چرا این همه دروغ، این همه فریب؟

گروه فرهنگ وهنر: چرا این همه دروغ، این همه فریب، این همه بی‌وفایی؟» این نظر همسر اول ماریو بارگاس یوسا و بسیاری از کسانی است که روزگاری به این رمان‌نویس پِرویی نزدیک بوده‌اند.
 در اکتبر ۲۰۱۰، هنگامی که به گابریل گارسیا مارکز که در آن زمان به زوال عقل مبتلا شده بود، گفتند دوست و رقیب سابقش برنده جایزه نوبل ادبیات شده است، پرسید: «ماریو بارگاس یوسا کیست؟» این بخشی از کتاب زندگینامه سرگیجه‌آور نویسنده‌ای است که سال گذشته درگذشت و نوشتن آن ۱۵ سال طول کشیده است.
جرالد مارتین، نویسنده این کتاب زندگی‌نامه می‌گوید: «آیا در جهان غرب در نیمه دوم قرن بیستم، زندگی‌ای مانند این وجود دارد؟ این ماجراجوی ادبی، سیاستمدار، دیپلمات و جنگجو همگی در یک تن» یک اسب کاری مصمم بود که سختی، کیفیت و تنوع زندگی‌اش تقریبا به معنای واقعی کلمه باورنکردنی بود.
کسانی که در سال ۲۰۱۰ به سخنرانی نوبل یوسا گوش دادند، او را به عنوان داستان‌نویسی معاصری می‌شناختند که به مدت ۶۰ سال تیتر خبرها را تعیین کرده بود، جوایز ادبی متعددی را برای یک رمان یا مقاله کسب کرده بود، کسی که از چپ به راست تغییر مسیر سیاسی داده بود؛ از دانشجوی کمونیست حامی انقلاب کوبا تا «مارکی دو وارگاس یوسای اشرافی و مَحرم پادشاه رسوای اسپانیا و همچنین هوادار محترم مارگارت تاچر و رونالد ریگان، نویسنده‌ای که در سال ۱۹۹۰ تا یک قدمی ریاست‌جمهوری پِرو نیز پیش رفته بود.
علاوه بر این، مخاطبان در مراسم نوبل می‌دانستند که ظاهر خونسرد، خوش‌برخورد و بسیار صریح یوسا، زندگی خصوصی پرتلاطمی را پنهان می‌کند. در سال ۱۹۵۵، او با ازدواج با یکی از خویشاوندان نزدیکش خانواده‌اش را رسوا کرد؛ زمانی که او ۱۹ ساله و همسرش خولیا ۲۹ سال داشت و بعدها این اعلام استقلال زودهنگام را در محبوب‌ترین رمان خود، «عمه خولیا و میرزا بنویس» جاودانه کرد.
در سال ۱۹۶۵، او این طغیان را تکرار کرد و دوباره ازدواج کرد؛ این بار با دخترعمه خود پاتریسیا و این بار پاتریسیا ۱۹ ساله و یوسا ۲۹ ساله بود. اما بزرگترین رسوایی در سال ۱۹۷۶، در یک سینما در مکزیکوسیتی رقم خورد جایی که با رفیق صمیمی‌اش گارسیا مارکز روبرو شد و او را با مشهورترین مشت در تاریخ ادبیات بر زمین کوبید. یوسا بدون هیچ توضیحی جز فریاد زدن «این برای کاری است که با پاتریسیا کردی!» از مکزیک گریخت، هرگز دوباره با گارسیا مارکز صحبت نکرد و انتشار کتاب مطالعه انتقادی ۶۶۷ صفحه‌ای خود را درباره آثار «بهترین دوست رسمی و دشمن نیمه‌رسمی‌اش» را متوقف کرد. 
فردی کوپر – پسرعموی ماریو یوسا – می‌گوید: «من به مدت ۴۰ سال دوست یوسا بودم، درباره او مستند ساختم، رمانی نوشتم که از یکی از گفت‌وگوهای ما سرچشمه گرفت و به شدت او را دوست داشتم، اما با خواندن پرتره فوق‌العاده مارتین، متوجه می‌شوم که چقدر او را کم می‌شناختم. ماریو عمق لازم برای برخورد با احساساتش و بلوغ لازم را نداشت. او بدون پدر بزرگ شد. مادرش زنی ساده و خوش‌قلب بود که عاشق یک اپراتور رادیویی در یک پرواز شده بود و پدربزرگش به او آموخت که رمان‌های قرن نوزدهمی نویسندگانی را بخواند که روابط عاشقانه داشتند و ماریو بعدا می‌خواست از آنها تقلید کند.»
ماریو که در ۱۰ سال اول زندگی‌اش، هر شب عکس پدرش ارنستو یوسا را که به طرز غیرقابل‌توضیحی فوت کرده بود می‌بوسید، ناگهان متوجه شد که پدر خوش‌تیپش زنده است و قصد دارد دوباره وارد زندگی آنها شود؛ یک ظالم کچل و شکم‌گنده که پسر شعرخوان خود را «یک دختر» می‌دانست، قرار بود منبع آزاردهنده موفقیت ادبی او باشد. یوسا زمانی درباره پدرش گفته بود: «بسیاری از آنچه هستم و نوشته‌ام را مدیون او هستم.»
