ژاله صامتی: کاش بازیگر نمی‌شدم

گروه فرهنگی: ژاله صامتی در روزهایی که نمایش «ماهی رها» را در سالن استاد جوانمرد روی صحنه دارد، با ما از سینما و تئاتر صحبت کرد. او از تغییر مسیر کمدی در سینمای ایران و غلبه نگاه گیشه‌محور بر این‌ گونه سینمایی انتقاد کرد و معتقد است می‌توان بدون توسل به الفاظ رکیک، کمدی موفق ساخت.

به گزارش شرق، او همچنین از تغییر مناسبات در تئاتر، اولویت‌دادن به آثاری که حال مردم را بهتر می‌کنند و نقش‌هایی که هنوز آرزوی تجربه‌شان را دارد، سخن گفت.

شما در هر نقشی که حضور دارید، به آن نقش عمق می‌دهید. در واقع شخصیت‌هایی که ایفا می‌کنید جهان خودشان را دارند و این شخصیت‌های زنانه متفاوت هستند و تکراری نمی‌شوند. آیا این نتیجه انتخاب آگاهانه شما در سینما و تلویزیون است یا مسیری بوده که بازیگری برای شما مشخص کرده است؟
شاید برمی‌گردد به روحیه خود من که اساسا تکرار را دوست ندارم. گاهی کارهایی به من پیشنهاد می‌شود که زمان طولانی شش هفت‌ماهه دارد و من معمولا بیشتر از سه ماه یا نهایتا چهار ماه کار نمی‌کنم. اگر قصد داشتم این‌قدر زیاد کار کنم، بهتر بود کارمند می‌شدم و حتی حقوق بازنشستگی داشتم، بن می‌گرفتم و… . آدم روتین نیستم. دوست ندارم دو روزم شبیه هم باشد. در عین حال که در کلیتش شبیه هم است. اگر سر کار باشم که مشخص است و اگر سر کار نباشم آشپزی می‌کنم، کتاب می‌خوانم، فیلم می‌بینم. اما چیدمانش برای خودم جزئیاتی دارد که باعث می‌شود در بازیگری به تکرار نیفتم. به نظرم این روحیه باعث شده به تکرار نرسم.

معمولا همیشه سالی یک کار را انجام می‌دهم. حتما سالی یک کار تئاتر دارم ولی این‌طور نبوده که دو یا سه سال کار تصویر نکنم. فکر کنم بلندترین زمانی که فیلم کار نکردم یک سال و نیم بوده ولی کار تئاتر کردم. معمولا زمانی هم بوده که در فیلم یا سریالی خیلی دیده شدم و دوباره متنی شبیه آن برای من ارسال می‌شد. با خودم فکر می‌کنم اگر به نظر شما خوب اجرا کرده‌ام که آن نقش تمام شد و رفت. چرا باید باز آن را تکرار کنم؟ فکر می‌کنم زن‌های زیادی هستند که من هنوز آنها را اجرا و زندگی نکرده‌ام و من منتظر آن نقش‌ها هستم. در این میان برخی دوستان هم هستند که دید محدودتر و شاید مطالعه کمتری دارند که همه نقش‌های مادر را شبیه هم می‌بینند؛ در صورتی که این‌طور نیست. خوشبختانه من جزء زنان بازیگری هستم که ۷۰ درصد مخاطبانم زنان هستند. وقتی در جمع‌های زنانه حضور دارم، مثلا پیاده‌روی می‌کنم یا خرید می‌روم و با خانم‌ها صحبت می‌کنم، هرکسی از چیزی حرف می‌زند.

در این جمع‌ها متوجه می‌شوم همه ما زن‌ها در کلیتی شبیه هم هستیم. زن هستیم و مادریم و ایرانی هستیم و وجه اشتراک زیادی داریم که این اشتراک در وهله اول ما را شبیه هم می‌کند. ولی در جزئیات با هم متفاوتیم. مثلا این مادری است که نگران است یا او مادری است که خوشحال است یا دیگری مادری مضطرب است. همه مادران شبیه هم نیستند. چون مادر هستند یک وجه اشتراک دارند اما در شخصیت هرکدام تفاوت‌های زیادی می‌بینیم. من تا این سن نقش‌های مادر زیادی را بازی و زندگی کرده‌ام. هنوز اگر عمری داشته باشم و ۳۰تا مادر دیگر هم بازی کنم، هنوز ۳۰۰تا مادر دیگر مانده که بازی نکرده‌ام. همیشه سعی می‌کنم در انتخاب‌هایم دقت کنم. بازیگری نیستم که هرکاری انجام بدهم و به نظرم همین هم باعث شده مخاطب هم بین بازی‌های من این تفاوت را حس کند. گاهی من را در خیابان می‌بینند و می‌گویند مثلا خانم صامتی در آن نقش شبیه زن‌دایی ما بودی یا دیگری می‌گوید شبیه خاله من بودی و… . من زنان رنگارنگی را بازی کرده‌ام و این از روحیه خود من می‌آید.

