
تو آرش مایی، بیضایی
حسن بنیعامری، داستاننویس در نوشتاری که در پی درگذشت بهرام بیضایی در اختیار ایسنا گذاشته نوشته است:
«تو آرش مایی، بیضایی!
«خضرنامهی عیاران» در جاودانگی بهراممان بیضایی
وارث فردوسی، بیضایی
سخنور و سخنپرداز ایرانی، عالمِ علمِ روایت و مفاهیم کلامی، در گسترهی تاریخ سراسر هجومِ بیگانگان به مرزهای چندین هزارسالهی سرزمینش، اگر به روایت مکتوب یا شفاهیِ این تمدنِ کهن همت گماشته، همیشه جامهی عَیّاران پوشیده. عیّار به همان معنیِ «چهره عوضکنندهی رِند»، که نیت خیر یا شر قلبیاش را پشت صورتی وَجیه یا عامّه یا غلطانداز پنهان میکند تا از او و از آن چهرهی تازه به تازهاش هرگز آن نیت خاص خوانده نشود.
این «عیّارانِ سخنپیشه» هر کدامشان با هر چهرهای و در هر شهری و در هر مقامی و در هر کِسوتی و با هر علمی، خود به تنهایی «لشکرِ یکنفره» بودهاند، با سلاح واژه، به وقت ثبت فلسفه، به وقت ثبت عرفان، به وقت ثبت داستانسُرایی از حماسههای یکتای تاریخ یگانهمان، در پاسداشت فرهنگ ناب ایرانزمین و در پاسداشت مرزهای فراخ سرزمینمان ایرانشهر.
اگر فرهنگ ایران و مرزهای ایران همچنان با نام جاودان ایرانمان نفوذناپذیر و زنده باقی ماندهاند، سپاهیان پنهان پیروزش همین «عیاران کلمه» بودهاند، که آب حیات سرزمینشان را در دستان خِضرِ واژگانی جُستهاند، پارسی، که با آنها میشود روایتها به زبان شعر و نثر نوشت. این واژهها گاه به عامهی مردم سپرده میشدهاند برای نقل سینهبهسینهی خانگی، گاه به رندانِ عیّارمنشِ دیگر، شُهره به «گوسان»، که میرفتهاند نَقلِ مُطربانه میخواندهاند در کوی و بَرزَن و قصر شاهان.
گوسانها نَقّالانی بودهاند خُنیاگر، که روایتهای باستانی و قصههای اساطیری و حماسههای پهلوانی اصیل ایرانی را با هنر نوازندگی و خوانندگی و رقصندگی خود عرضه میکردهاند.و یکی از این گوسانها بانوی خانهی بوالقاسممان فردوسی بوده است. در آن زمانهی شاهانِ رنگبهرنگ، بیش از هزار سال پیش، که هر شاهی و هر والی هر شهرش حکومتی چندروزه داشتهاند، و عُرف و شَرعهای رایجِ آن روزگار برای زنانِ خانگی حد و مرزهای بَردگی وضع میکردهاند، شاعر پارسیگومان زنی به همسری برمیگزیند، که گوسانی را از نیاکان خود به ارث برده است. دختری نوازنده، شاید کولی، که نقل حماسههای پهلوانی ایران باستان را همه از او شنیدهاند. از نام و نیای او نشانی در دست نیست و در تاریخ فقط به همین کفایت شده که او زنی گوسان و خنیاگر بوده است. اگر فردوسی از شاهنامهنویسانِ پیش از خودش، مثل دقیقیِ شاعر، کتابها گِرد آورده بوده است برای نوشتن سیسالهی شاهنامهی سِتُرگش، برمیداشته حفرههای روایی متنهای پیشین را، یا آن روایتهای گمشدهی دیگر را، از نَقلهای گوسانِ مُجّربی چون همسرش پر میکرده.
حضور زنی زایندهی کلمه، که روایتگری متفاوت و خنیاگر است، در کنار مردی آفریدگارِ کلمه، چون فردوسی، که میخواهد روایتگری متفاوت و داستانسُرا باشد، خونی بکر و تازه در رگهای این مکتوب میدَماند از حضور زنانی که خانگی و خنثی نماندهاند و هر یک به تنهایی شخصیتی تأثیرگذار و رنگینکمانی و حیاتی دارند در روایتی که یکی از شاکلههای اصلیشان حضور پویای آنهاست در هر معرکهای.
تهمینه، گُردآفرید، سودابه، منیژه، پوراندخت، رودابه، شهناز و اَرنواز، فرانک، جَریره، سیندخت، کتایون، فرنگیس، همای چهرزاد و دیگران اگر تکبهتک چهرهی انسانی یافتهاند، اگر زنی متفاوتتر از دیگران تصویر شدهاند، اگر قابل باور و حتی معاصر ما به نظر میآیند، اگر نبودشان در هر روایتی از شاهنامه از متنش متنی اَبتر و بهشدت مردانه میسازد، تمامش مدیون حضور زنی به غایت زن است، که به شدت زمینی است و یاور و همدم و پشتیبان فردوسی و نمایندهی الههی آب و الههی خاکی که کالبد زمینی تمام و کمالش برای فردوسی و ما یادآورِ سرزمینِ مادریِ تمام دورانهامان «ایران» است.