به نظر مارتین، یوسا خود را وقف ادبیات کرد تا دقیقا از بررسی روایت بنیادین خود اجتناب کند. او که توسط کسانی که بیشتر دوستشان داشت، خیانت دیده بود، در زندگی و کتاب‌هایش، بر اساس انتقام و رنجش برانگیخته می‌شد؛ نه تنها علیه پدر خشونت‌بارش، بلکه همچنین علیه پرو (در برهه‌ای خواستار تحریم علیه کشورش شد). متفکران ارزان‌قیمتی که دوستان چپ‌گرای او بودند و در نهایت هر کسی که بیش از حد نزدیک می‌شد، از جمله دو همسرش، دو برادر ناتنی‌اش و حتی پسرعمویش فردی می‌گفتند: «او هر کسی را که با سیاست‌هایش مخالفت می‌کرد، کنار می‌گذاشت. او هرگز نابالغی خود را حل نکرد.»
از اواخر دهه ۱۹۵۰، یوسا زندگی خود را دور از پرو، در پاریس، بارسلونا و لندن گذراند تا درباره رمان‌های برنده‌اش بنویسد. او برای آزادی برای نوشتن و رفتار به هر شکلی که می‌خواهد، استدلال می‌کرد. به گفته همسرش پاتریسیا، او مانند ادیپ بود، به‌طور مزمن نسبت به خود و روابطش با افراد دیگر در دنیای واقعی کور بود و تنها در تخیل خود بصیر و روشن‌بین بود.
همسر اولش خولیا نیز در گفتگو با جرالد مارتین درباره یوسا گفت: «چرا این همه دروغ، این همه فریب، این همه بی‌وفایی؟ او چنین انسان خودخواه و ناشریفی بود. از خودگذشتگی هرگز کار او نبود… “انکار” و “وارگاس یوسا” کلماتی نیستند که با هم جور دربیایند.»
«پرو در چه لحظه‌ای خراب شد؟» نقل قول اولیه از رمان نوشته یوسا در سال ۱۹۶۹، «گفت‌وگو در کلیسای جامع» بود. در مورد یوسا، مارتین استدلال می‌کند: «اوچوراکای، قطعا لحظه‌ای بود که او خراب کرد. تحقیقات سطحی او در مورد مرگ هشت روزنامه‌نگار در سال ۱۹۸۳ در روستای آندی اوچوراکای، این احتمال وحشتناک را مطرح کرد که وارگاس یوسا واقعا پِرو را نمی‌شناخت یا در واقع خودش را نمی‌شناخت و این ظن در  مبارزات انتخاباتی بعدی او برای ریاست‌جمهوری عمیق‌تر شد. ۱۰ روز قبل از انتخابات، ماریو نام کشاورز ژاپنی‌الاصل ( آلبرتو فوجیموری) را که قرار بود با ۵۷ درصد در برابر ۳۴ درصد او را شکست دهد، نشنیده بود. این یک فاجعه شخصی بود.
یوسا پس از شکست در انتخابات ریاست جمهوری پِرو به مادرید – مرکز قدرت سیاسی – نقل مکان کرد و به بازیگر اصلی جشن‌های پانصدمین سالگرد کشف قاره‌ توسط کریستوف کلمب تبدیل شد و خود را به شخصیتی داستانی تبدیل کرد که هرگز نمی‌توانست از آن فرار کند.
مارتین در بخش دیگری از کتاب زندگی‌نامه «یوسا» می‌نویسد: «در ادامه رمان‌هایش مسیری نزولی را طی کردند، محدودتر و سطحی‌تر شدند و نویسنده آنها در نهایت به یک تبلیغ‌کننده برای پوپولیست‌های راست‌گرا مانند خاویر میلئی و ژائیر بولسونارو تبدیل شد و نوعی ایدئولوژی آرمان‌شهری را ترویج کرد که داستان‌هایش آن را نکوهش کرده بودند. یوسا از نظر فنی و حتی تاریخی، می‌توانست تولستوی یا حتی هوگو باشد؛ اما از نظر روحی نمی‌توانست.»
**
ماریو بارگاس یوسا، نویسنده برنده نوبل ادبیات و اهل کشور پرو، یکی از مهم‌ترین چهره‌های ادبیات آمریکای لاتین بود که سال گذشته در سن ۸۹ سالگی درگذشت.
او تولد ‌۲۸ مارس ‌۱۹۳۶ و بازمانده نسل طلایی غول‌های ادبی آمریکای لاتین بود که در سال ۱۹۹۳ تابعیت اسپانیا را گرفت. از مهم‌ترین آثار او می‌توان به «سال‌های سگی» (‌۱۹۶۶)، «جنگ آخرالزمان» (‌۱۹۸۴)، «مرگ در آند» (‌۱۹۹۶) و «سور بز» (‌۲۰۰۲) و همچنین «سردسته‌ها»، «گفت‌وگو در کاتدرال»، «زندگی واقعی آلخاندرو مایتا»، «در ستایش نامادری»، «راه بهشت»، «چرا ادبیات؟» و «دوشیزه‌ خانم تاکنا» اشاره کرد.
یوسا در سال ‌۲۰۰۸ نشان عالی هنر و ادبیات فرانسه را دریافت کرد. او که جایزه‌ ادبی «دن‌کیشوت» در کارنامه‌ افتخاراتش به چشم می‌خورد، در سال ۱۹۹۵ توانست جایزه‌ «سروانتس»، مهمترین جایزه‌ ادبی نویسندگان اسپانیولی‌زبان را از آن خود کند و همچنین در سال ۱۹۹۶ برنده‌ جایزه صلح آلمان شد. او روز هفتم اکتبر سال ۲۰۱۰ در حالی برنده‌ جایزه‌ نوبل ادبیات شد که حدود ۲۰ سال به عنوان یکی از کاندیداهای این جایزه‌ پرافتخار شناخته می‌شد. 

دکمه بازگشت به بالا