخصش برای مقابله با فساد چیست.

جامعه ایران از دیرباز، از دوران باستان تا امروز، نسبت به یک مسأله حساسیت ویژه‌ای داشته و حتی می‌توان حول آن همبستگی ایجاد کرد و آن «مخالفت با تبعیض» است. مسأله داد و عدالت، هم در فرهنگ ایران باستان و هم در فرهنگ اسلامی و شیعی اهمیت زیادی داشته است. بنابراین، باید پرسید بسته دولت برای مبارزه با فساد و تبعیض چیست؟ احساس من این است که دولت به دلایلی از کنار این مسأله عبور کرده، در حالی که می‌تواند در همین حوزه اقدامات جدی انجام دهد.

ارتقای بهره‌وری دولت نیز مسئله دیگری است. بهره‌وری در بخش‌هایی از دولت بسیار پایین است و این هم قابل اصلاح است. اما درباره تبعیض، حتی حل یک مسئله مشخص می‌تواند پنجره بزرگی از امید ایجاد کند. برای مثال، مسأله گزینش را در نظر بگیرید. اگر مردم احساس کنند افراد بر اساس صلاحیت انتخاب می‌شوند، نه بر اساس سلایق و نگاه‌های خاص، اثر اجتماعی مهمی خواهد داشت.
فرض کنید دانشجویی در یک رقابت علمی رتبه اول را کسب کرده، اما بعد ببیند فردی با رتبه پایین‌تر به دلایلی غیر از صلاحیت علمی فرصت را به دست آورده است؛ این احساس تبعیض ایجاد می‌کند. همین مسئله در اشتغال هم وجود دارد. اگر دولت بتواند اعلام و اثبات کند که از این پس گزینش و انتخاب افراد بر مبنای صلاحیت، منافع ملی و معیارهای روشن انجام می‌شود، به نظر من فرصت اجتماعی بزرگی ایجاد خواهد شد.

بنابراین، لازم نیست برای ایجاد امید، حتماً کارهای عجیب و غریب انجام دهیم. اگر ده مسأله‌ای را که مردم نسبت به آن‌ها حساسیت جدی دارند شناسایی کنیم و در همان‌ها تغییر ملموسی ایجاد شود، امید نیز شکل می‌گیرد. به نظرم مسیر روشن است: انسجام درونی دولت، مشروعیت عملکردی، انسجام نخبگان و توجه به حساسیت‌های واقعی جامعه. این مسائل قابل حل‌اند.
 
شما تأکید کردید که اصلاح‌طلبان باید به دولت کمک کنند؛ هم به دلیل مسائل و منافع ملی در شرایط فعلی کشور و هم به این دلیل که به هر حال میان این دولت و جریان اصلاحات نوعی همپوشانی وجود دارد. اما از طرف دیگر، بخشی از اصلاح‌طلبان از ابتدا بنا به دلایل مختلف، چه به دلیل رویکرد دولت، چه نحوه شکل‌گیری آن و چه برخی تصمیم‌ها و عملکردها، بیرون از ساختار دولت باقی ماندند و طبیعتاً نقدهایی هم به آن دارند. سؤال این است که اصلاح‌طلبان خارج از دولت چگونه می‌توانند به دولت کمک کنند، بدون اینکه استقلال و نقش انتقادی خود را کنار بگذارند؟ در شرایط فعلی، چه نسبتی میان «حمایت از دولت در مسائل ملی»، «نقد عملکرد آن» و «حفظ استقلال جریان اصلاحات» باید شکل بگیرد؟
 
اصلاح‌طلبی نمی‌تواند از توانمندی خود سخن بگوید، اما احزابش در جذب جوانان، آموزش نیروها و بازسازی درونی ناتوان باشند
احزاب باید از جلسات «طرح مسأله» عبور کنند و در قامت دولت سایه برای تورم، اشتغال، سیاست خارجی و نسل Z بسته ارائه دهند
در بسیاری از موارد جامعه از جریان‌های سیاسی جلوتر است؛ اصلاح‌طلبی اگر بازسازی نشود، حتی در طرح مسئله هم عقب می‌ماند
دولت پزشکیان کمتر از ظرفیت احزاب استفاده کرده است؛ نگاه دولت به احزاب باید متناسب با جایگاه واقعی آنها به‌روز شود
صدها ظرفیت علمی و مدنی آماده کمک‌اند، اما کسی به آنها رجوع نمی‌کند؛ دولت باید رابطه خود با انجمن‌ها و تشکل‌ها را بازتعریف کند
 ببینید، اصلاح‌طلبی نیاز به بازسازی خودش دارد. نمی‌توانیم بگوییم ما توانمندیم، اما احزابمان توانمند نباشند، ظرفیت جذب جوان‌ها را نداشته باشند و آموزش در درون احزاب جدی گرفته نشود. امروز تعداد زیادی حزب داریم و بخش قابل توجهی از نیروهای توانمند اصلاح‌طلب در این احزاب مختلف توزیع شده‌اند، اما عمده فعالیت‌ها همچنان در سطح جلسات و طرح مسأله باقی مانده است.