فردوسی در حضور «زنترین زنِ زمانهاش» از زنان شاهنامهاش تصویری آن چنان روشن و خلّاق و متفاوت میسازد، که با هیچ اثر حماسی دیگری در دنیا قابل قیاس نیست. و این میراث را هزار سال بعد فقط به فرزند خلفش میسپارد. به بهراممان بیضایی.
بیضایی، آن وارث تمام ادیبان کهن و معاصر پیش از خودش، ارادتش به نیایَش فردوسی و شاهنامهی سِترگش، بیش از دیگران بوده است. که اگر صادق هدایت بیشترین تأثیر را میگذارد در تقسیمبندیِ تیپیکِ زنها به «اَثیری» و «لَکّاته»، فقط بهرام بیضایی است بعد از فردوسی که در آثارش تلاش سنتشکنانه میکند که زن را، با تمام خصلتهای زمینیاش، متفکر و پویا و رها و مؤثر در تمام دورههای تاریخی ایران، خصوص در دوران معاصر نشان بدهد.
زنها در آثار او (به جرأت میتوانم بگویم فقط در آثار او) نه لکّاتهاند نه اثیری. موجودی زمینیاند، با تمام افت و خیزهای هر موجودی زمینی، که در دنیای داستانی شخصی خودشان حق انتخاب و حق تأثیر و حق جاودانگی دارند. حق مسلمی که در بیشتر از نود درصد آثار ادبیات داستانی و سینمایی این صدسالهی اخیرمان به مردان سپرده شده. و فقط بیضایی بوده که یکتنه، در تنهایی کامل، همچون ارتشی یکنفره، جامهی عیاری پوشیده و در قامتِ «عصیانگرِ هر زمانهی زنستیزی» از آنها در آثارش اعادهی حیثیت کرده و به آنها هویتی غنایی و ادبی بخشیده.زنها در دنیای متنهای نمایشی بیضایی، هم میتوانند با الهام از مفاهیم شاهنامه و دیگر آثار ادبی شکوهمندمان هویتی حماسی و اسطورهای بیابند، هم میتوانند آیینهی تمامنمای زن معاصر ایرانی باشند.
آرش گمشدهی شاهنامه
اگر فردوسی از اسطورهی آرش در شاهنامهاش ننوشته و از او حماسه نساخته، شاهنامهاش اما از فردوسیمان آرشی حماسی ساخته. که آرش اگر جان شیرین میگذارد در تیری که از کمندش رها کرده برای تعیین سرحدّ ایران، فردوسی هم با نوشتن سیسالهی شاهنامهاش جان شیرین میگذارد برای فتح مرزهای ایران و برای فتح قلب هر ایرانی. و بیضایی اگر فرزند خلف اوست، آرش او هم هموست. که فردوسی از آرش ننوشت و بیضایی در نخستین نوشتههاش از آرش نوشت. و از آرش شدن.
بیضایی در قبل از بیستسالگی و در اوان جوانیاش با نوشتن کتاب جامع و پژوهشی «نمایش در ایران» پرده از راز تمام سنتهای روایی و نمایشی کهن برداشت. این متن ماندگار هنوز که هنوز است یکی از کتابهای بالینی و دانشگاهی خیلی از شیفتگان هنر نمایش است.
بیضایی با اتکا به این پژوهش حیاتی و با رسیدن به فرمهای نوین روایی در تمام آثاری که نوشت، یکی از نویسندگان مدرن و پستمدرن ایران محسوب میشود که هرگز بر مدرن و پستمدرن بودن خودش هیچ اصرار و ادعایی نداشت. او در این سه دههی آخر، خصوص در این پانزده سالی که در ایران نبود و رهایی بیشتری در بروز و خلوص هر جور روایتی داشت، با نوشتن و با مجموع کردن تکبهتکِ آثارِ شاهنامهشوندهاش و با احتساب عمر مفیدِ بیش از سی سالی که برای آنها گذاشت، اگر تمامشان را کسی در یک مجلد مجموع و چاپ میکرد، جز «شاهنامهی بیضایی» نام دیگری نمیشد بر آن گذاشت.
آرش اگر توانایی خاصی در تیراندازی با کمان داشته، او را به گواه تاریخِ قِصَویِ خودمان از شغلی به این مأموریت جنگی حکومتی فرا میخوانند، که ربطی به رزم لشکر دیوانسالارانهی زمانهاش نداشته. پس او هم مثل تبارزادهاش بهرام بیضایی عزلتها و انزواها کشیده و چشیده در میان مردمی که از آنها بوده و باز به میان آنها تبعید شده بوده و حالا به وقت احتیاج در زمانهی جنگ ایران و توران، باز او را به رزمی فرامیخوانند که تیراندازش فقط او باشد.