 وقتی فیلم «درخونگاه» را می‌دیدم، این بخش از مادرانگی شما برایم جذاب بود. چراکه من ابتدا نمایش‌نامه‌ای را خواندم و اجرایی را دیدم که «درخونگاه» نسخه تصویری آن است. البته با جزئیات و تفاوت‌هایی در شکل تصویر و هرگز تصور نمی‌کردم شما به این زیبایی نقش مادر قصه را ایفا کنید و عجیب اینکه مادر امین حیایی باشید. فیلمی که دیالوگ‌های عجیب، سخت و زیبایی دارد که به مراتب کار را برای بازیگر پیچیده می‌کند. اما شما به زیبایی از پس نقش برآمدید و ناگهان شما را در فیلم «سرهنگ ثریا» می‌بینیم که کاملا از جنس دیگری است و این تنوع به نظرم کم‌نظیر است.
خدا را شکر، فکر می‌کنم به دلیل روحیه‌ای است که معمولا از تکرار خودم فرار می‌کنم. تعداد زیادی نقش هست که من آنها را زندگی نکرده‌ام. نقش‌هایی هم هست که گاهی غصه می‌خورم ای‌کاش آنها را بازی کرده بودم. نه اینکه حسادت بکنم شخص دیگری بازی کرده، ولی دوست داشتم آنها را بازی می‌کردم و فکر می‌کنم مدل خودم آنها را بازی می‌کردم.

 کدام نقش‌ها؟
خیلی کارها که می‌دانم دوستانم تمام تلاششان را برای ایفای نقش انجام داده‌اند. شاید توانایی آنها بیش از این نبوده و نقش‌هایی بوده که حیف شده است. البته تماشاچی آنها را می‌پذیرد، چون اجرای دیگری غیر از آن ندیده است. درست مثل نمایشی که ما هر شب آن را اجرا می‌بریم. مثلا یک شب اجرا می‌رویم و خیلی به تماشاچی خوش می‌گذرد و از نظر بچه‌های گروه شب خوبی نبوده است. این را بچه‌های گروه می‌دانند که می‌توانند مقایسه کنند. تماشاچی همین یک شب اجرا را دیده است.

 شما همیشه ایده‌ها را سر صحنه فیلم‌برداری یا در اجرای تئاتر با خودتان دارید؟ از این لحاظ سؤال را مطرح می‌کنم که عموما نقش‌هایی که برای خانم‌ها در سینما نوشته می‌شود جای کار زیادی ندارد. شاید در سال‌های اخیر معدود نقش‌های نوشته شده که جزئیات خوبی برای ارائه داشته باشند. فکر می‌کنم شما از جمله بازیگرانی هستید که پیشنهادهایی درباره نقش دارید.
اصولا برای من پروسه این‌طور طی می‌شود که متن را همان زمانی می‌خوانم که می‌خواهم انتخاب کنم بازی کنم یا نه. یا گاهی متن نیاز به بازنویسی دارد و صبر می‌کنم بازنویسی را بخوانم. اگر متن از نگاه من متن خوبی باشد و برای بازی جواب مثبت بدهم، در واقع آخرین‌باری است که متن را می‌خوانم. من این‌طور راحت‌ترم. خیلی از بازیگران هم از خانه دیالوگ‌ها را حفظ می‌کنند و سر صحنه حاضر می‌شوند. من نمی‌توانم چنین کاری انجام بدهم. در تئاتر هم به همین شکل است. زمان دورخوانی من خیلی زیاد است، چراکه معتقدم ۶۰ درصد کار در دورخوانی شکل می‌گیرد. لحن، آکسان و ریتم کار در دورخوانی شکل می‌گیرد. در صحبت‌هایی که رد و بدل می‌شود.

این واقعا شیوه کلاسیکی است که از نظر من درست‌ترین شیوه برای اجرای نمایش است. برخلاف این روزها که برخی از جوان‌ها دوست دارند سریع کاری را اجرا ببرند و زمانی برای پخته‌ترشدن کارها نمی‌گذارند. برای همین است که اکثر اجراها به دل نمی‌نشیند، چراکه عمق ندارد. من سعی می‌کنم نمایش‌هایی را که به صحنه می‌برم، حداقل ۱۰ روز دورخوانی کنم که لحن ایجاد شود و بعد همه‌چیز آسان‌تر پیش می‌رود. من از بازیگرانی هستم که دیالوگ حفظ نمی‌کنم و تا روز آخر متن دستم است و در طول زمانی که کار می‌کنیم، دیالوگ‌ها را حفظ می‌شوم و اتفاقا در اجرا شکل جذاب‌تری پیدا می‌کند.