من فکر می‌کنم اصلاح‌طلبی باید از یک زمان مشخص، بازسازی خود را آغاز کند. نخست، احزاب باید به بازسازی درونی خودشان بپردازند، نقش جوان‌ها را که چه‌بسا از نسل ما توانمندترند تقویت کنند و همان «شیفت پارادایمی» را که پیش‌تر گفتم، از طرح مسأله به سمت حل مسأله انجام دهند.
اصلاح‌طلبی باید به جایگاهی نزدیک شود که احزاب در بسیاری از کشورهای جهان دارند؛ یعنی بتواند در قامت یک «دولت سایه» بگوید بسته‌های من برای حل مسائل چیست. برای نظام بین‌الملل چه پیشنهادی دارم؟ برای سیاست خارجی چه برنامه‌ای دارم؟ برای اشتغال چه راه‌حلی دارم؟ برای نسل Z چه می‌خواهم بکنم؟ برای کارآمد کردن آموزش و کاهش تورم چه بسته‌ای دارم؟

اگر اصلاح‌طلبی این کار را نکند، همواره در حد طرح مسئله باقی می‌ماند؛ آن هم در شرایطی که حتی در طرح مسأله نیز ممکن است از جامعه عقب‌تر باشد. امروز در بسیاری از موارد جامعه از جریان‌های سیاسی جلوتر است. بنابراین، اولین و مهم‌ترین کار را بازسازی خود اصلاحات می‌دانم.

در عین حال، دولت نیز باید به این مسأله توجه کند. شاید از این جهت بتوان به دولت آقای پزشکیان نقد داشت که نگاه آن به احزاب متناسب با جایگاه و ظرفیتی که احزاب می‌توانند داشته باشند نیست و دولت کمتر از این ظرفیت استفاده می‌کند. شاید بخشی از این مسأله هم به این برگردد که خود آقای پزشکیان شخصیت حزبی نبوده است.

البته بحث من فقط اصلاح‌طلبان یا حتی صرفاً احزاب نیست. انجمن‌های علمی، تشکل‌ها و سازمان‌های مردم‌نهاد ظرفیت‌های بسیار مهمی دارند. ما بیش از صد انجمن علمی تخصصی در حوزه‌های مختلف داریم؛ از جامعه‌شناسی و ادیان گرفته تا فیزیک و اقتصاد. چرا از این ظرفیت‌ها استفاده نمی‌کنیم؟ بسیاری از این انجمن‌ها واقعاً مایل‌اند کمک کنند، اما کسی به آن‌ها رجوع نمی‌کند و ارتباط با آنها عمدتاً در حد حرف‌ها و تبلیغات کلی باقی می‌ماند.

بنابراین، دولت نیز باید نگاه خود به احزاب، تشکل‌ها و نهادهای مدنی را به‌روزتر و مدرن‌تر کند. همین احزاب، با وجود همه ضعف‌هایی که دارند، می‌توانند به دولت کمک کنند. اما از طرف دیگر، اصلاح‌طلبی هم اگر می‌خواهد متناسب با تحولات جامعه حرکت کند و به یک جریان حداقلی تبدیل نشود، حتماً نیازمند بازسازی خودش است.
 
به عنوان جمع‌بندی آقای دکتر اگر نکته ای دارید بفرمایید.
 
تنگه هرمز یک فرصت طلایی است، اما اگر نحوه استفاده از آن را ندانیم، همین فرصت می‌تواند به تهدید تبدیل شود
ما پر از فرصتیم، اما ظاهراً بیشتر یاد گرفته‌ایم فرصت‌ها را از دست بدهیم تا اینکه از آنها به‌درستی استفاده کنیم
جنگ با همه تلخی‌ها و ناکامی‌هایش، برای مردم، نخبگان، دولت و حتی جایگاه ایران در نظام بین‌الملل فرصت‌هایی ایجاد کرده است
 من معتقدم در برابر تهدیدهایی که برای جامعه ما ایجاد شده، ایرانی این فرهیختگی و ظرفیت را دارد که تهدید را به فرصت تبدیل کند؛ همان‌طور که در گذشته نیز بارها این کار را انجام داده است. امیدوارم فرصت‌هایی را که امروز ایجاد شده بشناسیم و بدانیم چگونه باید از آنها استفاده کنیم.
تنگه هرمز یک فرصت طلایی برای ماست، اما اگر ندانیم چگونه از این فرصت استفاده کنیم، ممکن است همین فرصت به تهدید تبدیل شود. در گذشته نیز چنین تجربه‌هایی داشته‌ایم. مسئله گروگان‌ها می‌توانست در مقطعی به فرصتی برای کشور تبدیل شود، اما وقتی نتوانستیم از آن به‌درستی استفاده کنیم، به تهدید تبدیل شد. در جنگ هم در مقاطعی فرصت‌هایی وجود داشت که می‌توانستیم از آنها بهتر استفاده کنیم.

بنابراین، به نظرم باید قدر فرصت‌ها را بدانیم. بزرگی گفته است که «ما ایرانی‌ها مردم فرصت‌های از دست‌رفته‌ایم». معنای این سخن این است که شاید بسیاری از جوامع به اندازه ما با فرصت‌های متعدد مواجه نشوند؛ ما پر از فرصتیم، اما ظاهراً بیشتر یاد گرفته‌ایم فرصت‌ها را از دست بدهیم تا اینکه از آنها به‌خوبی استفاده کنیم.

جنگ با همه تلخی‌ها و ناکامی‌هایش، فرصت‌های بسیار زیادی نیز ایجاد کرده است؛ هم برای مردم عادی، هم برای نخبگان، هم برای دولت و هم در سطح نظام بین‌الملل. در فضای بین‌المللی تصویری از ایران شکل گرفته بود که گویی ایران کشوری شبیه ونزوئلاست، اما تحولات اخیر امکان بازنگری در چنین تصویری را ایجاد کرده است. اینها فرصت‌هایی هستند که می‌توانیم حداکثر استفاده را از آنها ببریم، به شرط آنکه آنها را به‌موقع بشناسیم و اجازه ندهیم دوباره به تهدید تبدیل شوند.

دکمه بازگشت به بالا