روح آرش باستان و آن آرشی که در شاهنامه حضور ندارد و روحش حلول یافته در آرشی که خود فردوسی است با شاهنامهاش، حالا هر دوشان بعد از هزار سال حلول یافتهاند در پیکر بهرامی که بیضایی هم هست و جز «آرش زمانه بودن با شاهنامهاش» چارهی دیگری براش باقی نمانده است.
فردوسیِ حکیممان اگر با نوشتن شاهنامهاش کاری آرشگونه کرده در عیاری و در «لشکرِ یکنفره بودنش»، با احترام به عیّاریِ هر یک از اُدبای شاعر و داستانسُرا و تاریخنگار اصیل دیگرمان، بگذارید صریح بگویم که فقط بهرام بیضایی بوده که با تمام آثار شاهنامهگونِ به شدت ایرانیاش در گسترش فرهنگ چندین و چندهزارسالهی تمدن باستانیمان ایران نقشی آرشگونه داشته.
اُدبای ما، از قبل از فردوسی و از قبل از او، با پذیرش خصلت «ارتش یکنفره بودنشان» و با نوشتن آثار ماندگارشان هر یک آرشی بودهاند تیرافکن، که جان برای مرزگشایی ایران و فرهنگ باستانی یگانهاش سپردهاند. بیضایی هم همین کار را کرد. و دیگران معاصر هم. و ما هم. نسلی که بعد از هدایتِ شورشی و بعد از بیضایی آمد. همان احیاگرِ سنتهایِ رواییِ کهنی که در طراوت و نوشَوَندگی، از هر روایت مدعیِ عصیانگرانهای پُستمدرنتر بوده است.
آرشبودگیِ نسل ما نویسندگانِ «پساهدایت و پسابیضایی و پساگلشیری»
اگر بیضایی زخمهای زمانهی فردوسی و زخمهای زمانهی نیاکانِ ادیبِ فردوسی را در زمانهی خودش نمیخورد، اگر مثل آنها مَهجور نمیماند و رِند نمیبود، اگر رندیهای نوشتن و جاودانه نوشتن را از هزارتوهای آثار پیشینیان و از رفتارشان با زمانهشان نمیآموخت، این طور مثل تبارِ روایتگرِ آیندهنگر و آیندهسازِ عیّارش آب حیات نمینوشید و خضر جاودان نمیشد.نسل ما متولدان دههی چهل به بعد، بعد از گذر از تجربهی گرانبهای آن روایتگران متفاوت باستان و، بعد از گذر از تجربهی داستاننویسان مدرنی چون هدایت و دانشور و گلشیری و دیگران، به بهرام بیضایی خیلی مدیون خواهیم بود، اگر که بخواهیم چون او و تبار جاودانش آرشی باشیم که با تیر قلممان مرز ایران و مرز فرهنگ تمدن باستانی ایرانمان را بگسترانیم.
دیگر لازم نیست تا هزار سال بگذرد تا یکیمان بشود بهرام بیضایی. اگر او وارث زخمهای پیشینیان است، اگر او نویسندهی زخمهای خویش در روزگار خویش است، ما هم، نسل من هم، نسل بعد از من هم مثل او از این زخمها زیاد خوردهایم. زخمهایی که از خنجر دوست و دشمن خوردهایم و بابتش عزلتها و انزواها کشیدهایم و از آنها داستانها و نمایشها نوشتهایم.
آرشهای دیگر را به گواه آثارشان میشود یکبهیک شمرد، میشود یک به یک شناخت. اما آن آرشی که منم، که حسن و بنیعامر است، که از خون و قبیلهی قیس بنی عامر است، در این چهل سالی که دارم قلم میزنم، بارها ازش خسته شدهام مثل هدایت، اما بارها مثل بیضایی تن ندادم به رهایی از تن و به تنفروشی و به دشمنشادی، نشستم به نوشتنی که عین رندی است، عین عیّاری است. «لشکر یکنفره بودن» تاوان دارد. زخمها باید بخوری در تنهایی و فقر، رنجها باید بکشی در تنهایی و فقر، کتابِ «خضرهای رندِ پیشین» باید بخوانی در تنهایی و فقر، قلمها باید به چشمها بزنی در تنهایی و فقر، کاغذها باید پاره کنی در تنهایی و فقر، انزواها و عُزلتها و حتی زندانهای خودخواسته و دیگرخواسته باید بچشی در تنهایی و فقر، طلاهای تنفروشانه باید پس بزنی در تنهایی و فقر، تا رمز رندانهی عیّاری بشناسی و آب حیات بجویی از خضر و از آرشی که حالا تویی، چون فردوسی و گلشیری و بیضایی.»