وقتی این فرایند را برای هنرجویانم توضیح می‌دهم، خیلی از بچه‌ها منظور من را متوجه نمی‌شوند و حق هم دارند. به ما هم گفته نشده بود و من به تجربه به آن رسیدم که این مدل به باورپذیری بهتر نقش کمک می‌کند. و به نظرم اصل و اساس بازیگری در باورپذیری است. اگر من به عنوان بازیگر نقش را باور کنم، تماشاچی هم باور می‌کند… . درباره فیلم هم از زمانی که پیش‌تولید شروع می‌شود تا روزی که می‌خواهم مقابل دوربین بروم، ناخودآگاه من نقش را می‌سازد. درمورد من همه‌چیز غریزی عمل می‌کند. ناخودآگاه من مابازای نقش را در اطرافیانم پیدا می‌کند. آدم‌های جامعه‌ای که من با آنها زندگی می‌کنم و قرار است آیینه و انعکاس آنها باشم. اولین‌باری که مقابل دوربین قرار می‌گیرم و اولین پلانی که مقابل دوربین می‌روم، متوجه می‌شوم نقش جای نفسش اینجاست و این‌طور راه می‌رود و اصلا دیشب غذا چه خورده. برای من مهم است که پیشینه نقش را در ذهنم بسازم و اگر نقش پیشینه نداشته باشیم، ریشه درست نمی‌شود.

اگر به ریشه‌ها بپردازیم، به نظرم می‌رسیم به همان اصل اساسی بازیگری که باورپذیری است. من تا زمانی که مقابل دوربین می‌روم نمی‌دانم قرار است چه اتفاقی رخ دهد و البته شب قبل از اینکه کار شروع شود هم نمی‌توانم درست بخوابم، چراکه آدمی که قرار است آن را بازی کنم چالش‌های زیادی با او خواهم داشت تا در قالب من بنشیند و همان شبی است که نقش باید در متن ته‌نشین شود تا آن را زندگی کنم. اولین پلان را که بازی می‌کنم انگار دوباره از مادر متولد شده‌ام و دیگر می‌دانم این شخصیت از کدام بخش از صدای من استفاده می‌کند، نگاهش چه شکلی است و اصلا به چه فکر می‌کند.

 چقدر جالب بود که از این روند برای ما توضیح دادید، این‌قدر که در واقع این شخصیت‌پردازی عمیق و درونی اتفاق می‌افتد و آن‌قدر روان بازی می‌کند که اصلا متوجه فاصله شما با نقش نمی‌شوم. بخش جالب حضور شما به عنوان بازیگر این است که در نقش کمدی و جدی همین روانی بازی و جذابیت وجود دارد که همه می‌دانیم کمدی به‌مراتب سختی‌های خودش را دارد و شما هر دو را به یک اندازه درست پیش می‌برید. برای خودتان مرزی بین این دو گونه قائل نیستید؟
الان که روزگار سخت‌تری را می‌گذرانیم، تلاشم این است که در کارهایی حضور پیدا کنم یا نمایش‌هایی را روی صحنه ببرم که در کنار اینکه کمی ذهن مخاطب را درگیر می‌کند، در عین حال به او خوش بگذرد. این‌قدر این روزها گرفتاری‌های عجیب و غریب داریم که فکر می‌کنم مخاطبی که وقت گذاشته و برای دیدن نمایش من آمده است، در این یک ساعت ۱۰ دقیقه از ته دل بخندد. درست است یادش نمی‌رود چه اتفاقاتی در زندگی‌اش دارد یا بعد از اینکه از این تماشاخانه می‌رود چه گرفتاری‌هایی در انتظارش است مثل خود ما، ولی حداقل ۱۰ دقیقه را من کمک کنم حالشان خوب شود. در این روزگار ترجیحم این است که کارهای خیلی غم‌انگیز نکنم. اتفاقا گریاندن آدم‌ها آسان‌تر است و تماشاچی هم آماده گریه‌کردن است. ترجیحم این روزها کار کمدی است. اما در نهایت در انتخابم تفاوتی بین کمدی و جدی قائل نیستم. فکر می‌کنم درست‌تر است آدمی که بازی می‌کنم شکلی باشد که مردم دوستش داشته باشند.

 اگر به آثاری که این روزها در سینمای ایران تولید می‌شود، نگاه کنیم و تحلیلی داشته باشیم، فکر می‌کنید کمدی‌های حال حاضر نگاهشان صرفا به گیشه است یا طنز اجتماعی هم مطرح می‌شود.
به نظرم صرفا نگاهشان به گیشه است. برخی توجیه می‌کنند که می‌خواهند مردم را خوشحال کنند. حتی اگر هدف هم همین باشد که مردم را خوشحال کنند و درآمد هم داشته باشند که به نظرم اصلا چیز بدی نیست. همه کار می‌کنیم که درآمدی هم داشته باشیم. من با بخش دیگر این داستان مشکل دارم.

ما می‌توانیم کار کمدی انجام دهیم بدون اینکه به کسی توهین شود و حرف زشتی زده شود و جوک رکیکی بگوییم. گاهی اصلا متوجه نمی‌شویم این فیلم قصد دارد چه موضوعی را مطرح کند؟ من هم کمدی کار کردم مثل «نیش زنبور» یا «ضد گلوله» که مردم دوستش دارند و با آنها خندیدند. یا همین سریال «زیرخاکی»؛ این قصه برای مردم خنده‌دار است، خود ما که خنده‌دار نیستیم. من تعریفی از کمدی دارم. از کمدی موقعیت صحبت می‌کنم که بهترین نوع کمدی است. می‌گویم کمدی مثل زن یا مردی است که بار زیادی دستش هست و از خیابان رد می‌شود و حالش هم خوب نیست. پاهایش به هم می‌پیچد و به طرز زشتی زمین می‌خورد و برایش دردناک است. ما که از دور او را می‌بینیم، ممکن است به او بخندیم ولی برای آن آدم خنده‌دار نیست.

حتی ممکن است همه ما موقعیت‌هایی را تجربه کرده باشیم که آن لحظه بسیار غم‌انگیز بوده اما بعدتر وقتی به آن موقعیت فکر می‌کنیم به آن می‌خندیم. به نظرم کمدی باید این شکلی باشد. اگر قرار است ما بخندیم به یک موقعیت بخندیم، خود آن آدم‌ها خنده‌دار نیستند. باید همه چیز شکل زندگی باشد. الان این کمدی‌هایی که می‌بینیم، از گریم خنده‌دار می‌کنند بازیگر را تا لباس و راه‌رفتن که مخاطب را بخندانند. من این جنس کمدی را نمی‌فهمم.

 و انتخاب شما هم نیست.
نه نیست و اصلا نگاه هم نمی‌کنم. حتی اگر گاهی مجبور باشم دنبال کنم، شاید فقط ۱۰ دقیقه بتوانم نگاه کنم. چون بیشتر من را عصبانی می‌کند و تکرار آدم‌های تکراری در فیلم‌های تکراری است. قصه‌های بی‌سروته و ماورائی که من نمی‌دانم این آدم‌ها از کجا آمده‌اند. گاهی به شخصیت‌های زن این قصه‌ها نگاه می‌کنم که باورم نمی‌شود این زن‌ها از کجا آمده‌اند. یک مشت زنی که همه مردها را پاره می‌کنند و مردهای خنگ و خرفتی که متوجه چیزی نیستند. این آدم‌ها کجا هستند؟ چرا ما آنها را نمی‌بینیم؟ این شخصیت‌ها شبیه زن‌هایی که من هر روز دوروبرم می‌بینم نیستند.

 وقتی نقش‌های شما را در ذهنم مرور می‌کنم، سهم قابل توجهی از حضور شما نقش‌ها و شخصیت‌هایی هستند که در زندگی مسئله دارند و با مشکلات زیادی روبه‌رو هستند. اگر اشتباه نکنم مثلا «شب تولد هجده‌سالگی» که از شما دیدم و به نظرم شما خیلی به این شخصیت‌ها نزدیک هستید.
اصلا به نظرم قرار ما همین است. در همین روزگاری که می‌گذرانیم، اتفاقات و اعتراضاتی را تجربه کردیم و در این میان اولین افرادی که مرغ عزا و عروسی می‌شوند، ما هستیم. بدون اینکه مردم متوجه باشند که ما بخشی از جامعه هستیم که به هر حال طبق قوانینی باید زندگی کنیم. ما هم مثل باقی افراد جامعه هستیم. برخی به ما معترض بودند که باید کاری انجام دهیم. در صورتی که به نظرم هرکسی به فراخور حال خودش باید کاری انجام دهد. من در راهی که هیچ ثمری ندارد پا نمی‌گذارم، اصلا جزء شخصیتم نیست.

من که نمی‌توانم تفنگ دست بگیرم و به خیابان بیایم. من کار و حرفه‌ای دارم که اگر قرار است اعتراضی داشته باشم از آن استفاده می‌کنم. در فیلمی زنی را تصویر می‌کنم که از قوانین جاری در جامعه ناراحت است و این قوانین باعث شده بسیاری از زنان ما سرگردان شوند. «سرهنگ ثریا» را در برهه‌ای بازی می‌کنم که به‌شدت جامعه متشنج بوده و درباره حقوق زنان صحبت کردیم. این تصور اشتباهی است که اگر آدم‌های زیادی در مجازی من را پیگیری می‌کنند، لزوما باید خط فکری من را هم دوست داشته باشند و این تصور غلطی است. آنها دوست دارند کارهای هنری من را ببینند؛ قرار نیست ایدئولوژی من را هم دنبال کنند. من آدم حاشیه نیستم و ۳۵ سال است که کارم را انجام می‌دهم. هیچ‌وقت برای سیمرغ کار نکردم و تکلیفم با خودم مشخص است و سیمرغ من عشقی است که از مردم می‌گیرم.

 شما همیشه ارتباط نزدیکی با مردم دارید و می‌بینم بعد از اجرای نمایش، مردم با حال خوب از سالن خارج می‌شوند. انگار وظیفه خودتان می‌دانید هرازچندگاهی نمایشی بازی یا کارگردانی کنید. از این صحبت کنیم که چرا همچنان تئاتر برای شما اولویت است.
من از تئاتر شروع کردم. البته خیلی از دوستان و همکاران عزیز من هم هستند که از تئاتر شروع کردند و بعد از اینکه به تصویر رسیدند، دیگر به تئاتر برنگشتند. خانه اول من تئاتر است. به نظرم بازیگر باید در تئاتر ریکاوری شود. دوباره جای صدایمان را پیدا می‌کنیم. دوباره بدنمان را به یاد می‌آوریم که چطور باید از آن استفاده کنیم. دوباره در لحظه بودن را به یاد می‌آوریم.

در تئاتر می‌توانی به این برسی که بدون کات لحظه را درست ایفا کنی و این باعث می‌شود همیشه تازه بمانی و این اتفاقی است که من دوستش دارم و هر سال بالاخره تئاتر کار می‌کنم و با مخاطب نفس به نفس می‌شوم و هر شبِ اجرا با شب بعدش فرق می‌کند. احوالات تماشاچی به ما چیزهایی اضافه یا کم می‌کند و این خارق‌العاده است. من حس در صحنه بودن را دوست دارم،به عنوان کسی که از تئاتر شروع کردم و همیشه شاگرد هستم و همیشه فکر می‌کنم چیزهای زیادی است که هنوز نمی‌دانم و باید یاد بگیرم. دوست ندارم چراغ تئاتر خاموش باشد. این حرف به این معنی نیست که من می‌آیم و چراغ تئاتر را روشن می‌کنم، بلکه سهم کوچک خودم را ادا کنم. اگر بازیگر جوانی قرار است دیده شود، می‌تواند به واسطه ما که سال‌ها برای مخاطب شناخته‌شده هستیم و کنار هم بازی می‌کنیم، این معرفی زودتر انجام شود. ما هم ابتدا کنار آدم‌هایی روی صحنه حاضر شدیم که اسم ما را نمی‌دانستند و به مرور ما شناخته شدیم. به هر حال حضور ما که سال‌های سال است تئاتر کار می‌کنیم، به تئاتر کمک می‌کند و این دین به گردن ماست. بسیاری از دوستان ما در تئاتر به واسطه حضورشان روی صحنه برای بازی در تصویر انتخاب شدند و همه ما باید کمک کنیم تئاتر زنده بماند. روی صحنه تئاتر بودن هم باعث می‌شود به خودم بیشتر خوش بگذرد و ریکاوری کنم و تازه‌نفس باشم برای بازی در سینما و بخش دیگرش ادای دین به تئاتری است که باعث شده دیده شوم.

 در مورد این صحبت کردیم که برخی مناسبات در تئاتر تغییر کرده است و اشاره کردید بسیاری از گروه‌ها در مدت‌زمان کوتاهی تمرین می‌کنند و نمایش به اجرا می‌برند، از سوی دیگر می‌بینیم سرمایه در تئاتر حاکم شده و فکر می‌کنم این رویه به تئاتر لطمه بزرگی زده است. فکر می‌کنید این روند مسیر همیشگی تئاتر را منحرف می‌کند؟
من سیاست‌گذار تئاتر نیستم و نمی‌دانم چه اتفاقی خواهد افتاد. به عنوان کسی که به هر حال در صحنه تئاتر حضور دارم و نمایش‌ها را می‌بینم و با بچه‌های تئاتر ارتباط دارم، خیلی خوشایند نیست. البته این روزها، کلا روزهای خوبی برای هنر نیست در تمام شاخه‌ها. صرف‌نظر از این کلیت که حال خوبی نیست، چندسالی است که وضعیت تئاتر دگرگون شده و متأسفانه از کسانی هم شروع شده است که باور نمی‌کنید.

با خودت فکر می‌کنی چطور توانستید؟ من هنوز از خیابان پارس که رد می‌شوم، اداره تئاتر که اولین بار در آنجا وارد تئاتر شدم و ساختمان مخروبه آن را می‌بینم، حالم دگرگون می‌شود و به یاد می‌آورم چه کسانی آنجا پا گذاشتند و تمرین تئاتر کردند که فقط در کتاب‌های تاریخ هنر اسم آنها هست و ما چطور راضی می‌شویم تئاتر به این شرایط برسد. چطور می‌شود تئاتر شهر به این روز بیفتد و دلمان برای تئاتر شهر نسوزد. هر وقت از مقابل تئاتر شهر رد می‌شوم، با خودم فکر می‌کنم چه کار کردیم؟ یک‌سری مدیر آمدند در رأس امور قرار گرفتند که تئاتر به آنها مربوط نبوده. یک‌سری از این مدیران از جمله کسانی بودند که از پلاتوهای تئاتر در‌به‌در بودند برای اجرای نمایش، چطور یادتان رفته است؟ من هر روز می‌گویم خدایا شکرت؛ من می‌توانستم آدمی باشم که عاشق بازیگری باشم و هرگز نمی‌توانستم به اینجا برسم و هیچ‌کجا نمی‌توانستم خودم را نشان بدهم و آدمی بودم که انگار به این دنیا آمده بودم بدون اینکه هیچ کار عجیبی انجام بدهم. خدایا شکرت که یک جایی برای من چیدی که در آنجا تو خواستی و من هم هوش به خرج دادم و کار کردم و بازیگر شدم. من بابت این هر روز خدا را شکر می‌کنم و یادم نرفته است از کجا به اینجا رسیدم.

برای چه سینما یا تئاتر را تحریم می‌کنید؟ مگر ارث شماست؟ اگر دوست نداری در آن شرکت کنی، شرکت نکن. من سال‌های زیادی جشنواره نرفتم، به خدا اگر جایی اعلام کردم که جشنواره فجر را تحریم کردم، فیلم‌ها را بعد در اکرانشان دیدم ولی درآن شرایط دوست نداشتم در جشنواره حضور پیدا کنم. با سیاست‌های جاری در جشنواره آشنا شدم که گاهی خودم از آنها حیرت کرده‌ام. ولی هرگز نگفتم جشنواره‌ای را تحریم کردم. جشنواره، ویترین سال سینما بوده. اگر جشنواره نباشد آثار جوان‌ها کجا باید دیده می‌شده؟ اصلا چرا الان بازیگر جوان خوب نداریم؟ ای‌کاش بازیگران جوان به سینما اضافه شوند تا وقتی ما می‌توانیم کار کنیم، به جوان‌تر‌ها هم تجربه‌ها را منتقل کنیم. بسیاری از آنها آداب ابتدایی حضور سر صحنه فیلم‌برداری را نمی‌دانند. قبل از فیلم‌برداری چند ثانیه قبل از ضبط همچنان با موبایل مشغول است و خجالت نمی‌کشد من آنجا ایستاده‌ام. تقصیر او نیست، یاد نگرفته است.

شاید به همین دلیل است وقتی به‌صورت کلی کیفیت بازی‌ها را نگاه می‌کنیم، قابل توجه نیست. ما بازیگر جوان خوب نداریم. بازیگر خوب در تئاتر زیاد داریم و باید از آنها در تصویر استفاده شود و باید ریسک کرد. من از جمله کسانی هستم که مدام بازیگر جوان پیشنهاد می‌دهم و آماده‌ام به آنها آموزش بدهم و اجازه بدهیم دیده شوند. باز دوباره می‌بینیم بازیگرانی را که مدام همه جا حضور دارند، با گریم سنشان را پایین می‌آورند و مخاطب هم باور نمی‌کند جوان اول فیلم بازی کند. من 27ساله بودم که اولین نقش مادر را بازی کردم. بچه یک سال و نیمه داشتم و نقش مادر سهیلا گلستانی را بازی می‌کردم، چون سینما برایم مهم بود.

متأسفانه اتفاق‌های بدی را در سینما تجربه کردیم. من همیشه می‌گفتم به دنیا آمدم که روی صحنه بروم و همیشه آرزوی بازیگری داشتم و فکر می‌کردم اگر روزی سینما یا تئاتر بسته شود، اولین کسی که می‌میرد منم. واقعا در یکی دو سال گذشته به این رسیدم کاش من بازیگر نمی‌شدم. رسیدم به این مرحله. اتفاقا با سیمرغ نگرفتن به اینجا نرسیدم، با نادیده‌گرفته‌شدن به اینجا نرسیدم؛ با اتفاقات اخیر که این سال‌ها تجربه کردم به این باور رسیدم. انگار دیگر مهم نیست سینما چطور پیش می‌رود. دیگر مهم نیست چه کسی روی صحنه تئاتر ظاهر می‌شود. انگار آدمی مثل من هم دیگر ذوقی ندارد روی صحنه باشد. چطور می‌شود ذوق آدمی را که این‌همه اتفاق برایش افتاده و نادیده گرفته شده و باز می‌خواهد روی صحنه باشد، کور کرد؟ وقتی می‌بینم کسی توانایی اولیه حضور مقابل دوربین را ندارد و ۵۰ برداشت از او گرفته می‌شود تا تدوینگر بالاخره بتواند یک صحنه درست از آن استخراج کند را روی صحنه تئاتر می‌آورند که بازیگری بلد نیست، تعجب می‌کنم. نمی‌داند جای صدایش کجاست. ردیف دوم تماشاگران تئاتر صدایش را نمی‌شوند.

اسپانسرهای عجیبی در تئاتر می‌بینم، باز می‌گویم اشکالی ندارد، کنار آنها چهار‌تا جوان دیگر هم دیده شوند. ولی وقتی ریز می‌شوم می‌بینم به آن جوان‌ها آن‌قدری پول نداده‌اند که به آن بازیگر داده‌اند. اگر آن بازیگر چهره است، باید در تئاتر حضور داشته باشد که به دیده‌شدن جوان‌ها کمک کند. دقیقا انگار ترویج این است که اگر کار بلد نیستی هم می‌توانی چهره شوی. در سینما اتفاق افتاده اما فکر می‌کردیم در تئاتر نمی‌توان چنین کاری کرد. اگر بازیگر نباشی در تئاتر نمی‌توانی روی صحنه بروی. اینها را هم زیر پا گذاشتید؟ و این غم‌انگیز است.

من مدام با هنرجویانم از این حرف می‌زنم که روی صحنه تئاتر باید چطور بود و آنها گاهی به من می‌گویند خانم صامتی آن بازیگر وقتی حرف می‌زند «ر» و «ز» را از هم تشخیص نمی‌دهیم، با این حال همان آدم در سینما و تئاتر در صدر است. من دیگر چه چیزی به این بچه‌ها یاد بدهم؟ من زیر نظر کسانی آموزش دیدم که وقتی حرف می‌زدند تنم می‌لرزید. وقتی به عنوان هنرجو به تئاتر آمدم و بعد تئاتر خواندم هنوز آدم‌هایی را داشتیم که فکر می‌کردم ای کاش یک روز شبیه او شوم. آرزو می‌کردم یک روزی مثل خانم شیخی روی صحنه بازی کنم با همان قدرت یا مثل خانم خروش بدرخشم. هنرجویان الان شبیه زمان ما نیستند و اینها همه نتیجه سیاست‌گذاری‌های غلط است یا اتاق فکرهای غلط‌تر کار را به اینجا کشاندند. گاهی به این فکر می‌کنم که بعد از ما تئاتر یا سینما چه می‌شود؟ من دوست دارم به نسل جوان تجربه‌هایم را انتقال بدهم، دلم می‌سوزد که کم‌کم سینما و تئاتر ما خالی از بازیگر با استعداد شود. من به هنرجویانم آداب پشت صحنه را یاد می‌دهم برای اینکه می‌دانم کسی نیست به آنها یاد بدهد. این‌قدر عقب‌گرد کردیم.

 ما در تماشاخانه استاد جوانمرد هستیم و این تماشاخانه با «ماهی رها» افتتاح شد. در واقع در این چند روزی که از افتتاح تماشاخانه گذشته با این نمایش مخاطب بسیاری به سالن آمده و مثل بار قبل که اجرا رفتید نمایش مورد اقبال قرار گرفته است. فکر می‌کنم نام استاد جوانمرد برای شما حس نوستالژیکی هم دارد و در خاطرات شما ثبت شده است. از این حسن طلاقی و اتفاق برای ما صحبت کنید.
من افتخار شاگردی استاد جوانمرد را نداشتم، چراکه زمانی که ایشان گروه تئاتر ملی را داشتند سن من قد نمی‌دهد به آن سال‌ها. همسر من آقای سنجری، کوچک‌ترین عضو آن گروه بوده و بعد که ایشان به کانادا می‌رود و همسر من هم برای تحصیل به آنجا می‌رود باز در گروهشان بوده. در واقع ارتباط من با ایشان از این طریق بود. بعد که به ایران آمدند من نمایش «دوستت دارم با صدای آهسته» را روی صحنه داشتم که کار خانم صبری بود و خانم چیستا یثربی هم آن را نوشته بود و در تئاتر شهر اجرا می‌رفت. فکر می‌کنم سال ۸۰ بود. ایشان اولین‌بار آنجا اجرای من را دید و بعد من «کوکوی کبوتران حرم» علیرضا نادری را بازی کردم و پشت صحنه آن نمایش به من گفت: «دوست داشتم تو آن زمان عضو گروه من بودی». و تشکر کردم چراکه تعریف او هدیه ارزشمندی برایم بود. از بازی من تعریف کرد. در گروه آقای جوانمرد ستاره‌های بزرگی مثل خانم تاجی و آذر فخر حضور داشتند که برای من افسانه بود.

 چه تأیید جذابی…
بله. خیلی خوشایند من بود و خیلی به آن می‌بالم. استاد نصیریان، استاد والی، استاد انتظامی همه این استادان در گروه آقای جوانمرد بودند.

 از «ماهی رها» صحبت کنیم؛ با دخترتان روی صحنه هستید که یکی از جذابیت‌های نمایش است. چقدر این نمایش را دوست دارید؟
من بخشی از سال در کانادا زندگی می‌کنم و نیاز آنجا درس می‌خواند. یک روز ترانه «سوگند» ویگن را با هم گوش می‌کردیم. در همین گوش‌دادن‌ها، طرح قصه‌ای به ذهنم رسید. برای نیاز تعریف کردم و خوشش آمد. من دوستان و آشنایانی دارم که هم‌سن و سال خودم هستند. دهه پنجاهی هستند و بچه‌های دهه هشتادی دارند و گاهی نمی‌توانند با هم ارتباط بگیرند. به نظرم دلیلش این است که ما نسل محتاطی هستیم و آنها نسل جسوری هستند و تعامل ما و کنار هم قرارگرفتن ما سخت است، البته من با بچه‌هایم این مشکل را ندارم و دلم خواست کاری این‌چنینی بکنم. مثلا جایی در نمایش ماهی به دختر جوان می‌گویند شما نسلی هستید که عشق و دل‌لرزه را تجربه کردید، ما این کار را نکردیم یا مثلا ماهی که نماینده نسل ماست می‌گوید خوش به حالتون که شما نه گفتن را بلد بودید ما خیلی پا روی دلمان گذاشتیم. این اتفاق جایی به ذهنم رسید که برای نیاز چیزهایی تعریف می‌کنم و می‌گوید خوش به حالتون شما اینها را داشتید. در صورتی که من به نیاز می‌گویم شما نسل جسورتری هستید. همین تعامل زمینه‌ساز اجرای این تئاتر شد. بعدهم که با آقای غلام حیدری نشستیم و صحبت کردیم و به جمع‌بندی رسیدیم و ایشان زحمت کشیدند چارچوبی به من دادند و بعد من خودم بازنویسی کردم و شد اجرایی که این شب‌ها در تماشاخانه استاد جوانمرد شاهد هستید. و خیلی از مادرهای دهه پنجاهی با این کار ارتباط گرفتند و می‌گویند انگار در خانه خودمان نشسته‌ایم.

 خانم صامتی من متوجه شدم شما ایده‌های جالبی برای تماشاخانه استاد جوانمرد دارید و در واقع قرار است که به خانم‌ها در اینجا به اصطلاح بیشتر میدان داده شود. کمی درباره این طرح صحبت می‌کنید؟
صحبت از این شد که چون تعداد کارگردان‌های زن زیاد نیست، چه بهتر که حالا سالنی باشد که بی‌دغدغه‌تر خانم‌ها بتوانند در اینجا کار کنند و به نظر من خیلی جذاب آمد. نه اینکه خانم‌ها جای دیگر نمی‌توانند اجرا کنند ولی اینجا سالنی است که به اصطلاح بگیر و ببندش برای اینکه در نوبت بمانند نباشد. یعنی یک امتیازی به خانم‌ها داده شود که امیدوارم رو سفید شویم. به عنوان یک کارگردان زن امیدوارم /کارگردان‌های زن دیگری که به اینجا می‌آیند سالن پر باشد. متن‌های پرمحتوایی اجرا شود و اتفاق‌های خوبی رخ دهد.

 درباره کارهای آتی شما هم صحبت کنیم، ظاهرا قرار است «زیر خاکی» ساخته شود و شما حضور دارید.
فکر می‌کنم که پیش‌تولید شروع شود، قطعی چیزی گفته نشده است اما صحبت ضمنی که شده ظاهرا از پاییز ان‌شاءالله فیلم‌برداری شروع می‌شود که برای عید پخش شود.

 بعد از این نمایش هم در ایرانشهر اجرای دیگری خواهید داشت؟
بله اگر اتفاق عجیبی نیفتد در ایرانشهر در خدمت دوستان عزیزم خواهم بود.

دکمه بازگشت به بالا